گفت‌وگو با یک محکوم به قصاص

وجدانم خیلی ناراحت است

رفاقتی تقریبا قدیمی که قبل از دبیرستان شروع شده‌ بود، ناگهان با دعوایی مرگبار برای همیشه پایان یافت. یکی از این دو دوست کشته‌ شد و دیگری اکنون با مجازات قصاص روبه‌رو است. سجاد 5 سال قبل مرتکب قتل شده است و بعد از گذراندن فراز و نشیب بسیار در پرونده‌اش، سرانجام در شعبه 71 دادگاه کیفری ‌استان تهران محاکمه شد. او درباره قتل دوستش، چرایی آن و آنچه باعث شد بررسی پرونده‌اش 5 سال طول بکشد تا به مرحله محاکمه برسد، برای ما می‌گوید.
کد خبر: ۴۲۱۸۲۹

متهم هستی دوستت را به قتل رساندی، این اتهام را قبول داری؟

بله من دوستم را کشتم. ما سال‌ها بود با هم رفیق بودیم و همدیگر را دوست داشتیم، اما آن روز آنقدر مرا عصبانی کرد که نتوانستم رفتارش را تحمل کنم و با هم درگیر شدیم.

چند سال با هم دوست بودید؟

تمام سال‌های نوجوانی را با هم بودیم. از دوران راهنمایی با هم دوست بودیم و دبیرستان را هم با هم تمام کردیم.

اختلاف قدیمی بود؟

نه، اصلا این طور نیست، یک درگیری آنی بود. من حمید را خیلی دوست داشتم و اصلا نمی‌خواستم او را بزنم. حتی گاهی اوقات که او با بچه‌های دیگر درگیر می‌شد، من حمایتش می‌کردم. ما اختلاف کهنه‌ای با هم نداشتیم.

پس توضیح بده چطور شد او را به قتل رساندی؟

با هم دعوا کردیم و او به من حمله کرد و من چاقویی را که در جیبم بود، بیرون آوردم تا بترسانمش، اما او باز هم به من حمله کرد و ناگهان چاقو وارد قلبش شد.

چه موضوعی باعث درگیری بین شما شد؟

حمید به شیشه معتاد شده‌ بود و رفتار‌های عجیب زیادی داشت. گاهی اوقات به همه مشکوک می‌شد و با همه دعوا می‌کرد.

برای چه به دیگران شک می‌کرد؟

فکر می‌کرد دیگران برایش دام پهن کرده‌اند و پشت سرش حرف می‌زنند. می‌گفت برای من توطئه چیده‌اند. سر این موضوع چند بار با هم دعوا کردیم.

بیشتر توضیح بده. گویا درگیری‌های دیگری با هم داشته‌اید؟

از وقتی که دوران راهنمایی با هم دوست بودیم، متوجه‌ شدم فرد شکاکی است. هر چند وقت یک بار سراغ من می‌آمد و می‌گفت تو ‌پشت‌سر من حرف زدی و علیه من توطئه کردی. هر چه می‌گفتم اشتباه می‌کنی و چنین چیزی نیست، قبول نمی‌کرد. مدتی با هم قهر بودیم و دوباره آشتی می‌کردیم، اما این اواخر دیگر شور قضیه درآمده‌ بود.

مگر این اواخر چه اتفاقی افتاده‌ بود؟

گفتم که او معتاد به شیشه شده ‌بود. حالش بد بود. هر بار که شیشه می‌کشید، اوضاع بدتر می‌شد. آنقدر حالش بد می‌شد که حتی می‌توانست آدم ‌بکشد.

مگر حمید دوستت نبود، پس باید کمکش می‌کردی تا ترک کند نه این که او را بکشی. به هر حال رفاقت راه و رسمی دارد.

هر معتادی اول باید خودش اراده کند تا اعتیادش را کنار بگذارد. حمید اگر خودش می‌خواست من کمکش می‌کردم، اما هیچ وقت تصمیم نگرفت اعتیادش را ترک کند. من هم دلم برایش می‌سوخت، نه می‌توانستم دوستی‌ام را قطع کنم نه می‌توانستم شرایطی را که درست کرده‌ بود، تحمل کنم.

چرا به او پیشنهاد ندادی به خاطر سوء‌ظنی که دارد، به مشاور مراجعه ‌کند. این طور هم بیماری‌اش درمان می‌شد و هم مواد را ترک می‌کرد؟

چند بار به او گفتم پیش دکتر برود، ولی توجهی نکرد. به من می‌گفت تو پشت‌سر من حرف می‌زنی و می‌خواهی مرا یک بیمار روانی نشان دهی. من دیوانه نیستم. راستش را بخواهید من کاری از دستم برنمی‌آمد چون هیچ نسبتی با او نداشتم که بخواهم مجبورش کنم کاری را انجام بدهد یا ندهد. چند بار هم خواستم موضوع را به خانواده‌اش بگویم، اما نشد. با خودم گفتم حتما ناراحت می‌شوند.

حالا از گذشته‌های دور بگذریم. توضیح بده روز حادثه چرا با هم دعوا کردید؟

وقتی به خانه‌اش رفتم، دیدم دارد شیشه مصرف می‌کند. خواستم از خانه خارج شوم که به من حمله کرد و گفت تو پشت‌سرم حرف زدی. گفتم این کار را نکردم اشتباه می‌کنی، اما اصرار کرد. هر چه گفتم این طور نیست، اصرار کرد که پشت‌سرش حرف زده‌ام. خواستم از خانه خارج ‌شوم اجازه نداد و به من حمله کرد.

چرا فرار نکردی؟

چون محکم مرا گرفته ‌بود و ضرباتی که می‌زد خیلی شدید بود.

چه طور شد به او چاقو زدی؟

چاقو را از جیبم بیرون آوردم، فکر می‌کردم وقتی چاقو را ببیند می‌ترسد و عقب می‌رود، اما این‌طور نشد. دوباره حمله کرد و در یکی از این کشمکش‌ها بود که من او را زدم.

چرا بعد از زدن ضربه کمکش نکردی؟

کمکش کردم. بلافاصله ماشینی گرفتم و او را به بیمارستان رساندم. دکترها بالای سرش آمدند چند قلم دارو خواستند من هم داروها را خریدم و به خانواده حمید خبردادم او در بیمارستان است.

اما تو از بیمارستان فرار کردی؟

من وقتی فرار کردم که دوستم جانش را از دست داده‌ بود.

چرا در بیمارستان نماندی؟

چون ترسیده‌ بودم، من نمی‌دانستم باید چه جوابی به خانواده‌ حمید بدهم و چه باید بکنم، ضمن این که دیگر کاری از دستم برنمی‌آمد او مرده ‌بود و هیچ درمانی نمی‌توانست زنده‌اش کند.

تو مدتی فراری بودی کجاها رفتی و چه کردی؟

اول به زادگاه پدری‌ام رفتم، اما از آنجا که حدس می‌زدم بازداشتم کنند، به شهرستان دیگری رفتم، آواره بودم هرچند هفته یک‌بار جایم را عوض می‌کردم تا پیدایم نکنند، هیچ‌وقت تلفن همراه نداشتم و همیشه با تلفن‌های عمومی با خانواده‌ام تماس می‌گرفتم و بلافاصله هم شهر را ترک می‌کردم.

چه طور زندگی‌ات را اداره می‌کردی؟

کارگری می‌کردم، مدتی در نانوایی، مدتی در ساختمان گاهی هم نظافتچی بودم. زندگی ثابتی نداشتم و همیشه در حال فرار بودم. خیلی به من سخت می‌‌گذشت نه می‌توانستم تشکیل خانواده‌ بدهم و نه می‌توانستم برای خودم خانه‌ای داشته ‌باشم و آینده‌ام را بسازم. آواره ‌بودم پدر و مادرم را هم نمی‌توانستم ببینم. خیلی به من سخت می‌گذشت.

چطور بازداشت شدی؟

در آخرین تماسی که با خانواده‌ام داشتم با خبر شدم پدرم مریض است، خیلی ناراحت شدم دلم می‌خواست او را ببینم. دلتنگش بودم و با خود می‌گفتم اگر پدرم بمیرد و من او را نبینم هرگز خودم را نمی‌بخشم، می‌دانستم خطر دارد و می‌دانستم پلیس سال‌هاست در کمین من است با این حال ریسک کردم و برگشتم یک روز بود در خانه پدرم بودم که بازداشت ‌شدم.

بلافاصله بعد از بازداشت به قتل اعتراف کردی و گفتی دوستت را چطور کشتی و هیچ مقاومتی نکردی اگر می‌خواستی اعتراف ‌کنی، پس چرا فرار کردی؟

بعد از دستگیری راه انکار برایم نبود، باید اعتراف می‌کردم. من نمی‌خواستم از واقعیت فرار کنم. به هر حال من دوستم را کشته ‌بودم. اگر من نکشته ‌بودم که فرار نمی‌کردم. این همه ‌سال فرار و ترس برایم کافی بود. می‌خواستم دیگر تمامش کنم.

چرا به جای فرار به سراغ اولیا‌ی‌دم نرفتی تا از آنها رضایت بگیری؟

اشتباه کردم کاری که باید سال‌ها قبل می‌کردم به حالا موکول شده‌ است. اگر به جای فرار سعی‌ می‌کردم رضایت بگیرم تا حالا تکلیفم مشخص شده‌ بود یا قصاص می‌شدم یا آزادم می‌کردند، این وضعیت خیلی برایم سخت‌ است.

تا به حال از اولیای‌دم خواسته‌ای که تو را ببخشند؟

من از روز اولی که بازداشت ‌شدم، از آنها خواستم مرا ببخشند و کمکم کنند تا زندگی کنم، اما اولیای‌دم قبول نمی‌کنند و می‌خواهند قصاص شوم. آنها خیلی ناراحت‌ هستند.

خانواده‌ات چطور؟ آنها برای جلب رضایت اولیای‌دم کاری کرده‌اند؟

مادرم خیلی تلاش کرده‌، اما موفق نشده‌ البته مادرم به من قول داده که آنها را راضی کند؛ امیدوارم که موفق شود.

بالاخره با توجه به شرایطی که داری، فکر می‌کنی بتوانی رضایت بگیری؟

ناامید نیستم و تلاشم را می‌کنم. البته مادر حمید زن مهربانی‌ است. او حرف‌های مرا باور می‌کند. متوجه می‌شود که من پسرش را به عمد نکشتم. به هر حال اگر هم بخواهد قصاص کند حرفی ندارم، اما خواهش می‌کنم هر چه زودتر در این مورد تصمیم بگیرد. من روزهای سختی را پشت‌سر می‌گذارم 7 سال است که عذاب می‌کشم و فکر می‌کنم این مدت برای تنبیه من کافی باشد.

در زندان روزهایت را چطور سپری می‌کنی؟

من این روزها را به سختی پشت سر می‌گذارم آنقدر برایم سخت است حتی پیش از این تصمیم به خودکشی‌هم گرفته ‌بودم، من هیچ آینده‌ای ندارم و فقط شب را صبح و صبح را شب می‌کنم. قرآن می‌خوانم، نماز می‌خوانم و از خداوند طلب بخشش می‌کنم. بعضی روزها که خیلی ناامید می‌شوم به سراغ مددکارم می‌روم و سعی می‌کنم خودم را آرام کنم. نمی‌دانم با این عذاب وجدانی که دارم، چه باید بکنم.

برنامه‌ای برای آینده‌ات داری؟

نه، هیچ برنامه‌ای ندارم. کاملا ناامید هستم. فکر نمی‌کنم بتوانم بقیه عمرم را با خوشی زندگی کنم. من بهترین سال‌های عمرم را در فرار بودم و حالا هم در زندان هستم. با این وضعیت چه‌طور می‌توانم خوشبخت باشم یا به فکر آینده‌ای برای خودم باشم. به اولیای‌دم التماس می‌کنم مرا ببخشند. خیلی عذاب می‌کشم و این که می‌دانم مادری به خاطر کاری که من کرده‌ام در عذاب‌ است، خیلی سختی می‌کشم. این عذاب لحظه‌لحظه زندگی‌ام را تلخ کرده و نمی‌توانم حتی یک لحظه چشمان گریان مادر دوستم را فراموش کنم. من خیلی سختی می‌کشم. التماس می‌کنم مرا ببخشند. تا شاید کمی از عذاب وجدانی که دارم کم ‌شود. از آنها خواهش می‌کنم به خانواده‌ام رحم کنند. مادرم که کاری نکرده اگر من قصاص‌ شوم او بیشتر از هر کسی عذاب می‌کشد. اگر به من رحم نمی‌کنید او را در نظر بگیرید. پیرزن زیر بار این غم دق می‌کند.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها