با مصطفی دشتی به بهانه نمایش نقاشی‌هایش در گالری حنا

هنر اصیل در تاریخ ماندگار می‌شود

نمایشگاه نقاشی‌های آبستره مصطفی دشتی چندی پیش در نگارخانه حنا گشایش یافت. با این که به اعتقاد کارشناسان، دشتی یکی از پیشرو‌ترین نقاشان آبستره ایران است، ولی او خود را یک نقاش طبیعت‌گرای محض می‌داند. دشتی متولد سال 1339 در شهر خاش است. او که نقاشی را از دهه 60 به‌ صورت حرفه‌ای آغاز کرده، از نقاشان پیشتاز و معتبر این سال‌هاست که به سبک شخصی و دیدگاه خاص خود در نقاشی رسیده است.
کد خبر: ۴۱۹۹۷۷

دشتی تحصیلات دانشگاهی ندارد، اما شاگردی زنده‌یاد سیداحمد ابطحی، زنده‌یاد عبدالله فرهادی، آیدین آغداشلو و کارل اشلانیگر را کرده است. او سال‌هاست که به‌ صورت حرفه‌ای نقاشی می‌کند. نقاشی‌های اولیه‌اش را از بیابان‌های بلوچستان، کویر یزد، کناره جاده‌ها و... آغاز کرد و حالا به شکوه آسمان رسیده است؛ کارهایی که بسیاری از آنها سیاه و سفید هستند.

او از معدود نقاشانی به ‌شمار می‌رود که در ابعاد بزرگ نقاشی می‌کند و دلمشغولی عمده در آثارش، پرداختن به طبیعت است. دشتی که همیشه از تونالیته (طیف‌های متفاوت) سیاه و سفید به عنوان پایه در کنار رنگ‌های دیگر بهره می‌گیرد، در این نمایشگاه قرمز و قرمز هندی را مهمان بوم‌هایش کرده است. با او در مورد آخرین آثارش در این نگارخانه به گفت‌وگو نشسته‌ایم.

در 3 دهه گذشته، دوره‌های مختلف کاری را در عرصه نقاشی آبستره پشت سر گذاشته‌اید که گاه تغییر جهت‌های شدیدی در آن دیده می‌شود. در این‌باره بگویید.

دوره‌های کاری متفاوت فی نفسه نه خوب است و نه بد. یعنی الزامی نیست که حتما نقاش برای خودش دوره‌های کاری تعریف کند. اگر هنرمند در حیطه تجربه و نیز استمرار در کار و اندیشه‌اش حرکت کند،‌ خود به خود هر چند سال یکبار که به پشت سرش نگاهی می‌اندازد، تغییراتی ناخودآگاه در آثارش می‌یابد. در ضمن من خودم را نقاش آبستره نمی‌دانم، من یک نقاش طبیعت‌گرا هستم.

اما همه نشانه‌های نقاشی آبستره در آثار شما دیده می‌شود؟

ریشه همه نقاشی‌های من در طبیعت است؛ آسمان،‌ زمین،‌ ابر و حتی شهاب‌سنگ‌ها. ‌هر بار هر موضوعی را که نقاشی کرده‌ام،‌ تک‌تک نشانه‌هایی که در آن به کار برده‌ام، در طبیعت قابل ردیابی است. حضور این شمایل‌ها و شکل‌های طبیعی ثابت می‌کند که من نقاش آبستره نیستم.

اما رنگ‌آمیزی در آثار شما به گونه‌ای است که فیگورهایی که از آنها صحبت می‌کنید، دیده نمی‌شوند.

قبول دارم در آن دسته از آثارم همه چیز از جمله فرم‌ها و فیگورها خلاصه‌تر و موجزتر می‌شود،‌ شمایی از نقاشی آبستره محض و نقاشی انتزاعی خالص تبلور می‌یابد، اما نقاشی من در یک نگاه کلی سمت و سوی منظره و طبیعت دارد.

آثار شما طوری است که هرکس با دیدن آنها،‌ بسته به تجربه شخصی‌اش،‌ تحلیل و تفسیرشان می‌کند نظرتان در این‌باره چیست؟

این که کجای اثرم یا کدامین اثرم به نقاشی انتزاعی نزدیک می‌شود، کاملا به بیننده و دنیای درونی او بستگی دارد، ولی در مجموعه آثارم کماکان دلبسته بیابان‌هایی هستم که سال‌هاست آنها را بر بوم آورده‌ام. ممکن است در این سالیان تک‌رنگ‌تر شده باشند و در دوران‌هایی تنها با یک رنگ سیاه به تصویر درآمده باشند، اما فیگورها و نشانه‌های بیابان در آنها قابل بازشناسی است، در حالی که در نقاشی آبستره هر نوع فرم و فیگوری نفی می‌شود و بار معنایی هم از آن زدوده می‌گردد. حال آن که آثارم با این رویه سنخیتی ندارد. هرچند باز هم یادآوری می‌کنم که در برخی آثارم،‌ نقاشی‌ام خلاصه‌تر، ‌کم‌گوتر و حتی تک‌رنگ شده است و ممکن است این دسته از آثارم به ذهنیت شما نزدیک باشد.

در نقاشی‌های شما، ‌چنان که از همین آثار در گالری حنا برمی‌آید،‌ رنگ‌ها جلوه‌گری می‌کنند نه سوژه‌ها. یکی از اتهام‌هایی که به این‌گونه نقاشی می‌زنند، این است که احتمالا نسبت به تغییرات محیطی، تحولات اجتماعی بی‌توجهند.

دروغ بزرگی است اگر هنرمند بگوید «من تحت تاثیر جامعه قرار نمی‌گیرم و ماست خودم را می‌خورم.» اما واقعیت دیگری هم هست. هیچ نقاشی تعهدی هم ندارد که الزاما جهان بیرون خودش را روی بوم آورد و به اصطلاح درباره آن موضع‌گیری کند. نقاشی ورای این داستان‌هاست. 25 سال پیش هم در مصاحبه‌ای همین سوال را از من پرسیده بودند و آن روز هم همین حرف را گفتم که «نقاشی می‌ماند و همه امور روزمره، اعم از بد و خوب‌ می‌گذرند، هنر اصیل در تاریخ ماندگار است» نمونه زوال هنر واکنشی،‌ هنر موضع‌گیری‌کننده،‌ هنر سفارشی همین هنر کمونیستی است که در نزدیکی ما فرو پاشید و امروز دیگر اثری از آن نیست.

چند سال پیش در نمایشگاهی که در فرهنگسرای نیاوران داشتید،‌ کنار سیاه و سفید همیشگی‌تان «آبی» و «آبی نفتی» گذاشته بودید و امروز که در «حنا» با قرمز و قرمز هندی کار می‌کنید، این تغییر رنگ‌ها به چه معناست؟

دشتی: ریشه همه نقاشی‌های من در طبیعت است آسمان،‌ زمین،‌ ابر و حتی شهاب‌سنگ‌ها. ‌هر بار هر موضوعی را که نقاشی کرده‌ام‌ تک‌تک نشانه‌هایی که در آن به کار برده‌ام در طبیعت قابل ردیابی است

نه، واقعا نه. من اینجوری دست به انتخاب رنگ‌ها نمی‌زنم. بگذارید نکته‌ای را به شوخی به شما بگویم که البته حدود 15 سال پیش برای من یک امر واقعی بود؛ گاه محدودیت خرید رنگ برای من موجب می‌شد تا به اجبار از فلان رنگ بهره ببرم. واقعا 15 سال پیش روزگاری داشتم که خریدن یکسری از رنگ‌ها برایم دشوار بود و به ناچار از تونالیته‌های رنگ‌های دیگر استفاده می‌کردم. خوبی نقاشی این است که می‌توان با یک زغال هم آن را ساخت.

پس تاثیرات جهان پیرامون هنرمند چه می‌شود؟

‌من نقاشی نیستم که در آتلیه‌ام را ببندم و در یک عزلت و خلوت نقاشی بسازم. من به میان مردم می‌روم،‌ در همین جامعه و جهان زندگی می‌کنم و از آنچه در بیرون رخ می‌دهد، تاثیر می‌گیرم حتی از دیدن آثار همکارانم. توجه من به آسمان، زمین، کوه و بازی‌های دلفریبی که طبیعت دارد،‌ فرار از مسائل اجتماعی نیست چون از این تاثیرات بدیهی راه گریزی نیست. من می‌گویم اگر شش، هفت سال پیش شهاب‌سنگ‌ها را کشیدم، مقصودم اعلان یک خبر بد به کره خاکی نبود. من در آن سقوط شهاب‌سنگ‌ها، نمی‌خواستم آینده بدی را به کره خاکی هشدار دهم. من فقط نقاشی کرده بودم. می‌بینید که نقاشی‌هایم شکل خاصی است، زیرا دنیا را آنقدر زیبا نمی‌بینم که گل و مرغ هم نقاشی کنم.

درمورد انتخاب رنگ در هر دوره کاری‌تان بگویید؟

رنگ‌های من نه‌‌تنها در این نمایشگاه بلکه در تمام این سالیان محدود بوده است. پایه اصلی بوم‌هایم روی سیاه و سفید می‌چرخد و هر از گاهی به فراخور تم موضوعی،‌ رنگ دیگری هم روی بوم می‌دود. این بار قرمز هندی مجال بیشتری یافته است. ضمن این‌که اگر با دقت به آثارم نگاه کنید، ریسمان‌های مختلفی از سیاه در آن خواهید دید. خاکستری‌های متعدد در آن به کار رفته، از قرمز هندی تا قهوه‌ای‌ها گرفته تا ردی از نارنجی‌ها، ‌سیاه روشن‌های گوناگون و سفیدی مطلق که گاهی از دل بوم می‌آید. این همه نور، رنگ و انرژی در تابلویی است که به ظاهر چندان رنگ ندارند، حال آن که بوم‌هایم را از بسیاری آثار که داعیه‌وار پالت‌های مختلف رنگی‌اند و اصالت مفهومشان را در رنگ می‌خوانند، رنگی‌تر می‌دانم.

تابلو‌های شما به گونه‌ای است که انگار از این مثل الهام می‌گیرد که «بالاتر از سیاهی رنگی نیست».

این به خلق و خوی من برمی‌گردد. اگر همین الان از اینجا به آتلیه‌ام بروم، اولین کاری که می‌کنم به سوی رنگ سیاه می‌دوم، آن را برمی‌دارم و روی بوم سفید می‌کشم،‌ تا آنجا که نقاشی و ایده‌ام اجازه دهد با همین دو رنگ کار می‌کنم تا احساس کنم بوم، ‌رنگ دیگر می‌طلبد.

در ضمن بگذارید این نکته را نیز تاکید کنم که اگر می‌بینید یک نقاش آلمانی،‌ از رنگ‌های گرم، جیغ و تند استفاده می‌کند و آن نقاشی که در تهران دود‌آلود نشسته و خاکستری می‌کشد،‌ باید حق بدهید. شما تهران را از بالا دیده‌اید؟‌ 20 سال پیش، در تابلوهایی بیش از 3 متر تهران را از بالکن خانه‌ام کشیده‌ام و آنها را در گالری منصوره حسینی به تماشا گذاشتم. تهران را فقط با یک رنگ خاکستری،‌ فقط با یک رنگ خاکستری می‌توان تصویر کرد.

چرا همیشه در آثارتان سیاه و سفید را روبه‌روی هم قرار می‌دهید؟

در دنیای نقاشانه مفاهیم هر رنگ می‌تواند تغییر کند. در این دنیای واقعی سیاه و سفید مثل هر رنگ دیگری‌اند و اتفاقا در رنگ‌شناسی سیاه و سفید لازم و ملزوم یکدیگرند. در نبود یکی،‌ آن دیگری معنایی ندارد. من در بوم‌هایم از نقاشی می‌گویم و در این ساحت وقتی رنگ سیاه را کنار رنگ سفید می‌گذاری، به پرقدرت‌ترین و بزرگ‌ترین کنتراست رنگی دست می‌یابی.

‌چگونه می‌توان سیاه و سفید را در کنار هم جای داد، ولی در ذهن مخاطب معنای خاصی را تداعی نکرد؟

این درست است که رنگ‌ها الفبای نقاشی‌اند و مثل کلمه در شعر،‌ مفهوم می‌سازند. بسیار بدیهی است که این اتفاق با دیدن آثار من هم در ذهن مخاطب پدید آید، بخصوص این که بوم‌های من بزرگ و وسیع‌اند و با این کنتراست‌های سیاه و سفید به بیننده نهیب می‌زنند که در من غور کن. اما آنجا که ما با هم اختلاف‌نظر داریم، این است که من در نقاشی‌هایم نه خبر خوب می‌دهم نه خبر بد. در این مجموعه من از زمین و آسمان حرف زده‌ام. من زمین تف دیده سوخته‌ای را دارم،‌ ته مانده‌ای از آتش، شاید دهانه آتشفشان که آسمان را از دود و سیاهی لبریز کرده است. یکی از این آثارم تپه‌های اطراف لواسان را نشان می‌دهد. روی این تپه غروب‌ها،‌ علف‌ها را آتش می‌زنند،‌ ظاهرا برای حاصلخیزی بیشتر خاک یا از بین بردن آفات،‌ نمی‌دانم. اما وقتی از آنجا می‌گذری، ‌زمین را سراسر در آتش، قرمز و سوزان می‌بینی و آسمان را دوداندود و تاریک. من همین‌ها را می‌بینم و بس.

آزاده جعفریان ‌/‌ جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها