آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
دخترک از اینکه توانسته بود حیوانات را از نزدیک ببیند، خیلی هیجانزده شده بود و جلوی هر قفسی که میرسیدند با دقت بسیار به جانوری که توی آن بود خیره میشد و مدام از بابا سوالهای جور واجور میپرسید!
آن روز وقتی به خانه آمدند نسرین دائم به حیوانات باغوحش فکر میکرد و از دیدن آنها خوشحال بود، اما چون توی قفس بودند دلش به حال آنها میسوخت و با خودش میگفت که ایکاش میتوانستم کاری برایشان انجام بدهم تا آزاد بشوند، اما چه کاری، نمیدانست؟
خیلی فکر کرد و به این نتیجه رسید که برای رئیس باغوحش نامهای بنویسد و از او بخواهد تا حیوانات بیچاره را آزاد کند!
یکی دو روزی زمان برد تا توانست نامهاش را بنویسد و بعد از پدرش خواست که دوباره او را به باغوحش ببرد اما پدر به او گفت که به این زودیها نمیتوانند به آنجا بروند. نسرین اصرار کرد که باید حتما به باغوحش بروند و بابا که از پافشاری دخترش تعجب کرده بود دلیلش را پرسید و او هم همه ماجرا را برای پدرش تعریف کرد و بابا هم از نسرین خواست که نامه را برایش بخواند.
نسرین اول نقاشیاش را به بابا نشان داد. او یک شیر را توی قفس کشیده و جلوی دهان او نوشته بود: «من میخوام برگردم جنگل!» و همین طور یک میمون کوچولو را کشیده بود که داشت گریه میکرد و جلویش نوشته بود: «میخوام برم خونمون!» بابا با دیدن نقاشی خیلی کنجکاو شد تا ببیند او چه چیزی نوشته است و برای همین از او خواست که نامهاش را بخواند. دخترک شروع کرد به خواندن:
«سلام آقای رئیس باغوحش؛ من چند روز قبل با بابام به دیدن حیوانات آمدیم، اما همه آنها ناراحت بودند حتی بعضیهایشان یک گوشهای نشسته بودند و غذایشان را هم نمیخوردند و شاید هم داشتند گریه میکردند! آن روز وقتی به خانه آمدم تصمیم گرفتم نامهای برای شما بنویسم تا به آنها کمک کنید. اول یک نقاشی کشیدم تا شما ببینید حیوانات چهحالی دارند. بعد از کشیدن این نقاشی بسیار ناراحت شدم و از خودم پرسیدم چرا ما حیوانات، پرندگان و ماهیهای بیچاره را که باعث قشنگی جهان میشوند در جایی زندانی میکنیم و از تماشای آنها لذت میبریم؟ حتی اگر ما بیشترین محبت را به آنها بکنیم باز هم خانه خود را به زندان ترجیح میدهند. اگر توی باغوحش به صورت حیوانات نگاه کنیم میفهمیم که دلشان میخواهند به جنگل و دشت بروند. به نظر من هیچ کدام از حیوانات وحشی نیستند؛ حتی شیرها. ما حق نداریم حیوانات را بگیریم و توی قفس بیندازیم. حالا شما میخواهید از آنها نگهداری کنید تا مردم بیایند و تماشایشان کنند پس یک جای بهتری برایشان درست کنید تا خیلی اذیت نشوند، خواهش میکنم به حرفهای من توجه کنید؛ خداحافظ.»
وقتی که نامه نسرین تمام شد بابا نگاهی به او انداخت و با مهربانی نوازشش کرد و گفت: تو خیلی مهربونی دخترم و خیلی هم خوب نامه نوشته بودی؛ حتما میبرمت تا آن را به آقای رئیس بدهی.
رضا بهنـام
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....