خانه بروبچه‌ها

جوانمرد

کد خبر: ۴۲۲۹۶۳

آدم خوبیه‌ها ولی هنوز نفهمیدم چرا به خاطر نداشتن پول، مُهرِ بی‌شخصیتی و بی‌شعوری رو به پیشونی چروکِ من زد؟! اون من رو از دور هم ندید، ولی گفت آدم بَدی‌ام؛ باشه هستم! من اون رو از نزدیک هم ندیدم، ولی می‌گم: تو آدم خوبی هستی، خیلی خوب. ای کاش یه‌کم بهتر و صادقانه‌تر می‌دیدیم. همین.

(خیلی ازت ممنونم که جوابم رو دادی و خیلی از حجم صفحه رو به من اختصاص دادی. واقعاً دمت گرم باد [...] از تعریفایی که ازم کردی [هم] ممنونم، ولی من مثل خودت بیشتر با انتقاد حال می‌کنم تا تعریف و اینا [...] باسوادم خودتی!)

امید، بچة 21 ساله از کرج

دِ! درست صحبت کن! پسرة بافرهنگ! (دیدم جواب تو و طناز از اردبیل و احمد از هندیجان اون‌قد طولانی شده که هر شماره هی می‌افته برای شمارة بعدی و شمارة بعدی دوباره تسلسل بعدی شروع می‌شه! گفتم دمِ نقد، از اون‌جا که آدم خالی‌الجیب و غنی‌الفکری هستی، جواب تو رو که همین بغل گوشِمونی و دمِ دستی، به طور دستی بدم به مسوول چاردیواری شاید همین‌جور دستی دستی، فهمیدی چی به چیه و کجا به کجاس! زنگ بزن گروه اجتماعی جام‌جم و از ایشون بپرس)

لحظه‌های خاطره

گوشة حیاط خونة پدربزرگ هنوز/ یه درخت سبز و پیره که پر از جوونه‌هاست/ موزائیک‌های سیاه دور و بر نشون می‌دن/ که درخت قصة ما توتِ آبدارِ سیاست/ بچگی‌های من انگاری همین دیروز بود/ که توی همین حیاط و با همین توتها گذشت/ حوض کوچیک و سفید وسط حیاطمون/ برا من قد یه دریا، واسه دیگرون یه تشت/ کنار حیاط روی اون پله‌های آهنی/ دو سه تا گلدون آبی با گُلای رنگارنگ/ کنار حوض هم همیشه یه دونه اسکاچ بود/ واسه شستن موزائیک‌های براق و قشنگ/ توی روزهای تابستونی تو حوض هندونه بود/ توی شب‌های بهاری ماهی‌های هفت‌سین/ بعدازظهرها که پدربزرگ به باغچه آب می‌داد/ انگاری تازه می‌شد باز روح و احساس زمین/ شبها که ستاره‌ها پهن می‌شدند تو آسمون/ پشه‌بندهای سفید توی حیاط برپا می‌شد/ گاهی هم خوابم نمی‌برد و تو اون خلوت شب/ چشمک ستاره‌ها همدم رؤیاهام می‌شد/ شبهای یلدا مادربزرگ انار دونه می‌کرد/ دستای پیر و حنائیش رو هنوزم یادمه/ چارقدش سبز و موهاش سفید و چشمای عسلی/ هر چی از خوبی و مهربونی‌هاش بگم کمه/ صبح زود پدر بزرگ می‌رفت بیرون نون می‌خرید/ سر صبحانه همیشه نون داغ و تازه بود/ [...] توی اون خونه می‌شد از ته دل نفس کشید/ شب‌ها روی آب حوض یه ماه آبکی رو دید/ می‌شد از تمون لحظه لحظه‌هاش خاطره ساخت/ از دورنگی‌ها جدا شد و به سادگی رسید/ گوشة حیاط خونة پدربزرگ هنوز/ یه درخت سبز و پیره که پر از جوونه‌هاست/ همه چی عوض شده، بوی طراوت نمیاد/ راستی الآن که من این‌جام پس پدر بزرگ کجاست؟

(لطفاً نظر یادت نره. ساعت مچی‌ات سرشار از ثانیه‌های قشنگ).

زهرا- ن.

یه نگاهِ دوباره اما موشکافانه به قافیه‌های شعرت بندااااز... می‌بینی؟ این‌جوری می‌شه که اثر یه تصویرپردازی خوب، تو ذهن مخاطب کمرنگ می‌شه! (غیر از قافیه، آرایه‌ها هم مهمند. مثلاً جای «ماه آبکی» -که اصلاً یه تصور و مفهوم دیگه رو به ذهن می‌آره- بذار «یه ماه نقره‌ای رو دید»، معنا و تصویر بهتری به دست نمی‌آاااد؟ وزن شعرت بهتر نمی‌شه؟) اگه می‌خوای به جاهای خوبی در شعر برسی و حاصل زحماتت هدر نره، یا حداقل کمرنگ و بی‌اثر نشه، لاجرم! باس همچی دقّتایی رو تو شاعریت بیشتر کنی. مطالعة بیشتر هم که دیگه جای خودش رو داره. موتور زندگی تو هم بدون ریپ و لاستیک شعرت پُر از بادِ هیدروژنه باد!).

مسوولیت به روایت سوم شخص

استخر- «مامان کجا می‌ری؟»/ مامان: نگاه کن! مدیر پارسالتونه. بپرسم چه رشته‌ای رو برات صلاح می‌دونه؟!

خیابون- «مامان اون کیه؟»/ مامان: دوست دوران دبیرستانم. بپرسم بهتره بری کدوم رشته؟!

خونه- «مامان دو ساعت و بیست دقیقه‌س با کی صحبت می‌کنی؟»/ مامان: همسایة قدیمیمونه؛ تجربی رو واسه‌ت صلاح می‌دونه!

بازار- «مامان حواست کجاس؟ این کیف، قشنگه؟»/ مامان: خالته! نرگس رفته فنی، به نظرش واسه تو هم خوبه!

مدرسه- مامان به مشاور: پس شما ریاضی رو صلاح می‌دونید؟/ به دخترش: عزیزم بالاخره چه رشته‌ای رو انتخاب می‌کنی؟ البته دور انسانی رو خط بکش، تجربی و فنی هم که از دستت بر نمی‌آد! بهتره ریاضی رو بزنی!

داخل تاکسی- مامان به دخترش: دخترم، یادت باشه خودت انتخاب کردی و کسی هم دخالت نکرد!

«من با نمره‌های عالی‌ام توی درس ریاضی، قطعاً در این رشته موفق، و [به] اعجوبه‌ای [خاص تبدیل] خواهم شد»!!

نسترن، 15 ساله

با یه همچی انتصاب رشته‌ای، همی‌الآنشم یه‌پا اعجوبه‌ای! با توجه به سن و سالت: خیلی هم خووووب! خیلی خیلی تووووپ!

بچه‌ها

پیرزن روزای سختی داشت، بچه‌هاش همه با هم مشکل داشتن، با هم نمی‌ساختن. تمام تلاشش رو کرد ولی هیچ‌وقت نتونست اونها رو دور هم و با هم ببینه. پیرزن مریض شد. از دست و پا افتاد. بچه‌هاش یکی‌یکی می‌اومدن بهش سر می‌زدن. فکر می‌کردن یه بیماری ساده است ولی این بار حال پیرزن خیلی بد شده بود. بچه‌ها به این باور رسیده بودن که دیگه امیدی به زنده بودن مادر نباید داشته باشن. همه دور هم جمع شدن، با هم رفتار خوبی داشتن... ولی چه فایده؟ تا زمانی که پیرزن حالش خوب بود، این آرزوش برآورده نشد حالا [که] داره با مرگ دست و پنجه نرم می‌کنه بچه‌هاش رو دور هم و با هم می‌بینه.

بهاره عاطفی، 21 ساله از اهواز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها