گفت‌وگو با یک زندانی سابق

دزد و قاچاقچی نبودم

محصولات تقلبی یکی از آفت‌های بزرگ بازار لوازم آرایش و بهداشتی است. این معضل از دیرباز وجود داشته و همچنان نیز در این زمینه هر از گاهی شاهد دستگیری متقلبان و باندهای جعل هستیم. صدف ـ ز، زنی 38 ساله است که 8 سال قبل به همین اتهام به زندان افتاد و یک سال را پشت میله‌های زندان گذراند. در گفت‌و‌گو با این زندانی سابق، داستان زندگی‌اش را مرور کرده‌ایم.
کد خبر: ۴۱۷۲۱۰

اول بگو چطور شروع به جرم کردی؟

اولش که فکر نمی‌کردم جرم باشد. یعنی می‌دانستم کار بدی است اما این‌که به خاطرش زندان بیفتم را هرگز فکر نمی‌کردم. با یک آقای دکتری آشنا شده بودم که البته بعدا فهمیدم اصلا دکتر نیست او مرا وارد این کار کرد. فروش و سودمان هم خوب بود تا این‌که گیر افتادیم.

آن موقع مجرد بودی؟

بله، اما پیش خودم فکر می‌کردم اگر شرایطش پیش آمد با همان آقای دکتر ازدواج می‌کنم، زندگیم متحول خواهد شد. ولی وقتی دستگیر شدم تازه فهمیدم ماجرا چیست. من نمی‌دانستم شامپوهایی که تولید می‌کنیم ضرر دارد فقط فکر می‌کردم چون مردم بیشتر دنبال مارک معروف هستند برای همین مارک‌ها را جعل می‌کنیم اما وقتی دستگیر شدیم چون من بعد از آقای دکتر(با نیشخند)همه کاره بودم مرا هم زندان فرستادند و البته کلی هم جریمه شدم که پدرم همه‌اش را پرداخت.

از واکنش خانواده‌ات بگو. وقتی فهمیدند تو دستگیر شده‌ای چه کردند و رفتارشان چطور بود؟

آنها حرف‌هایم را باور کردند. از نظر خودم بی‌گناه بودم یعنی اشتباه کرده بودم اما نباید به زندان می‌رفتم. بیشتر نادانی کردم. خانواده‌ام هم همین فکر را می‌کردند برای همین هم خیلی سعی کردند آزادم کنند.

وقتی آزاد شدی چه کردی؟بازگشت به زندگی عادی برایت سخت بود؟

قبل از آن اجازه بده کمی از زندان برایت تعریف کنم. وقتی زندانی می‌شوی دیگر مهم نیست جرمت چیست. همه شرایط یکسان دارند و یکی مثل من هم باید همان سختی‌ها را تحمل کند از همه سخت‌تر رفتار خود زندانیان است. تازه‌وارد که می‌بینند می‌خواهند او را بخورند. آن یک سال برایم به اندازه یک عمر گذشت. روحیه‌ام خراب شده بود. مشکل معده هم پیدا کرده بودم حتی چندبار در بهداری بستری‌ام کردند.

خب برگردیم به بعد از آزادی؟

قبل از هر چیز دوا و درمان معده‌ام را شروع کردم تا کار دستم ندهد. قبل از زندان در خانه پدری‌ام بودم. بعد از آزادی هم به همانجا برگشتم. البته اوضاع کمی فرق کرده بود. ما در جنوب شهر زندگی می‌کنیم و آنجا همه همدیگر را می‌شناسند. در و همسایه خیال می‌کردند مسافرت بودم اما فامیل از همه چیز خبر داشتند. از این‌که مجبور بودم به تک‌تک‌شان توضیح بدهم که دزد و قاچاقچی نیستم، خسته شده بودم. برای همین تصمیم گرفتم بی‌خیال فامیل شوم. دیگر مهمانی نمی‌رفتم و اگر کسی خانه‌مان می‌آمد من می‌زدم بیرون. کمی هم اختلاف پیش آمده بود. حالا 8 ـ7 سال از آن روزها گذشته و شرایط فرق‌کرده و بهتر شده. از وقتی شوهر کرده‌ام زندگی بهتری دارم.

قبل از ازدواج کار پیدا کردی و ظاهرا از شغلت هم راضی هستی. در این باره کمی توضیح بده؟

کار را برادرم برایم پیدا کرد. کارم در یک شرکت طراحی داخلی است. من فوق دیپلم زبان انگلیسی دارم، آن شرکت هم به کسی احتیاج داشت که دست‌و پا شکسته انگلیسی حرف بزند. برادرم برای آن شرکت کار می‌کرد، او مرا معرفی کرد و به عنوان منشی مشغول به کار شدم. هنوز هم همانجا هستم و همه چیز خوب است. دلیلی ندارد تغییر شغل بدهم؛ البته یک سال بعد از آزادی‌ام شاغل شدم. در آن مدت خیلی دنبال کار گشتم. نمی‌خواستم هر جایی بروم؛ به دردسرش نمی‌ارزید. باید حتما در یک شرکت معتبر خودم را استخدام می‌کردم ولی هم سوء‌سابقه داشتم، هم بی‌پارتی نمی‌شد کاری کرد. خلاصه این‌که در آن یک سال کلی این در و آن در زدم.

با شوهرت چطور آشنا شدی؟

شوهرم مبل‌سازی دارد. از طرف‌های قراداد شرکت ما بود. سفارش زیادی به او می‌دادیم بعضی وقت‌ها هم سری به شرکت می‌زد تا این‌که در این رفت و آمدها از من خوشش آمد. البته چند وقتی طول کشید تا خواستگاری کند. قبلا ازدواج کرده بود و یک بچه داشت، اما زنش را طلاق داده بود. زنش از آنهایی بود که دوست داشت برود خارج اما علی می‌گفت هیچ جای دنیا همین ایران خودمان نمی‌شود برای همین طلاق گرفته بودند و البته پسرشان فرهاد پیش علی مانده بود.

شوهرت از گذشته‌ات خبر داشت یا این‌که بعدا به او گفتی؟ چطور این کار را کردی و چه واکنشی را دیدی؟

خودش که خبر نداشت. به او گفتم یعنی این طور شد که او از من خواستگاری کرد من هم جواب رد دادم. پاپیچ شد تا بداند چرا به او تمایل ندارم من هم بعد از چند جلسه به او گفتم رازی دارم که به خاطرش نمی‌توانم ازدواج کنم. راز را پرسید و من هم گفتم این طور بهتر بود چون اگر پاپس می‌کشید توی ذوقم نمی‌خورد اما او گفت مساله‌ای نیست و هنوز مرا دوست دارد البته من هم تا آن موقع نمی‌دانستم علی بچه دارد. یعنی می‌دانستم طلاق گرفته و یک پسر هم دارد اما خیال می‌کردم فرهاد با مادرش زندگی می‌کند. به هر حال ما ازدواج کردیم اوایل ارتباط برقرارکردن با فرهاد برایم سخت بود، اما حالا همه چیز عادی شده و زندگی‌ام رو به راه است.

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها