پریشان نوشت‌هایی در باب سفر

سفر، نماندن است!

یکی از فخرفروشی‌های همیشگی پدرم به من این است که با 20 تومان رفته کل شمال ایران را گشته، دیده، هتل‌ها رفته، ناهار و شام‌ها خورده و تازه حساب میز کلی از دوستان و همراهانش را هم داده و وقتی برگشته هنوز 5 تومانی برایش باقی‌مانده است.
کد خبر: ۴۱۶۹۴۵

 آنقدر پول بوده که با وسوسه همان دوستانش، ماندنش در شهر به یک روز نکشیده و این بار روانه جنوب شده با همان 5 تومانی که توی جیبش بوده! فخرفروشی پدرم به گشت و گذار از شمال به جنوب ایران با پولی که حالا حتی با معادلش پس از گذشت چند ده سال، سفر کردن به شوخی می‌ماند، نکته حرف‌هایش نیست. پدر به شوخی و طعنه همراه با خاطرات تکراری این سفر‌ می‌گوید: «الان هم می‌تونم. مشکل شماها اینه که الانش هم نمی‌تونید!» اگر بخواهم بحث تورم، پول نداشتن، بیکاری و دغدغه و درس و ... را‌ ‌باز کنم یک بازنده واقعی خواهم بود. پس غر می‌زنم که خب چرا حالا نمی‌رود؟! اگر مرد است ـ که خب طبیعتا هست ـ همان پول را بردارد و این بار به جای دوستانش دست مرا بگیرد و بیفتد توی جاده با بنزین 700 تومانی مرا ببرد شمال و اصلا پول میز و شام و ناهار هم با خودم! فقط مرا سالم برساند آنجا و بچرخاند و همان خاطرات همیشگی و «هزاربار گفته» را دوباره بگوید.

می‌گوید نع! این بار طوری می‌گوید که لجم را در بیاورد. لجم در آمده است. نه که تند حرف زده باشم، اما انگار بُل گرفته‌ام از حرف‌هایش، روبه او می‌گویم پس اینقدر فخرفروشی نکند که فلان بودم و فلان کردم و حالا ماها سفر نمی‌دانیم چیست و اینها!

که یک‌مرتبه برگ برنده پدر رو می‌شود: «سفر که پول نمی‌خواهد.»

فکر می‌کنم منطق جوانیِ من به لجبازیِ کهنسالی پدر بچربد «پدرجان شما مدت‌هاست از این شهر کوچک بیرون نیامده‌اید! شاید نمی‌دانید چه خبر است؟ این حرف‌های شما این روزها به شوخی می‌ماند.» بعد حرف‌هایم را سنجاق می‌کنم به این کنایه‌ام که: «این حرف‌ها را به کس دیگری نزنید پدر جان. خدای نکرده به شما می‌خندند. اینهام بین خودمان می‌ماند.» لحنِ کنایه آخرم به پدر، شبیه است به لحن قاریان قرآنی که می‌خواهند قرائت‌شان را تمام کنند. یعنی آرام‌آرام شنونده را آماده می‌کنند تا تلاوت را به پایان ببرند. یعنی می‌خواهم بحث را به پایان برده باشم و فاتحانه از شکست پدر در بحث سفر، بروم توی اتاق و مثل بازیکن‌های فوتبال که وقتی گل می‌زنند، لباس از تن می‌کنند، من هم تی‌شرتم را دربیاورم و رو به روی آینه بی‌صدا و بی‌فریاد خوشحالی کنم! اما نع. بازنده‌ام. پدر دستم را خوانده. نه می‌گذارد بحث تمام شود و نه می‌گذارد تی‌شرتم را دربیاورم و خوشحالی کنم. حق هم دارد. هر چند داوری وجود ندارد که بخواهد قضاوت کند، اما او برگ برنده‌اش را رو می‌کند.

عینکش را بر می‌دارد. کف دستش را می‌گذارد روی چشم راست و با کف دستش آرام و طولانی چشمش را می‌خاراند! می‌دانم. این نشانه پیروزی پدر است. هر وقت بحثی پیش می‌آید زمانی که پدر به مرحله عینک می‌رسد و چشم خاراندن، من شکست خورده‌ام. می‌دانم که تمام است. مثل گلادیاتورهایی که وقتی حریف را شکست می‌دهند دور او می‌چرخند و منتظر انگشتِ شستی هستند که رو به پایین اجازه کشتن حریف را بدهد. این عینک برداشتن پدر و چشم خاراندنش شبیه همان انگشت شستِ پادشاه است که اجازه کشتن مرا داده است. می‌گوید: «پسر جان. تنبلی.» پادشاهانه سخن می‌گوید. یعنی همین 2 کلمه را می‌گوید و من شکست می‌خورم. این دو کلمه یعنی این‌که بنزین 700 تومانی، دغدغه، بیکاری، درس، مشکل و تورم را بگذار کنار. همه اینها همیشه خدا بوده است. سفر، همت می‌خواهد و اراده. تصمیم می‌خواهد و غر نزدن که من آدمش نیستم!

تی‌شرت می پوشم. می‌روم توی اتاق. مثل یک فوتبالیستی که دقیقه 90+3 نه تنها گل تساوی را خورده، بلکه با یک پنالتی مشکوک بازنده بازی هم شده غمگینم، اما مثل هر بازنده دیگری تصمیم می‌گیرم این شکست را پلی کنم به پیروزی (می‌دانم خیلی شعاری و کلیشه است) اما این کار را می‌کنم. ‌سفر پیش از آن که پیشنهاد بخواهد، مقصد بخواهد، چمدان، وسایل و اینها را بخواهد یا این‌که گیر و دار، مشکل و تورم، سد و مانع‌اش شود، تصمیم و اراده به رفتن می‌خواهد. سفر، نماندن است. باور کنید. این بهترین شکست عمرم از پدر بود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها