داستان زندگی یک زن زندانی

زندگی‌ام را باختم

نام: پروین ‌‌ـ ‌م، متاهل سن و تحصیلات: 21 سال‌‌ ـ‌ دبیرستان اتهام و مکان: سرقت و مواد مخدرـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۱۷۲۲۳

پروین از همان ابتدا در محیطی زندگی می‌کرد که احتمال مجرم شدنش وجود داشت. او خانواده‌اش را این‌طور توصیف می‌کند: «مادرم که صدایش درنمی‌آمد. خیلی مظلوم بود. فقط کتک می‌خورد. ‌3 برادر دارم و یک خواهر. یکی از برادرانم عقب‌افتاده است و همیشه باعث دردسر بود. پدرم هم که عمل داشت خیلی هم زود مرد، البته نه به خاطر مواد. دکترها گفتند سرطان دارد. ریه‌اش خیلی خراب بود. 2 برادرم هم خیلی زود معتاد شدند. هنوز سنی نداشتند که شروع کردند به مصرف.»

شرایط خانوادگی به پروین اجازه نداد درس بخواند و او در کلاس اول دبیرستان ترک تحصیل کرد. او توضیح می‌دهد: «اتفاقا مدرسه را دوست داشتم و درسم هم خوب بود. بچه زرنگ بودم، اما آن آخری‌ها هر چی می‌خواندم توی مخم نمی‌رفت. پدرم که مرد، وضع‌مان بدتر شد. یکی از برادرهایم که مثل جنازه افتاده بود گوشه خانه، آن دو نفر هم که بی‌خیال ما بودند و مادرم هم که کاری از دستش برنمی‌آمد. اصلا نمی‌شد درس خواند. قبل از آن یک بار هم شاگرد اول شده بودم، ولی خب چه می‌شد کرد. گفتم بنشینم خانه سنگین‌ترم. لااقل شاید شوهر کردم.»

دختر نوجوان ازاوضاع خانوادگی‌اش بشدت ناراحت بود و فضای خانه برایش غیرقابل تحمل بود. بخصوص وقتی برادرهایش به جانش می‌افتادند: «کتکم می‌زدند. آن آخری‌ها گیر داده بودند که باید با پسری که آنها معرفی کرده بودند ازدواج کنم، ولی من پسر دیگری را دوست داشتم.»

پروین با فرهاد در خیابان آشنا شده و به او دل‌بسته بود. او درباره عشق دوران نوجوانی‌اش که حالا رنگ و بوی تنفر گرفته است، می‌گوید: «فرهاد خیلی قوی بود و آدم می‌توانست به او تکیه کند. خلاصه این‌که از او خوشم آمد. چه می‌دانستم. عقلم نمی‌رسید. می‌دانستم فرهاد خلاف است، ولی برایم مهم نبود. همه مردان خانواده من خلافکار بودند و این اصلا چیز مهمی نبود. فرهاد هم می‌دانست دوستش دارم می‌گفت او هم عاشقم شده. وقتی فهمید برادرانم دارند زورم می‌کنند که شوهر کنم گفت فرار کن. من هم فرار کردم.»

پروین آن زمان 16 سال بیشتر نداشت. وقتی از خانه گریخت به باغ متروکه‌ای رفت که فرهاد و چند نفر از رفقای خلافکارش آنجا را به پاتوق و مخفیگاه تبدیل کرده بودند. زن زندانی بقیه ماجرا را این‌طور توضیح می‌دهد: «هیچ‌کس خبر نداشت کجا هستم. از این‌که پیش فرهاد بودم راضی بودم. در همان باغ بود که معتاد شدم. هر کی آنجا می‌آمد می‌کشید. من هم روی‌شان. فرهاد هم خودش شیشه می‌کشید. یک‌سال آنجا ماندم تا این‌که کم‌کم خسته شدم. نمی‌خواستم یواشکی با فرهاد باشم. دلم می‌خواست همه بدانند او شوهر من است؛ اما برادرانم رضایت نمی‌دادند. خلاصه این‌که پدر فرهاد ماجرا را فهمید. او هم تا آن موقع نمی‌دانست من و پسرش در آن باغ با هم زندگی می‌کنیم. او پاپیش گذاشت و بالاخره توانست خانواده‌ام را راضی کند. این طوری بود که من و فرهاد زن و شوهر شدیم.»

زن جوان تا آن زمان هم احساس می‌کرد زنی خوشبخت است و اصلا متوجه نبود گام به گام به سوی تباهی پیش می‌رود. او می‌گوید: «فرهاد خانه‌ای اجاره کرده بود. کیف‌قاپی می‌کرد و برایم مهم نبود. بالاخره باید از یک جایی پول گیر می‌آوردیم. این آخری‌ها من هم سرقت می‌کردم. بچه‌دار شده بودیم و زندگی خرج داشت. تا این‌که به سر فرهاد زد برود دنبال یک کار بزرگ. بیشتر از 6 ماه است که از او خبرندارم. یک روز ماموران سراغم آمدند و مرا دستگیر کردند. آن روز خانه یکی از دوستان شوهرم بودم و آنجا گیر افتادم و فعلا معلوم نیست چه می‌شود. اما خیالم برای پسرم راحت است. او را پدرشوهرم برده پیش خودش تا بزرگش کند. مرد خوبی است. اهل‌خلاف هم نیست. این طوری برای پسرم هم بهتر است. شاید برای خودش کسی شد. ما که باختیم. بدجوری هم باختیم.»

مریم‌عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها