در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نسیم با حالت معصومانه دنبالم راه افتاد و گفت: «چرا داداشی؟!»
در حالی که داشتم از پلهها پایین میرفتم گفتم: «به خودم مربوطه؟!»
نسیم بالای پلهها ایستاد و با ناراحتی گفت: «آخه شهربازی بدون تو حال نمیده.»
من هم بدون اینکه جوابش را بدهم به سمت در رفتم. مامانم توی آشپرخانه در حال کلوچه درست کردن بود. مسیرم را عوض کردم و یک دانه کلوچه داغ از روی میز آشپزخانه برداشتم و خوردم. تمام شکمم سوخت.
مامانم گفت:« آروم بچه نسوزی.»
در حالی که دهنم پر بود و داشتم میسوختم گفتم: «خوشمزس.»
ناگهان صدای پیامکی توجهم را جلب کرد. سریع موبایلم را از جیبم برداشتم و پیامک را خواندم. یک آدرس بود. مامانمو بوسیدم و از خونه زدم بیرون.
***
چشمامو به زور باز کردم. با پشت دستم چشمام را پاک کردم. با هربدبختیای که میشد از جام بلند شدم و تلوتلوخوران سمت در رفتم. شب قبلش اصلا نخوابیده بودم. در را باز کردم. اسباببازیهای نسیم دمپله ریخته بود. چندتا آدم اولیه که با پوست، خودشان را پوشانده بودند. چشمامو کمی بازتر کردم و بدون اینکه آنها را لگد کنم دورشان زدم و در حالی که دستم را به نرده گرفته بودم از پلهها پایین رفتم. بلافاصله خودم را انداختم توی دستشویی. آب سرد را باز کردم. سرم را تا گردن بردم زیر آب. بعد از چند ثانیه سرم را بیرون آوردم و خودم را تو آینه دیدم. سرحال اومدم. همیشه از دیدن آدمای خوشتیپ سرحال میام. حوله خودم را برداشتم و صورت و موهام رو خشک کردم و از دستشویی زدم بیرون. توی پذیرایی بابام در حالی که یک کلاه مسخره سرش کرده بود، داشت یک فیلم مستند رو نگاه میکرد که آدمهای جنگلنشین را نشان میداد. وارد آشپزخانه شدم و یک کلوچه که مامانم شب قبل پخته بود را خوردم. یکهو با صدای جیغی برگشتم. نسیم بود که مثل بابام یک ماسک مسخره فیل زده بود، ولی به طرز عجیبی واقعی بود. نسیم با دستش به من اشاره کرد و رو به بابام حرفایی زد که اصلا حالیم نشد. مثله خورخور یک فیل بود. بابام با تعجب از جاش بلند شد و سمت من اومد او هم یک دادی کشید و مامانم که طبقه بالا بود با عجله اومد پایین. مامانم هم از اون ماسکهای مسخره فیل زده بود. خانوادم که همه شون ماسک فیلهای لعنتی رو زده بودند منو چپ چپ نگاه میکردند و با یک زبون نامفهومی که شبیه خمیازه کشیدن بود با هم حرف میزدن. من کمکم داشتم از ترس قالب تهی میکردم. یک کفگیر برداشتم و به عنوان سلاح از آن استفاده کردم.
بدنم از ترس خیس عرق شده بود و هی داد میکشیدم.:«چتونه ؟!! بهدادم. بچتون بابا. اه. چرا حالیتون نیست. این مسخره بازیها چیه؟! ماسکهارو از شهربازی خریدین دیگه نه...؟» و هزار چرت و پرت دیگه که هرکسی که میترسه میگه.
بابا و مامانم که حالا فیل شده بودند با یک حالت دفاعی نزدیک آمدند. منم مثل یک بچه گربه کوچیک از ترس به خودم میلرزیدم. به محض اینکه نزدیکتر شدن از روی اپن پریدم و وارد پذیرایی شدم.
ناگهان چشمم به عکسهای خانوادگی افتاد که همه سرشون به شکل فیل بود و بدنشان مثل انسان. منم اونطوری بودم. ولی آخرین باری که خودمو توی آینه چک کردم. همون بهداد قبلی بودم. خون توی رگام یخ زد. پدر و مادرم همراه خواهرم در حالی خرطومشون روی زمین کشیده میشد با چوب و طناب به من نزدیک میشدند.
از جام پریدم و بلافاصله در خانه را باز کردم و بدون اینکه نگاه کنم بیرون دویدم و پشت سرم را نگاه میکردم و خانوادهام دم در ایستاده بوداند و بعد از چند ثانیه دنبالم افتادن. ناگهان پایم به یک چیزی گیر کرد و خوردم زمین. وقتی اطرافم را نگاه کردم دیدم داخل اتاق هستم و پایم به کیفم گیر کرده است. کمکم داشتم سکته میکردم. در حالی که پدر و مادرم دنبالم بودند از جایم بلند شدم و از اتاق زدم بیرون و سمت پلهها دویدم. که ناگهان انسانهای اولیه پلاستیکی خواهر فیلی زیر پام اومد و از روی پلهها افتادم پایین و همه چی تاریک شد و از هوش رفتم.
***
وقتی چشمانم را باز کردم. روی تخت بیمارستان افتاده بودم، دستانم را با طنابهای محکم به تخت بسته بودند. کمی دست و پا زدم و وقتی دیدم فایدهای ندارد بیخیال شدم و تا 5 دقیقهای که دکتر وارد اتاق شد مدام میترسیدم که دوباره خانواده فیلیام بیان دنبالم. دکتر وارد اتاق شد و بالای تختم آمد. خدارو شکر دکتر انسان بود. قضیه را تعریف کردم. دکتر لبخندی به من زد و گفت: «از این به بعد هر وقت میری مهمونی هر چیزی رو که بت میدن نخور. خوب نیست.»
و بعد پدر و مادر انسانیم وارد اتاق شدند. نمیدونستم انسان بودن اینقدر زیباست.
شایان. مبتکر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: