عصر خونین جنگل انوریک

روز 30 دسامبر، ساعت 5 عصر، کمیسر جیمز لیان کارش به اتمام رسیده بود و مشغول مطالعه روزنامه بود که ستوان مارکی از ماموران بخش جنایی بعد از چند ضربه به در وارد اتاق کمیسر شد و گزارشی روی میز گذاشت. کمیسر نگاهی به گزارش انداخت که در آن نوشته بود:
کد خبر: ۴۲۱۸۶۲

زن جوان 25 ساله‌ای به نام جودیت کاپو در ویلای جنگلی با شلیک گلوله تفنگ از نوع راجر که به سینه‌اش اصابت کرده، به قتل رسیده و جسدش 4 ساعت پس از مرگ توسط دوستش که صاحب ویلاست کشف شده است. با توجه به وقوع این جنایت از کمیسر خواسته شده بود که با حضور در محل جنایت موضوع را پیگیری کند، کمیسر پس از خواندن گزارش رو به ستوان جوان گفت:

گزارش کی به دست شما رسید؟

ستوان مارکی در جواب گفت: لحظاتی پیش از دفتر فرماندهی فکس شد. کمیسر نفس عمیقی کشید و گفت: خیلی عجیبه. تفنگ نوع راجر مورد علاقه گاوچران‌هاست که با آن براحتی می‌توانند از پس گرگ‌های بومی برآیند. چگونه و چرا زن بیچاره با این اسلحه به قتل رسیده است، عجیب نیست؟

کمیسر لحظه‌ای سکوت کرد و بعد پرسید: گفتی جنایت کجا اتفاق افتاده است؟

ستوان پاسخ داد: در ویلایی در جنگل انوریک.

کمیسر از جا بلند شد و با عجله گفت: تا هوا تاریک نشده، باید خودمان را به آنجا برسانیم. شما خودرو را آماده کن.

در آن ساعت روز خیابان‌ها شلوغ و ترافیک سنگینی در شهر حاکم بود. ستوان مارکی که راننده قابلی بود و خیابان‌ها را بخوبی می‌شناخت، برای رهایی از ترافیک سنگین از مسیرهایی عبور کرد که 45 دقیقه بعد خودرو را مقابل ویلایی زیبا در دل جنگل متوقف کرد.

جنگل انوریک در شمال غرب شهر واقع شده و جای بسیار زیبا و دیدنی محسوب می‌شد.

ویلایی که جنایت در‌ آنجا رخ داده بود در عمق 20 کیلومتری جنگل در کنار رودخانه واقع شده و یک ویلای کوچک بود. دور ویلا با دیوار بلندی محصور شده بود. با این وجود ورود به ویلا چندان سخت نبود. در آن ساعت غروب که خورشید جای خود را به تاریکی شب می‌داد، سکوت وهم‌انگیزی در جنگل حاکم شده بود.

به خاطر ییلاقی بودن، استفاده از ویلا فقط برای چند روز مقدور بود و به نظر نمی‌رسید کسی بتواند طولانی‌مدت در آنجا زندگی کند. البته در یک کیلومتری ویلا، روستایی بسیار زیبا قرار داشت که اهالی آنجا بومی بودند و در تمام مدت سال آنجا زندگی می‌کردند.

کمیسر پس از این که از خودرو پیاده شد، نگاهی به اطراف و جنگل زیبا انداخت و آرام وارد ویلا شد. چند مامور پلیس مشغول بررسی نقاط مختلف ویلا بودند. سروان مارکوس رئیس پاسگاه ژاندارمری منطقه با دیدن کمیسر جلو آمد و پس از احترام، گزارش داد: حدود ساعت 3 بعدازظهر خانم چیلا سراسیمه‌ با ما تماس گرفت و اطلاع داد که دوستش جودیت در ویلا به قتل رسیده است. ما هم بلافاصله به محل آمدیم و متاسفانه با جسد خون‌آلود جودیت که با شلیک گلوله کالیبر 223 به قتل رسیده بود، روبه‌رو شدیم. جودیت بیچاره پس از آزار و اذیت به قتل رسیده بود. ما محل را کاملا تحت کنترل درآوردیم و موضوع را به رئیس پلیس اطلاع دادیم.

سروان مارکوس ادامه داد: آن طور که در بررسی‌های اولیه متوجه شدیم 4 ساعت از وقوع مرگ او می‌گذشت. گویا جودیت تنها در ویلا بوده که مورد حمله قاتل بی‌رحم قرار گرفته و پس از شکنجه و آزار و اذیت به قتل رسیده است.

وی افزود: این ویلا متعلق به چیلاست که گویا امروز جودیت را دعوت کرده بود که مهمان او باشد. جودیت زودتر از بقیه مهمان‌ها به ویلا رسیده بود و چون کلید در را همراه داشته، وارد ویلا شده و مشغول تمیز کردن آن بوده که قاتل سر رسیده است. علاوه بر جودیت 2 نفر دیگر هم مهمان بوده‌اند که آنها با چیلا به اینجا آمده‌اند. البته مایکل همسر سابق جودیت هم که یک ماه قبل از او جدا شده، در محل حضور داشته است.

سروان مارکوس یادآور شد که جسد جودیت در زیرزمین کشف شده است.

کمیسر چند سوال از سروان مارکوس کرد و سپس به دنبال او به محل جنایت رفت. زیرزمین ویلا کاملا متروکه بود که مقداری وسایل اضافه فرسوده در آن دیده می‌شد. جسد مچاله شده جودیت در گوشه زیرزمین در حالی که خون‌آلود بود، دیده می‌شد.

کمیسر آرام به جسد جودیت نزدیک شد. او یک تی‌شرت سرمه‌ای و شلوار جین به پا داشت. جای شکاف عمیقی که ناشی از شلیک گلوله بود، روی سینه‌اش دیده می‌شد، صورت مقتول کاملا خون‌آلود بود. شواهد نشان می‌داد که دست راست و پای چپ او قبل از مرگ شکسته و به نظر می‌رسید که قاتل قبل از قتل، زن بیچاره را بشدت تحت شکنجه جسمی و روحی قرار داده است.

کمیسر پس از این که به دقت جسد را وارسی کرد رو به سروان مارکوس پرسید: از تحقیقات محلی متوجه موضوع مشکوکی نشدید؟

سروان با تردید پاسخ داد: افراد محلی حدود ساعت 30/11 زن جوان را دیده‌اند که از روستا به سمت اینجا حرکت کرده، ضمن این که به فاصله چند دقیقه یک موتورسیکلت هم همین مسیر را طی کرده است.

کمیسر پرسید: چیزی هم سرقت شده است؟

- خیر، موضوع سرقت منتفی است.

کمیسر تمام زوایای زیرزمین را از نظر گذراند، آن‌گاه از آنجا خارج شد و پای صحبت‌های چیلا که بشدت نگران و وحشت‌زده بود، نشست. چیلا در میان اشک و ناله گفت: می‌خواستیم یکی دو روز خوش باشیم که این حادثه دردناک رخ داد. جودیت بیچاره بعد از جدایی از همسرش مایکل، بشدت ناراحت و افسرده بود. او را دعوت کردم که با حضور در اینجا آرامش پیدا کند، اما چه می‌دانستم که گرفتار یک جنایتکار خون‌آشام می‌شود.

2 روز پیش ما قرار این سفر را گذاشتیم. دیشب هم کاملا برنامه‌ریزی را انجام دادیم. چون من کار مهمی داشتم، کلید را به جودیت دادم. قرار بود او زودتر بیاید بعد هم من و نامزدم آلفرد و استیو دوست آلفرد به او محلق شویم. جودیت ساعت 10صبح بامن تماس گرفت و گفت تا چند دقیقه دیگر حرکت می‌کنم. البته کمی نگران به نظر می‌رسید و وقتی علت را پرسیدم، چیزی نگفت. دیگر از او خبری نداشتم تا این که وقتی حدود 4 عصر به اینجا رسیدیم، در کمال تعجب دیدیم در ویلا باز است و خبری از جودیت نیست. پس از جستجو متوجه شدیم در زیرزمین کاملا باز و چراغ آن روشن است.

آلفرد وقتی وارد زیرزمین شد، فریاد کشید و ما را صدا زد. وقتی وارد زیرزمین شدیم، باجسد خوان‌آلود جودیت بیچاره روبه‌رو شدیم. چیلا افزود: سراسیمه موضوع را به پاسگاه اطلاع دادیم. البته این را هم باید اضافه کنم لحظاتی بعد از این که به پاسگاه خبر دادیم، تلفن همراه جودیت به صدا درآمد. از آن سوی خط مایکل، همسر سابق او بود. مایکل گفت: می‌خواهم با جودیت صحبت کنم که موضوع را به او اطلاع دادم و دقایقی بعد مایکل با موتور، خود را به اینجا رساند.

کمیسر از چیلا در مورد شغلش پرسید، چیلا گفت: مدیر یک شرکت تبلیغاتی هستم و حدود 10 سال است که با جودیت دوست شدم. جودیت دختر خوبی بود. با عشق ازدواج کرد، اما متاسفانه نتوانست مایکل را تحمل کند. مایکل مرد خودخواه و تندخویی بود که فقط عشقش شکار بود و گاهی چند روز به بهانه شکار، جودیت را تنها می‌گذاشت و وقتی وی اعتراض می‌کرد، او را به باد کتک می‌گرفت. او هم نتوانست این شرایط را تحمل کند و یک ماه پیش، از او جدا شد.

کمیسر چند سوال دیگر از چیلا کرد، آن‌گاه به بازجویی از آلفرد نامزد چیلا و دوست جوان و خوش‌تیپ او، استیو پرداخت. آنها هم اظهارات چیلا را تایید کردند. آلفرد به کمیسر گفت: وقتی وارد زیرزمین شدم یک لحظه چشمم به جودیت افتاد. او خون آلود بود. سراسیمه چیلا و استیو را صدا زدم. هیچ‌کاری از ما ساخته نبود. زن بیچاره بیرحمانه به قتل رسیده بود.

آلفرد تایید کرد که هیچ چیز از ویلا سرقت نشده است.

کمیسر پس از چند دقیقه بازجویی از آلفرد و استیو سراغ مایکل، همسر سابق جودیت که در گوشه‌ای نشسته بود و با ولع به سیگارش پک می‌زد، رفت. مایکل با صدای گرفته‌ای گفت: جودیت را به حد جنون دوست داشتم و راضی به جدایی از او نبودم، اما خودش اصرار داشت که جدا شویم.

البته علاقه ما دوطرفه بود و مطمئن بودم که او پشیمان می‌شود. همین طور هم شده بود و اگر این اتفاق نمی‌افتاد، دوباره با هم زندگی می‌کردیم. وی افزود: حدود 2 بعدازظهر با او تلفنی صحبت کردم. حالش خیلی خوب بود. می‌خواستم او را ببینم. گفت خیلی کار دارم بعدا زنگ بزن.

البته در مورد حضورش در این ویلا چیزی نگفت. حدود 4 بعدازظهر بود که مجددا تماس گرفتم. این بار چیلا گوشی را برداشت و این حادثه دردناک را خبر داد. سراسیمه خودم را به اینجا رساندم و با این صحنه وحشتناک روبه‌رو شدم. باور کنید مرگ او برایم بسیار سخت و دردناک است. به جودیت علاقه زیادی داشتم و نمی‌توانم باور کنم که برای همیشه او را از دست داده‌ام. کمیسر نیم ساعتی از مایکل بازجویی کرد آنگاه آنچه را که اتفاق افتاده بود، یک بار دیگر به دقت مرور کرد و سپس رو به ستوان مارکی، دستور دستگیری قاتل را صادر کرد.

شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید، متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها