درنگ

منزل به منزل با سعدی

نمی‌دانم چرا هر پیچ جاده مرا یاد غزل می‌اندازد. شما را نمی‌دانم اما من این‌گونه هستم. در هر پیچ جاده یک بیت در ذهنم می‌نشیند. یا آن را زمزمه می‌کنم و یا فقط در ذهنم می‌چرخد.
کد خبر: ۴۲۱۶۰۹

چند کتاب در قطع کوچک هم دارم که مخصوص سفر است؛ هر چند به دلیل ریز بودن خط‌شان خواندن آنها کمی مشکل است، اما سبکی و آسانی حمل آن برایم مهم‌تر است. یکی از این کتاب‌ها غزلیات سعدی است. وقتی غزل می‌خوانم حس می‌کنم غزل‌ها مرا در ژرفای معنا غوطه‌ور می‌کند.

در یکی از سفرها قصد کردم که با سعدی همسفر شوم. آن سفر از جنس طبیعت‌گردی و پیمایش جنگل بود؛ پس طبیعتا بار کوله هم باید در حداقل ممکن باشد. اما غزلیات سعدی چیزی نبود که بتوان از آن دل کند. باید می‌بردم و می‌خواندم و در سکوت جنگل و در میان صدای پرندگان و بر بالای کوه از آن لذت می‌بردم.

با خودم عهد کرده بودم، هرگاه که استراحت می‌کنیم یک غزل از سعدی بخوانم، طبیعی بود که وقت زیادی از من نمی‌گرفت؛ ولی شاید باور آن کمی مشکل باشد اگر بگویم این صد و اندی واژه چگونه تمام خستگی و طولانی بودن مسیر را آسان می‌کرد.

در طول مسیر گاهی اوقات، می‌دانستم که کدام شعر را دوست دارم و دقیقا به سراغ همان می‌رفتم؛ بعضی وقت‌ها هم تفأل‌گونه کتاب را باز می‌کردم، هر دو زیبا بود.

حالت نخست علاوه بر علاقه، مروری بر خاطرات گذشته را با خود داشت و حالت دوم وقتی تفال می‌زدم مرا با یک غزل و یک نگاه دیگر آشنا می‌کرد.

آن وقت گویی یک پله به سعدی نزدیک‌تر می‌شدم، هر چند پله‌های پایانی که سعدی در اوج آن قرار دارد، مسیری بی‌پایان و درکش مشکل است، اما یک قدم نزدیک‌تر نیز خود موهبتی است.

به خاطر دارم در آن سفر عنوان غزل‌هایی را که می‌خواندم بر یک تکه کاغذ یادداشت می‌کردم، فکر می‌کردم وقتی به شهرمان برمی‌گردم و در زندگی روزمره غرق می‌شوم، تورق و بازخوانی آن غزل‌ها می‌تواند مرا به دنیایی دیگر ببرد، به دنیای طبیعت و دنیای سفر...

اگر بخواهم تمام آن غزل‌ها را هم برایتان بنویسم، طبیعی است که در فضای این یادداشت نمی‌گنجد، اما چند بیت انتخاب کرده‌ام، که در ادامه می‌آورم.

غزل یک: ییلاق آغوزحال

آخر نگهی به سوی ما کن‌‌/‌‌ دردی به ارادتی دوا کن

بسیار خلاف عهد کردی‌‌/‌‌ آخر به غلط یکی وفا کن

غزل شماره دو: مسیر جنگل به سمت ییلاق لمرا

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم‌‌/‌‌ دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوقست در جدایی و جورست در نظر‌‌/‌‌ هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

غزل شماره سه: ییلاق لمرا

چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست ‌‌/‌‌ که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست

دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشد‌‌/‌‌ خلیل من همه بت‌های آزری بشکست

در پایان فقط دوست دارم بنویسم سفر با غزل آن‌هم از جنس غزل‌های سعدی را با هیچ تجربه دیگری نمی‌توان یکسان دانست، شاید به این دلیل که سعدی نیز مسافر بود...

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها