یک ‌قاچ ‌از ‌زندگی

یک روز آسمانی

کد خبر: ۴۲۱۴۳۰

روز اولش را خیلی راحت از دست دادم. شب که شد با خودم گفتم: اینم از امروز؛ بازم کلی کار عقب مونده تلنبار شد تو صف کارهایی که باید انجام‌شون بدم و هنوز نتونستم!

امان از دست این برنامه‌ریزی‌های بی‌دقت؛ برنامه‌ریختن هم خودش برنامه‌ریزی می‌خواهد. اصلا برنامه داشتن فقط این نیست که با خودت بگویی امروز این همه کار را تنهایی تمام می‌کنم! به نظر شما هست؟ نتیجه این‌طور کلی گفتن، می‌شود همین کارهای عقب‌مانده که ذهنت را مرتب آزار می‌دهد.

پس عزمم را جزم کردم که روز دوم را از دست ندهم. خدا را شکر، این دفعه موفق شدم؛ عصر روز جمعه بود که با دخترهایم راهی سه‌راه ازگل، بلوار مژدی (اوشان) و بیمارستان فوق تخصصی سرطان کودکان شدیم.

پیش از آن روز هم آنجا رفته بودم. در این تهران پر دود و دم، جای مناسبی برای کودکان بیمار است؛ هر چند که پای خانه‌ها و برج‌ها هم به آنجا باز شده است، اما هنوز هوای خوبی دارد و از همه بهتر این‌که ترافیک و بوق و دود ندارد.

اما آن روز عصر از چند کیلومتر به بیمارستان مانده، انبوه ماشین‌ها، حرکت را کند کرده بودند. اول فکر کردیم شاید به دلیل تصادفی راه بسته شده باشد اما این‌طور نبود؛ تعداد کسانی که دعوت محک را پذیرفته بودند بیش از ظرفیت آن خیابان با آن سربالایی تندش بود.

به اجبار ماشین را جایی دور از بیمارستان پارک کردیم و پیاده برگشتیم. کسانی که در این راه همراه ما بودند و آنها که از مقابل می‌آمدند؛ همه نوعی شادی در چهره داشتند که توصیفش برایم سخت است.

از کنار پنجره‌های سالن همکف که می‌گذشتیم، چند جوان با شور و هیجان اعلام می‌کردند: 3 میلیون و 345 هزار تومان... 3 میلیون و 350 تومان... 3 میلیون و 370 هزار تومان...

با هر افزایش رقم که نمی‌دانستیم قیمت چه چیزی است؛ صدای هیجان جمعیت در سالن می‌پیچید؛ انگار این پول مال خود آنهاست.

بالاخره به در سالن رسیدیم؛ انبوه جمعیت ورود و حرکت در آن محوطه بزرگ را سخت کرده بود. اما به هر ترتیبی بود وارد شدیم و خود را به میان سالن رساندیم؛ بیشتر افراد آنجا جمع شده بودند.

آن وقت بود که متوجه شدیم این رقم‌ها مربوط به یک حراج است؛ باورتان می‌شود؟ حراج یک بادکنک.

عدد به 4میلیون و 820 هزار تومان رسیده بود. یکی از جوانانی که با بازوبندهای قرمز مشخص شده بودند، پول‌ها را جمع می‌کرد؛ هر وقت پولی به میان سالن که با چند میز جدا شده بود، می‌رسید، همه جمعیت فریاد شادی سر می‌دادند. مهم نبود چقدر است؛ از یک هزار تومانی تا... آنچه مهم بود همدلی و همراهی آن جمع بود.

پول‌های در دست مرد جوان بیشتر و بیشتر می‌شد و فریادها بلندتر که یکی از جوان‌ها اعلام کرد، 7 میلیون و 500 هزار تومان و باز هم فریاد جمعیت؛ این رقم برای حراجی یک‌ساعته به نظرم عجیب بود که صدایی در سالن پیچید.... «الان پول یکی از پروتزهای بچه‌ها جمع شد...» خدای من، 000‌/‌500‌/‌7 تومان فقط برای یک پروتز...

رقم همچنان بالاتر رفت... رفت تا از مرز 10میلیون تومان هم گذشت. یکی از جوان‌ها گفت: «این پول‌ها، این جوان‌ها رو تربیت می‌کنه.» دختر جوانی وارد محوطه شد؛ دختری که در کودکی سرطان داشته و حالا آرشیتکت کارآزموده‌ای بود. او آمد و دستی تکان داد و باز هم اشک و خنده در هم شد؛ کم‌کم همه آنها که در سالن بودند، با فریادهای محک... محک... به سوی حیاط رفتند. آن روز جشن 20 سالگی محک هم بود؛ همه با هم از یک تا 20 شمردند... نخ بادکنک بریده شد... بادکنکی که برایش 10 میلیون پول داده بودند، به سوی آسمان رفت... همه نگاهش کردیم؛ آنقدر بالا رفت که جزئی از آسمان شد، مثل همه دل‌هایی که آنجا بودند.

مزه آن روز، آن تکه از زندگی هنوز در روح و روانم جاریست؛ مزه ساعتی زندگی با آنها که زندگی را جور دیگری می‌بینند؛ مزه ساعتی نفس کشیدن در بهشتی زمینی؛ ساعتی که انگار همه از زمین فاصله داشتند... شاید تا آسمان.

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها