در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بیژن که دوستانش او را بی زن صدا میکنند شاید رکورد دار خواستگاری نا فرجام در میان فامیل باشد.
نه اینکه فکر کنید بیچاره عرضه زن گرفتن ندارد یا کار و بار درست و حسابی ندارد. راستش را بخواهید عرضه خواستگاری کردن ندارد و نمیگذارد که کسی هم در این راه کمکش کند.
او که کارمند متوسط الحال یک اداره نیمه دولتی است در سرمایهگذاری هم دستی دارد و بعد از این نیمه عمر نه چندان مفیدی که از خدا گرفته نسبتا بار خود را بسته است اما مشکلی که دارد این است که نمیداند چه طور با خلق خدا برخورد کند و وقتی به جنس مخالف میرسد که کلا زمام امور از دستش در میرود یا از این طرف بام میافتد یا از آن طرف بام.
اولین دختری که برای خواستگاری سراغش رفت دختری هم سن و سال خودش بود. آن روزها چیزی نداشت و زمان سربازی رفتنش بود.
بعد چشمش به جمال دختر خانم همسایه روشن شد و گفت ای دل غافل اگر من بروم سربازی مرغ از قفس میپرد.
دیگر کار نداشت دختر خانم مورد نظر کی هست و چی هست و... مدتی به دنبال او راه افتاد و مطمئن شد که هفت، هشت ساختمان آنطرفتر و در طبقه سوم زندگی میکند.
دخترک ساده بود و دبیرستان میرفت. وقتی آقا پسر قصه ما به زور و التماس دست مادرش را گرفت که به خواستگاری برود. شماره تلفن خانه دختر را اتفاقی وقتی داشت آن را به یکی از دوستانش میداد حفظ کرده بود. بعد هم مادر تماس گرفت و گفت میخواهیم برای امر خیر خدمت برسیم.
خلاصه چه دردسرتان بدهم. وقتی آقا بیزن عاشق پیشه با دسته گل به خانه دختر مورد علاقهاش که هیچ چیز در موردش نمیدانست رفت متوجه شد دختر دیگری برای پذیرایی آمد و او منومنکنان گفت: من آن یکی دخترتان را در راه مدرسه دیدهام!
در این زمان مادر عروس خانم از عصبانیت سرخ شد و گفت: ما دختر دیگری در خانه نداریم. من و پسر و عروس و دخترم در این خانه زندگی میکنیم.نکند عروسم را دیدهای که معلم مدرسه است... .
همه چیز معلوم شد. آقا بیژن که در آسمانها سیر میکرد یک دفعه محکم به زمین خورد.
کارشناسان خواستگاری موفق(!) توصیه میکنند در درجه اول مطمئن شوید که فرد مناسبی را انتخاب کردهاید.
البته این روزها کمتر پیش میآید که کسی اینطوری ندیده و نشناخته سراغ دختری برود اما در عوض دروغگویی خیلی بیشتر دیده میشود خصوصا در میان دوستان اینترنتی و شاید برای شناخت و آشنایی خانوادهها و همسانی فرهنگی و خانوادگی و اجتماعی از ضروریات باشد.
ازدواج به چه دردتان میخورد؟
آقا بیژن وقتی از سربازی برگشت با شنیدن لاف و گزاف هم قطارانش کلی تجربه مجازی کسب کرده بود.
حالا دیگر باید سر کار میرفت و خیلی زود بار زندگیاش را میبست.
پس در آزمونهای استخدامی شرکت کرد و در ادارهای مشغول شد و بعد از مدتی سراغ یکی از همکارانش رفت و به او پیشنهاد ازدواج داد.
دختر اولین چیزی که از او پرسید این بود: داری راحت و آسوده زندگی ات را میکنی. فکر میکنی ازدواج چه دردی از تو دوا میکند. میخواهی ازدواج کنی که چه شود؟
آقا بیژن هم بادی به غبغب انداخت و گفت: مادرم دیگر دارد پیر میشود. میخواهم ازدواج کنم که کسی به امور خانهام رسیدگی کند و رختهایم را بشوید و بچههایم را بزرگ کند و برایم خانهداری کند!
دختر گفت به من مهلت بده فکر کنم و فردا جوابش را با یک آگهی خدمات نظافت منزل داد و گفت: فکر میکنم اینها بیشتر به دردت میخورند.
خوب جوانهای محترم اگر میخواهید به شما هم لقب بیزن ندهند پیش از آنکه پیشنهاد ازدواج دهید درباره آن که در زندگی به دنبال چه اهدافی میباشید فکر کنید. شما زن زندگیتان را به چشم یک خدمه میبینید یا یک همراه و هم نفس؟
به هر حال جوینده یابنده است اما بهتر است بدانید کجا دنبال چه کسی بگردید.
همراهی و مشارکت اما تا کجا؟
آقا بیژن که حالا به 30 سال رسیده بود و کمی هم چاق شده بود در مورد اهدافش فکر کرد. متوجه شد اگر برای نظافت منزل نیست برای چه میخواهد ازدواج کند. یک باره جرقهای از زکاوت در ذهنش شکوفا شد.
او تا آن روز کلی سرمایهاش را جمع کرده بود ولی هنوز نمیتوانست قصر آرزوهایش را بسازد.به این نتیجه رسید که باید کمی از توقعاتش کم کند و در عوض یک شریک زندگی پیدا کند. کسی که به زندگیاش پول تزریق کند و هم پای او کار کند.
دختر دیگری را مدتی بود زیر نظر داشت. دختر چند سالی از او بزرگتر بود و جسته گریخته دیده بود که ماشین دارد و شنیده بود که قصد خریدن خانه دارد.
اینبار کمی آبدیدهتر شده بود. با وی طرح آشنایی ریخت و مدتی با هم گفتوگو کردند. دختر معقولی بود و ظاهر بدی هم نداشت. یک روز دختر به بیژن گفت:من از رفت و آمدهای بیهدف و بینتیجه خوشم نمیآید. بیژن هم جواب داد: بیهدف نیست و من میخواهم با تو ازدواج کنم. کافی است پولهایمان را روی هم بگذاریم و قصر آرزوهایمان را بسازیم. میبینی که زندگی خیلی خوب پیش میرود.
دختر گفت: ولی من همین یک ماشین را دارم که زیر پایم است و باید با آن رفت و آمد کنم. در ثانی مرد که نباید به اتکای پول زنش زندگی را شروع کند.
این حرف برای بیژن گران تمام شد و گفت: ولی تو که خیلی بیشتر از یک ماشین داری. من که نخواستم به پول تو تکیه کنم گفتم شریکی زندگی را بسازیم...
و خودتان حدس بزنید بعدش چی شد.
خیلی خوب است که به اهدافتان بیندیشید و با کسی که برای ازدواج نشان کردهاید برای یک عمر برنامهریزی کنید، اما نقش خود را به عنوان یک مرد در زندگی زناشویی فراموش نکنید. شما باید از لحاظ مالی آمادگی داشته باشید که یک زندگی بیش از یک نفره را اداره کنید و درست نیست از همان ابتدا سرمایهگذاری نقدی را شرط ازدواج خود با همسرتان تعیین کنید.
با اجازه بزرگترها
شاید امروز راه و رسم آشنا شدن عوض شده باشد اما هنوز بزرگترها هستند که ختم کلام را میگویند. بنابر این سعی نکنید آنها را دور بزنید.
یک ازدواج رویایی
شما باید کاری کنید که همسر آیندهتان هر لحظه منتظر باشد به او پیشنهاد ازدواج بدهید. کمی رومانتیک باشید و سلیقه او را در نظر بگیرید. باور نمیکنید که بیژن یک بار پیشنهاد خواستگاری خود را روی موشک کاغذی نوشته بود و به سمت دختر مورد علاقهاش پرت کرده بود و موشک سر از میز همکار دیگرش در آورده بود!
قدیم رسم بود انگشتر نشان را از قبل، خانواده داماد تهیه میکرد و دختر از اینکه این انگشتر چگونه است هیچ خبر نداشت.
زیباتر آن است که شما با اجازه خانواده او و خودتان به همراه همسر آیندهتان جواهری را که دوست دارد برایش بخرید. این یکی از دلرباترین هدیههایی است که شما را به پاسخ مثبت قطعی نزدیک میکند.
تا وقتی از جواب مثبت مطمئن نیستید به خواستگاری نروید و وقتی کسی را نشان کردید به همه خبر ندهید. چه بسا خواستگار دیگری سریعتر و بهتر از شما باشد.
وقتی برای خواستگاری میروید حس قلبیتان را به همسر و خانواده همسر آینده تان بگویید.
برای یک خواستگاری موفق اینکه وقتشناس و دقیق باشید و به فضای خانواده طرف مقابلتان احترام بگذارید و رسم و رسوم و توقعات را از قبل با همسر آیندهتان هماهنگ کنید به موفقیت شما کمک میکند.
ماندانا ملاعلی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: