خانه بروبچه‌ها

کاش نور تو مرا روز کند

کد خبر: ۴۱۶۸۱۵

در سرازیریِ یک رود حزین خواهم مُرد/ سالها منتظرت چشم به در دوخته‌ام/ عاقبت پشتِ همین در به کمین خواهم مُرد/ کاش نور تو مرا روز کند خورشیدم/ ورنه در روزنه‌ام زیرِ زمین خواهم مُرد.

رحیم طاهری از حسن‌آباد فشافویه

همین الآن اس‌ام‌اسِ خیام به دستم رسید! نوشته: بااااباااا... شاعرم بوده و نمی‌دونستییییم؟ بهش بگو: یه چراغ قوه از علم و آگاهی بگیره دستش، به جای منّت‌کشی از خورشید، دستش رو بذاره رو زانوهای چراغ قوة آگاهی‌های خودش؛ تو شب تارم همه‌چی رو مث روز، روشن و واضح می‌بینه. هاااا... زندگیشم از اینی که هس، بیشتر و بهتر سر و سامون می‌گیره!

پیری و هزار عیبِ بی علت!

1-نمی‌دونم این روزها چرا این‌قدر بی‌حواس شده‌ا‌م/ وقتی به دیدنت میام، موقع جدا شدن یادم می‌ره دلم رو بردارم و با خودم ببرم، بعداً یادم میاد که توی دست تو جا گذاشتمش! وقتی تماس می‌گیرم که باهات صحبت کنم [...و] صدای بوق تلفن میاد، یادم می‌ره که اصلاً به کی زنگ زده بودم! وقتی می‌رم بستنی‌فروشی، دو تا بستنی می‌خرم تا با هم بخوریم، موقع برگشت می‌بینم نیستی، یادم میاد که اون روز اصلا تو با من نبودی!

2-دیروز رفته بودم لباسم رو بپوشم که برم بیرون، تصمیم گرفتم لباس دیگه‌ای رو که کمتر می‌پوشیدم بپوشم. [...]دست بردم توی جیبم [...]که احساس کردم یکی دو تا کاغذ توی جیبشه. پولی بود که آخرین بار، وقتی این لباس رو پوشیده بودم توش جا مونده بود! ([همون‌جا،] یاد مطلب «خوشحالی، روزانه» نوشتة سمانه مالمیر افتادم که از قول چارلی چاپلین نوشته بود: یکی از خوشبختی‌های زندگی اینه که توی جیب لباسی که مدتهاست نپوشیدی پول پیدا کنی).

احمد از بابل

فک کن فرداش خواهری، برادری، خلاصه یه کسی ازت بپرسه: فلانی! این‌قد پول گذاشته بودم تو جیب لباسی که نمی‌پوشیدیش، ندیدیش؟!! هَی بااااباااام هِی! خوشبختی نمی‌ذاااارن واس آدم!!

قدرشناسی

درخت وقتی برگ می‌ده، برای ما اکسیژن می‌سازه تا نفس بکشیم. وقتی قد می‌کشه، سایه‌ش روی زمین می‌افته تا ما از خنکی اون استفاده کنیم. وقتی میوه می‌ده، ما رو از طعم خوشمزة میوه‌هاش بهره‌مند می‌سازه. حتی وقتی هم از زمین کنده می‌شه و می‌میره، تنه‌ش رو به ما می‌ده تا از چوبش برای راحتی خودمون وسایلی بسازیم...

خودمونیم، در مقابل این همه خدماتی که از درخت می‌گیریم، چه جوابی به اون بیچاره می‌دیم؟! پای درخت زباله می‌ریزیم، روی تنه‌ش یادگاری می‌نویسیم، برگهاش رو می‌کنیم؛ حتی از وسایلی که با چوبش ساخته می‌شه هم درست استفاده نمی‌کنیم. آخه بی‌انصافی و نمک‌نشناسی تا این حد؟!

زهرا چاوشی از اهواز

اِوا...! مگه نمکم می‌ده؟! بذا قابلمه رو بذارم رو گاز... این جور که معلومه، از نمکش غافل بودم!

صندلی‌رباها

صبح که از خواب بیدار شدم تا به کارهام رسیدگی کنم، زیاد عجله نداشتم. برای همین تصمیم گرفتم با اتوبوس طی مسیر کنم. هوا گرم و اتوبوس شلوغ بود. وسط راه پیرمردی سوار شد. من هم به رسم ادب، از جا بلند شدم تا او بشینه. پیرمرد با لبخندی گفت: «ممنون جوون» اما تا خواست بشینه، یه مرد با سرعت جت اومد و جای اون رو گرفت! پیرمرد به من نگاه کرد و دوباره لبخندی زد. منم از تعجب دهنم باز مونده بود! نمی‌دونم اون پیرمرد در اون لحظه به چی فکر می‌کرد ولی من با خودم گفتم مگه یه صندلی چقدر می‌ارزه؟! براستی چقدر؟!

نیما از کرمانشاه

حالا تو با اتوبوس «طی مسیر» کردی، یه دونه صندلی‌ربا دیدی و دنبال مظنة قیمتی؟! بیا اصلا عجله نداشته باش! یه بارم با مترو طی مسیر کن تا ببینی برا 20 دقیقه مسافت، چطور در مترو که باز می‌شه، مث جت و جنگنده «صندلی‌ربا» با همدیگه مبارزه می‌کنن!

فاصله

از من تا من، فرسنگ‌ها فاصله است. چقدر دور شده‌ام از خودم!

در ظلمت این بیابان، خودم را جست‌وجو می‌کنم و هر چه می‌جویم کمترش می‌یابم. چراغی نیست که این تاریکی را روشن کند و شمع ره من شود. نشسته‌ام به روی این شن‌های روان که هر لحظه باد آنها را به سویی می‌برد و تنهایی‌ام را زمزمه می‌کنم: عجیب سرگشته‌ام! مانده‌ام چه کنم؟ ای کاش از این بیابانِ تنهایی گریزی بود، راهی بود، که مرا به خودم می‌رساند.

چه می‌گویم؟ ...نه، وصل ممکن نیست، همیشه فاصله‌ای هست.

میثم پورصفر

صبحانه حاضر است

صبح به صبح، پنجره‌ها را روبرویش با همه فاصله‌ها، باز کنیم. خورشید را می‌گویم. صبح به صبح، با صدای خوشش روز خود، آغاز کنیم. پرندگان را می‌گویم. صبح به صبح، با همه شادی و شور، با خود آرام بگوییم: «من بهارم، با وجود همة پاییزها». صبح به صبح چشم خود را، پی خوشبختی و زیبایی دنیا راهی بکنیم و بدانیم آنچه داریم و نداریم، بینهایت زیباست؛ و نگوییم چرا جای ما در نقشة شهر، کوچک و ناپیداست[...].

بهاره عاطفی، 21 ساله از اهواز

فعل دلخوشی را صرف کنید

می‌روم، می‌روی، می‌رود، می‌رویم، می‌روید، می‌روند/ پشت نیمکت‌های کلاس، فعل‌ها در سرم می‌دوند/ می‌روم انتهای خیال، می‌روی در همه جان من/ می‌رود این همه خستگی، بی‌تو در قلب ویرانِ من/ می‌روم تا ته آرزو، می‌روی تا نیابم تو را/ می‌رود آن همه سادگی، می‌شویم هر دو از هم جدا/ می‌روم بشنوم نام تو، می‌روی هی صدا می‌زنم/ می‌رود با تو روح و تنم، بی تو بیهوده جان می‌کنم/ می‌روم، چشم‌هایم تر است، می‌روی بیصدا همچو باد/ می‌رود دلخوشی‌های من، فعل رفتن خدایا مباد.

زهرا- ن.

(تووووپ! نگاه متفاوت به موضوعات، آغاز خلاقیته. فقط بعضی جاهاش، همچی بگی نگی، یه نمه لنگ می‌زنه! جای «چشم‌هایم تر است» بذار «دیدگانم تر است» و یه بار دیگه بخوووون: وزن و آهنگش بهتر و روونتر نمی‌شه؟)

دنیای ارتباطات!

1-زندگی جاری‌ست. این ما هستیم که ساکنیم و در تیک‌تاک ساعت شرکت نمی‌کنیم.

2-آرزو را پرواز بیاموز تا برایت پر باز کند!

3-عشق از حسرت دور بودن، پر پرواز دارد!

4-آتش بزن گل‌های پونه را در سرزمین حنجرة پاکت. بیزارم از ترانة لالایی. دیری‌ست عاشقانه‌های ما در های و هوی مرثیه می‌خوابند.

(به نظر خودم این جمله‌ها ربطی به هم ندارند ولی شما سعی کن یه ربطی بینشون پیدا کنی!)

مانی، 22 ساله از بندر گز

(به نظر من هم، عنوانی که برا نوشته‌ت گذاشتم ربطی به موضوع نوشته‌ت نداره، ولی شما سعی کن یه ربطی براش پیدا کنی! تازه ببین! ارتباطات هم توش داره!!)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها