تغییر

کد خبر: ۴۲۱۴۴۱

پسر با دستپاچگی نشست روی صندلی و ظرف شیر ریخت روی میز. زن صبحانه خورده نخورده بلند شد تا میز را پاک کند. دختر زیرلب غرید چرا این چایی رو آنقدر شیرین کردیش؟

زن خواست به چایش کمی چای دیگر اضافه کند تا شیرینی‌اش کمتر شود. دختر به حالت قهر بلند شد و گفت: نمی‌خواد. خوابو که از من گرفتی، اینم از صبحونت.

تا محل کار ذهنش مشغول و اعصابش از این همه کم محلی و قدرنشناسی به هم ریخته بود. رادیوی ماشین روشن بود و زن مجری در گفت‌وگو با خانم روان‌شناس از مشکل او حرف می‌زد. مشکلی که فقط مال او نبود و آنقدر شایع شده بود که راجع به آن، برنامه رادیویی بگذارند. گوش‌هایش را تیز کرد. صدای بوق ماشین‌ها که شنیدنشان برایش عادی شده بود، آزارش می‌داد.

خانم دکتر از زنانی می‌گفت که تمام زندگی‌شان را وقف همسر و فرزندانشان می‌کنند و در آخر احساس خسارت می‌کنند و از شرایط به وجود آمده در زندگی‌شان ناراحت و گله‌مندند. دلش می‌خواست راه آنقدر طولانی شود که تمام حرف‌ها را بشنود. می‌خواست از راننده بخواهد که کندتر و کندتر رانندگی کند تا او دیرتر به محل کارش برسد و تمام بحث را بشنود.

دکتر از رفتار چنین زنانی انتقاد می‌کرد و کار آنها را اشتباه می‌دانست و می‌گفت هر کس در وهله اول باید خودش را دوست داشته باشد تا بعد از آن بتواند دیگران را دوست داشته باشد. از خودگذشتگی صرف، نه‌تنها خوب نیست، بلکه در بسیاری از موارد توقع اطرافیان را بالا برده و لطف فرد را به وظیفه تبدل می‌کند.

زن با بهت به حرف‌های خانم دکتر گوش می‌داد. یک عمر یاد گرفته بود که باید از هیچ کس هیچ توقعی نداشته باشد و حالا؟ هرچند شیوه قبلی خرسندش نکرده بود، اما دلش هم نمی‌آمد شیوه‌‌اش را کاملا عوض کند.

مرد با صدای بلند گفت: خانم آخرشه. پیاده نمی‌شید؟

زن با کلی عذرخواهی پیاده شد. با صورتی که از شرم گل انداخته بود. بعد از ظهر که به خانه برگشت، عزمش را جزم کرده بود برای یک تحول بزرگ.

صبح روز بعد، بعد از خواندن نماز مثل بقیه خوابید. همه صبحانه نخورده از خانه رفتند. زن دلش سوخت، اما باید ایستادگی می‌کرد. فقط چند روز.

طیبه پرتوی‌راد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها