در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چند سال با همسرت زندگی کردی؟
حدودا 5 ماه با هم زندگی کردیم. البته بیشتر آن را هم با هم دعوا داشتیم.
معمولا زن و شوهرها حداقل در ماههای اول زندگی مشترک رابطه خوبی با هم دارند چطور شد که شما زندگیتان را از همان اول با اختلاف و دعوا شروع کردید؟
کارهایی میکرد که من ناراحت میشدم. نمیدانم چه چیز باعث این همه اختلاف میشد، اما ما همیشه با هم درگیر بودیم.
اما 5 ماه زندگی مشترک آنقدر نیست که اختلافی بین شما ایجاد شود؟
ما همیشه مشکل داشتیم. حتی در دوران نامزدی هم این درگیریها وجود داشت.
بالاخره این دعواها باید یک دلیلی داشته یا از یک جا و سر یک موضوع مشخص شروع شده باشد؟
من بیماری روانی داشتم. هر وقت که داروهایم را نمیخوردم حالم بد میشد و با همسرم دعوا میکردم.
آخرین بار که دعوا کردید و تصمیم به قتل او گرفتی بر سر چه چیزی بود؟
واقعا نمیدانم چرا این کار را کردم ما آن روز دعوا نکردیم.
اما تو در بازجوییهای اولیه مدعی شدی که همسرت با زن همسایه دوست بود و این موضوع تو را ناراحت میکرد؟
این حرف را زدم، اما نمیدانم چرا چنین چیزی گفتهام. خیلی ناراحت بودم که زنم را کشتم و چون بیدلیل دست به این کار زدم به دروغ گفتم که از دست همسرم ناراحت بودم. در حالی که این طور نبود.
تو در خانه پدر همسرت زندگی میکردی؟
بله، از وقتی ازدواج کرده بودیم با هم در خانه پدرزنم زندگی میکردیم. خود او دوست داشت ما در خانهاش باشیم. میگفت نمیخواهد دخترش مستاجر باشد و اذیت شود. من هم که پول نداشتم خانه بخرم به همین خاطر هم به خانه پدرزنم رفتم.
با خانواده همسرت هم مشکلی داشتی یا رابطهات با آنها خوب بود؟
نه من با آنها هیچ مشکلی نداشتم آنها را دوست داشتم. ما را اذیت نمیکردند. دخالتی هم در زندگی ما نداشتند تمام مشکل من این بود که بیماری روانیام عود کرده بود.
تو میدانستی که بیماری روحیات دوباره عود کرده است، پس چرا برای درمان آن اقدام نمیکردی؟
آدمی که بیمار است خودش نمیداند چه میکند و تلاشی هم برای درمان آن نمیکند. من هم نمیدانستم باید چه کنم و فکر میکردم این همه نگرانی و دلشوره من و اعصاب خرابم به خاطر مشکلاتی است که با همسرم دارم.
کی متوجه شدی بیماری روانیات عود کرده است؟
وقتی همسرم را کشتم و زندانی شدم در زندان وضعیت مرا بررسی کردند و به من داروی آرامبخش دادند. کمکم حالم بهتر شد و متوجه شدم چه کاری کردهام و همه فکر و خیالهایی که درباره زنم داشتم اشتباه بود و تحت تاثیر بیماریام دست به این کار زدم.
پزشکی قانونی تایید کرده است تو سالم هستی و مشکل روحی نداری. پس چطور ادعا میکنی بیمار هستی؟
من پرونده پزشکی دارم و نمیخواهم در اینباره دروغ بگویم. خانوادهام در این باره اطلاعاتی دارند و اگر لازم باشد آنها میتوانند این پرونده را بدهند. من مدتها در بیمارستان روانی بستری بودم.
توضیح بده چطور همسرت را کشتی؟
دقیقا یادم نیست چه شد، اما تا آنجا که یادم مانده شب قبل از حادثه همسرم به خانه پدرش رفته بود و شب را آنجا ماند. من هم برای این که بتوانم او را بکشم صبح زود از خواب بیدار شدم. خیلی اضطراب داشتم. دیوانه شده بودم و نمیدانستم چه میکنم. به سمت آشپزخانه رفتم و چاقویی برداشتم و به سراغ همسرم رفتم و او را زدم.
مگر همسرت در خانه پدرش نبود؟ چطور توانستی به همین راحتی وارد آنجا شوی و او را بزنی؟
او شب را کنار مادرش مانده بود من هم برای این که او را بزنم وارد خانه پدرزنم شدم. در خانه طوری بود که میشد براحتی آن را باز کرد.
وقتی وارد شدی کسی جلوی تو را نگرفت؟
این که من وارد خانه پدرزنم شوم چیزی غیرعادیای نبود. خیلی روزها میشد که برای خوردن صبحانه به آنجا میرفتم و اگر همسرم آنجا بود به سراغش میرفتم تا کاری را که دارم انجام دهد. آن روز هم به خانه پدرزنم رفتم. برادرزنم مرا که دید تعجب نکرد و دوباره خوابید. وقتی بالای سر همسرم رفتم با عصبانیت او را بیدار کردم.
در آن لحظه باز هم هیچ کس مانع تو نشد و مقاومتی نکرد؟
نمیدانم، کسی متوجه شد یا نه. البته خیلی سریع این کار را انجام دادم. خانواده همسرم خیلی ترسیده بودند و نمیتوانستند واکنش نشان دهند. فقط مادرزنم فریاد زد. تا دیگران برسند کار همسرم تمام شده بود.
وقتی زنت را کشتی چه اتفاقی افتاد؟
برادرش سیلی محکمی به صورت من زد و بعد با فریادهای مادرش همسایهها آمدند. اورژانس هم آمد، اما همسرم فوت کرده بود.
بعد از قتل از کاری که کردی پشیمان نشدی؟
اصلا پشیمان نشدم. با این که صورت غرق در خون همسرم جلوی چشمم بود و خیلی ناراحتم میکرد ولی پشیمان نبودم، اما مدتی بعد وقتی در زندان داروهایم را استفاده کردم و کمی آرام شدم متوجه شدم کاری که کردم اشتباه بود و همسرم اصلا به من خیانت نکرده است و من اشتباه میکردم. آن زمان بود که دچار عذاب وجدان شدم و از آن روز به بعد این عذاب رهایم نمیکند. خانواده همسرم خیلی با من مهربان بودند و من هم خیلی دوستشان داشتم. اگر بیماریم عود نمیکرد حالا همه چیز خوب بود و من کنار همسرم بودم و شاید هم بچهای داشتیم، اما حالا همسرم زیر خاک است و من در زندان و نمیدانم چه شرایطی پیش خواهد آمد.
خانواده همسرت گفتهاند درخواست قصاص دارند و حاضر نیستند از این درخواست گذشت کنند. فکر میکنی چه سرنوشتی در انتظار تو باشد؟
نمیدانم. شاید گذشت کنند شاید هم اعدام، اما این را میدانم که آنها حق دارند از من ناراحت باشند چون عزیزشان را از بین بردم. همسرم امانتی در دست من بود، اما او را کشتم. به آنها حق میدهم مرا اعدام کنند، اما ای کاش در نظر بگیرند که من خیلی ناراحتم و در آن زمان بیماری روحی داشتم.
بارها تکرار کردی که بیماری روحی داشتی. این موضوع را قبلا به خانواده همسرت گفته بودی؟
نه من در این باره حرفی نزدم. اگر موضوع را میگفتم خانواده همسرم راضی به این ازدواج نمیشدند و شرایط من خیلی بدتر میشد. بنابراین با توافق خانوادهام قرار شد موضوع را پنهان کنیم. البته آنها میدانستند کمی پرخاشگر هستم. زمانی که ما نامزد بودیم چند بار همسرم از این رفتارهای من شکایت کرده بود و مادرش هم برای این که رابطه ما بهم نخورد به او گفته بود که مردها کمی بداخلاق هستند و تو باید تحمل کنی. همسرم زن خوبی بود و زودباور میکرد. او زن بسازی بود. من اشتباه کردم و خیلی پشیمان هستم.
الان که در زندان هستی، روزهایت را چطور میگذرانی؟
به هر حال زندان، قانون و سختیهای خودش را دارد. زندان را گذاشتهاند که آدمهای مجرم بدانند اگر کسی را آزار دهند، آزار خواهند دید. همه چیز محدود است و تو نمیتوانی کارهایی را که دوست داری انجام بدهی. بنابراین آزادیات محدود میشود و نمیتوانی زندگی عادی داشته باشی. من هم همین طور هستم. با این که داروهایم را مصرف میکنم و وضعیت روحیام بهتر است، اما به هرحال محدودیتهای زیادی دارم و خیلی وقتها از زندگی ناامید میشوم. باید تاوان این جرم را بدهم. به توصیه مددکارم سعی میکنم نماز بخوانم و با قرآن انس بگیریم تا شاید آرام شوم.
خانوادهات برای این که بتوانی رضایت بگیری کاری کردهاند؟
آنها بارها به خانه مادر همسرم رفته و خواستهاند که من را ببخشد، اما او تا حالا قبول نکرده است و گفته حاضر نیست این کار را بکند و میخواهد انتقام خون دختر نوعروسش را بگیرد. به هر حال آنها همچنان تلاش میکنند.
چه تضمینی وجود دارد که تو از زندان بیرون بیایی و دوباره دست به قتل نزنی و باز مدعی نشوی که بیماری روانیات عود کرده است؟
بعد از این که از زندان آزاد شدم برای درمان اقدام میکنم. البته نباید فراموش کرد تحمل زندان آنقدر سخت هست که هر کس سعی میکند یک بار بیشتر آن را تجربه نکند و من هم یک مجرم حرفهای نیستم و سعی میکنم اگر آزاد شدم دیگر به زندان بازنگردم.
این سختی آنقدر زیاد است که من خیلی شبها تا صبح به خاطر زجری که میکشم بیدارم. عذاب وجدان از یک طرف و آزار ناشی از تحمل زندان از سوی دیگر تحمل زندگی را برایم سخت کرده است، اما من با توکل به خدا و طلب حلالیت از اولیای دم سعی میکنم خودم را آرام کنم. به اولیایدم هم قول میدهم در صورتی که مرا ببخشند نه در آن محل زندگی کنم و نه دوباره دست به جنایت بزنم. من تنبیه شدهام. به من کمک کنند و به خاطر دخترشان ببخشند.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: