چشم‌انداز

پاریس جشن بیکران

ارنست همینگوی هم 5 سالی را در پاریس بوده است؛ همان نویسنده‌ای که خیلی از شما نامش را شنیده و احتمالا کتابی هم از او خوانده‌اید.
کد خبر: ۴۲۰۰۵۷

او هم از پاریس خاطراتی دارد؛ آنها را در کتابی به نام «پاریس جشن بیکران» نوشته است. چند بخشش را با هم بخوانیم:

«وقتی به پاریس برگشتیم، هوا صاف و سرد و دلنشین بود. شهر با زمستان اخت شده بود و در زغال‌فروشی‌ خیابان ما هیزم خوب می‌فروختند و بیرون بسیاری از کافه‌ها آتشدان گذاشته بودند تا وقتی روی صندلی‌های بیرون می‌نشینی گرم شوی...

با اولین باران سرد زمستان تمام غم‌های شهر یکباره سرازیر شد و دیگر وقتی قدم زنان می‌رفتی، چشمت به بام خانه‌های بلند و سفید نمی‌افتاد و فقط سیاهی نمناک خیابان را می‌دیدی و درهای بسته مغازه‌های کوچک و عطاری‌ها و مغازه‌های نوشت‌افزار و روزنامه‌فروشی را و هتلی را که من در طبقه آخرش اتاقی داشتم که محل کارم بود.

تا طبقه آخر 6 یا 8 رشته پلکان بود و آنجا هوای بسیار سردی داشت و من می‌دانستم که یک دسته ترکه باریک، 3 بسته سیم پیچی شده سر شاخه کاج به اندازه نصف مداد برای گرفتن آتش از ترکه‌ها و بعد یک دسته هیزم نیمه خشک بلند که باید برای روشن کردن آتش و گرم کردن اتاق می‌خریدم، به چه قیمتی تمام خواهد شد...

به همین حال در باران راه می‌رفتم. از کنار مدرسه هانری چهارم و کلیسای سنت اتی‌ین دومون و میدان باد روفته پانتئون گذشتم و برای آن که حفاظی بیابم، به سمت راست خیابان رفتم و عاقبت به بلوار سن‌میشل رسیدم و به پایین سرازیر شدم و از کلونی و بلوار سن ژرمن گذشتم تا رسیدم به کافه خوبی که در میدان سن‌میشل می‌شناختم.

کافه دلچسبی بود، گرم و پاکیزه و صمیمی. بارانی کهنه‌ام را به قلاب آویختم تا خشک شود و کلاه مندرس و باد و باران خورده‌ام را روی رف بالای نیمکت گذاشتم و شیرقهوه‌ای سفارش دادم. پیشخدمت شیرقهوه را آورد و من دفتر یادداشت و قلمی را از جیب نیم‌تنه‌ام در آوردم و شروع کردم به نوشتن...

برای گفت‌وگویی با ناشرانم، لازم شد که شرونز را ترک کنم و به نیویورک بروم. به کارم در نیویورک رسیدگی کردم و وقتی به پاریس بازگشتم، باید سوار اولین قطاری می‌شدم که از ایستگاه شرق به سوی اتریش به راه می‌افتاد.

وقتی قطار وارد ایستگاه شد و کنار تل‌هیزم‌ها ایستاد، همسرم را روی سکوی انتظار دیدم، لبخند به لب داشت و روی صورت دلنشینش که برف و آفتاب تیره‌اش کرده ‌بود، آفتاب افتاده بود.

دوستش داشتم و هیچ‌کس دیگر را دوست نداشتم و وقتی با هم تنها بودیم زمان عاشقانه و جادویی می‌گذشت. خوب کار کردم و سفرهای زیادی با هم رفتیم.

این پایان نخستین بخش پاریس بود؛ پاریسی که همیشه پاریس بود و با تغییرش تو هم تغییر می‌کردی.

پاریس را هرگز پایانی نیست و خاطره هر کسی که در آن زیسته باشد، با خاطره دیگری فرق دارد. ما همیشه آنجا باز می‌گشتیم، بی‌توجه به این‌که که بودیم یا پاریس چگونه تغییر کرده‌ بود یا با چه دشواری‌ها و راحتی‌هایی می‌شد به آن رسید. پاریس همیشه ارزشش را داشت و در ازای هر چه برایش می‌بردی، چیزی می‌گرفتی. به هر حال این بود پاریس در آن روزهای دور که ما بسیار تهیدست و بسیار خوشبخت بودیم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها