گفت‌وگو با یک زن سابقه‌دار

خدا را شکر، محتاج کسی نیستم

کلاهبرداری اتهامی است که باعث شد زنی به نام «شیما ـ‌ خ» 2 سال را در زندان بگذراند. شیما که حالا زنی 41 ساله است در 15 سال گذشته سعی کرده تجربه تلخش را فراموش کند و زندگی‌اش را بر مدار تازه‌ای قرار دهد. او در گفت‌وگویی کوتاه سرگذشتش را توضیح داده است.
کد خبر: ۴۲۱۸۵۱

چرا تصمیم گرفتی کلاهبرداری کنی و شگردت چه بود؟

من مثل خیلی از خلافکاران آدم کم‌سواد یا فقیری نبودم. فوق‌دیپلم علوم آزمایشگاهی دارم، وضع مالی خانواده‌ام هم معمولی بود. پدرم کارمند و مادرم معلم بود ولی خودم بعد از دانشگاه کاری پیدا نکردم. یکی از دوستانم من را برای این جور کلاهبرداری‌ها تشویق کرد، خودش هم با من همدستی کرد یعنی اصلا فوت و فن را او بلد بود. من آن موقع 24 سال بیشتر نداشتم و خیلی زود گول خوردم. دوستم می‌گفت چون بچه پولدارها را تیغ می‌زنیم اشکالی ندارد، من خودم را دانشجوی یک دانشگاه معتبر استرالیایی معرفی می‌کردم و می‌گفتم با نفوذی که دارم و راه و روشی که بلد هستم خیلی راحت می‌توانم برای متقاضیان پذیرش بگیرم. من کلا از 8 نفر کلاهبرداری کردم و خیلی زود گیر افتادم. البته دوستم فرار کرد و هیچ وقت هم پیدایش نشد. من خودم تنها تاوان همه چیز را پس دادم.

خانواده باآبرو و زحمتکشی داری و طبیعتا آنها وقتی خبر دستگیری تو را شنیدند شوکه شدند. کمی از واکنش آنها تعریف کن؟

پدرم که اصلا نمی‌توانست باور کند. واقعا شوکه شده بود. مادرم هم تا جایی که خبر دارم دو سه روز فقط گریه می‌کرد، اما آنها کارهایم را خیلی پیگیری کردند البته کاری از دستشان برنمی‌آمد. سخت‌ترین کار برایشان این بود که جواب فامیل را چه بدهند. همه درباره من می‌پرسیدند و پدر و مادرم به دروغ گفته بودند برای کار به شهرستان رفته‌ام، اما کم‌کم ماجرا رو شد.

زندان برایت چطور گذشت و چگونه توانستی خودت را با آن محیط وفق دهی؟

زندان واقعا جای مخوفی بود. مخصوصا برای من که حرفه‌ای و سابقه‌دار نبودم. شب‌ها از ترس خوابم نمی‌برد.همه با من بدرفتاری می‌کردند، من هم سعی می‌کردم از بقیه فاصله بگیرم. در تمام آن مدت با یک نفر هم دوست نشدم، فقط در همان حد معمولی با بقیه حرف می‌زدم و بیشتر وقتم را در «فرهنگی» می‌گذراندم، فرهنگی اسم قسمتی است که کلاس‌های قرآن و برنامه‌های آموزشی دیگر برگزار می‌کند. محیط آنجا خیلی بهتر بود و هر روز تا بعدازظهر آنجا می‌ماندم. حتی به سرم زد درس بخوانم و لیسانس بگیرم، اما حقیقتش آنقدر استرس داشتم که نتوانستم.

می‌توانستی بعد از آزادی ادامه تحصیل بدهی. آن موقع که فکرت آزادتر بود.

بعد از آزادی هم مشکلات جدیدی پیش آمد. با خانواده خودم مشکلی نداشتم، اما فامیل اذیت می‌کردند، پشت سرم حرف‌ها درآورده بودند. واقعا اعصاب‌خردکن بود ولی پدرم برای این‌که این داستان را تمام کند با خیلی‌ها قطع رابطه کرد. بعد هم گفت بهتر است سرکار بروم تا روحیه‌ام عوض شود. آن موقع برادرم در آستارا یک غرفه اجاره کرده بود و ساندویچ می‌فروخت، یک کارگر هم داشت. قرار شد من پیش او بروم و به جای کارگرش کار کنم. ما اصالتا آستارایی هستیم.

تغییر محیط زندگی برایت سخت نبود؟

اتفاقا خیلی هم خوب بود. در آن شهر کسی من را نمی‌شناخت، دیگر از حرف و شایعه خبری نبود و می‌توانستم آرام و راحت زندگی کنم، سرم هم به کار گرم بود. 5 سال در آستارا ماندم، اما وقتی برادرم ازدواج کرد دوباره به تهران برگشتم. نمی‌خواستم اول زندگی مشترک برادرم سربارشان باشم. تنها زندگی کردن هم برایم سخت بود برای همین به خانه پدر و مادرم برگشتم البته مدتی بیکار ماندم.

شغل بعدی‌ات چه بود؟ از آن راضی بودی؟

در یک کافی‌شاپ مشغول شدم، آن موقع 4 ماهی می‌شد که به تهران برگشته بودم. محیط کارم آرام و راحت بود و مشکلی نداشتم، تا این‌که بحث ازدواج پیش آمد. یکی از کافی‌من‌ها از من خوشش آمده بود، من هم بدم نمی‌آمد با او ازدواج کنم ولی وقتی سابقه‌ام را فهمید کمی سست شد و بعد هم گفت پدر و مادرش مخالفت کرده‌اند. من هم از کافی‌شاپ بیرون آمدم. دیگر صلاح نبود آنجا بمانم. روحیه‌ام هم خراب شده بود.

پس کی و چطور ازدواج کردی؟

من مجرد هستم. بعد از آن اتفاق دیگر به ازدواج فکر نکردم، حقیقتش موقعیت خوب و جدی دیگری هم برایم پیش نیامد. تا زمان مرگ پدر و مادرم در خانه آنها بودم و از آن به بعد تنها زندگی می‌کنم. اول پدرم فوت شد. 3 سال قبل سکته کرد، در خواب. به 6 ماه نکشید که مادرم هم عمرش را داد به شما. واقعا تلخ بود. بعد از مرگ آنها من و برادرم خانه پدری را فروختیم. من با سهم ارثم یک آپارتمان کوچک و یک مغازه اجاره کردم و فروش لوازم آرایش راه ‌انداختم. هنوز هم در همین کار هستم، البته هنوز نه صاحبخانه شده‌ام و نه صاحب مغازه ولی خدا را شکر محتاج کسی نیستم. تازه یک دختر دانشجویی هم هست که با من کار می‌کند و خرج تحصیلش را در می‌آورد.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها