هدیه مادربزرگ

کد خبر: ۴۱۶۸۱۸

خانمی گفت: ببخشید منم باز کنید!سجاد گفت: من شما را نمی‌شناسم پس چند لحظه اجازه بدهید!

و رفت مادرش را صدا زد. مادر سجاد آمد و گوشی اف‌اف را برداشت و گفت: بله.

خانم از پای اف‌اف به مادر خودش را معرفی کرد. مادر سجاد در را باز کرد و آن خانم به داخل آمد.

مادر به سجاد گفت: سجاد جون برو یک لیوان آب بیار برای خانم.

ولی وقتی سجاد آب را آورد دید که مادرش غش کرده و خانم لیوان آب را به صورت مادر سجاد پاشید و او به هوش آمد و شروع کرد به گریه کردن. سجاد گفت: مادر چی شده؟ مادر گفت: هیچی پسرم هنوز مشخص نیست!

خانم مهربان سجاد را صدا کرد و یک ساک به او داد و گفت: سجاد جان این رو مادربزرگت برایت فرستاده. بگیر!

سجاد که خیلی خوشحال شد گفت: پس خودش کجاست چرا نیامد؟

خانم سرش را پایین انداخت و گفت: به زودی میاد. حالا برو این بسته را باز کن و ببین مادربزرگ برایت چی فرستاده؟ سجاد گفت: چشم و رفت در اتاقش.مادر به سجاد گفت: سجاد جون من با این خانم می‌ر‌م تا سر کوچه و الان می‌یام تو فقط مواظب خودت باش، برو توی اتاقت و در را هم روی هیچ کس باز نکن تا من بیام.

سجاد در اتاقش نشست،‌ ساک را باز کرد و دید یک بالش خیلی نرم و خوشگل به شکل ماه است که مادربزرگ هم رویش نوشته بود تقدیم به نوه گلم. سجاد هم به یاد مادربزرگ سرش را روی بالش گذاشت و خوابش برد. سجاد خواب دید که با این بالش زرد رنگ که به شکل ماه بود رفته در آسمان و در حال درخشیدن است و مادربزرگ هم ستاره‌ای شده و به او می‌خندد. سجاد مادربزرگ را بغل کرد و از خواب پرید، ولی مادرش هنوز نیامده بود.
چند ساعتی گذشت و پدرش به خانه آمد و سجاد پرید بغل باباش و گفت: بابا از مامان خبر داری؟ پدر گفت: چرا سجاد جون و شروع کرد از مادربزرگ مهربان به تعریف کردن و گفت مادربزرگ تو اینقدر مهربان بود که جانش را به خاطر یک بچه‌ای کوچک همسن و سال تو به خطر انداخت و الان در بیمارستان است.

سجاد سرش را پایین انداخت و گفت: ولی بابا من مادربزرگ را دیدم که ستاره شده بود در آسمان!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها