خانمی گفت: ببخشید منم باز کنید!سجاد گفت: من شما را نمیشناسم پس چند لحظه اجازه بدهید!
و رفت مادرش را صدا زد. مادر سجاد آمد و گوشی افاف را برداشت و گفت: بله.
خانم از پای افاف به مادر خودش را معرفی کرد. مادر سجاد در را باز کرد و آن خانم به داخل آمد.
مادر به سجاد گفت: سجاد جون برو یک لیوان آب بیار برای خانم.
ولی وقتی سجاد آب را آورد دید که مادرش غش کرده و خانم لیوان آب را به صورت مادر سجاد پاشید و او به هوش آمد و شروع کرد به گریه کردن. سجاد گفت: مادر چی شده؟ مادر گفت: هیچی پسرم هنوز مشخص نیست!
خانم مهربان سجاد را صدا کرد و یک ساک به او داد و گفت: سجاد جان این رو مادربزرگت برایت فرستاده. بگیر!
سجاد که خیلی خوشحال شد گفت: پس خودش کجاست چرا نیامد؟
خانم سرش را پایین انداخت و گفت: به زودی میاد. حالا برو این بسته را باز کن و ببین مادربزرگ برایت چی فرستاده؟ سجاد گفت: چشم و رفت در اتاقش.مادر به سجاد گفت: سجاد جون من با این خانم میرم تا سر کوچه و الان مییام تو فقط مواظب خودت باش، برو توی اتاقت و در را هم روی هیچ کس باز نکن تا من بیام.
سجاد در اتاقش نشست، ساک را باز کرد و دید یک بالش خیلی نرم و خوشگل به شکل ماه است که مادربزرگ هم رویش نوشته بود تقدیم به نوه گلم. سجاد هم به یاد مادربزرگ سرش را روی بالش گذاشت و خوابش برد. سجاد خواب دید که با این بالش زرد رنگ که به شکل ماه بود رفته در آسمان و در حال درخشیدن است و مادربزرگ هم ستارهای شده و به او میخندد. سجاد مادربزرگ را بغل کرد و از خواب پرید، ولی مادرش هنوز نیامده بود.
چند ساعتی گذشت و پدرش به خانه آمد و سجاد پرید بغل باباش و گفت: بابا از مامان خبر داری؟ پدر گفت: چرا سجاد جون و شروع کرد از مادربزرگ مهربان به تعریف کردن و گفت مادربزرگ تو اینقدر مهربان بود که جانش را به خاطر یک بچهای کوچک همسن و سال تو به خطر انداخت و الان در بیمارستان است.
سجاد سرش را پایین انداخت و گفت: ولی بابا من مادربزرگ را دیدم که ستاره شده بود در آسمان!
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد