زن جوان چگونه به زندان افتاد

ازدواجم اشتباه محض بود

نام: نجیبه ـ و، متاهل سن و تحصیلات: 30 سال ـ دیپلم اتهام و مکان: مواد مخدر ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۱۵۹۰۶

زندگی نجیبه پر از فراز و فرود است و او روزهای تلخ و شیرین زیادی را تجربه کرده اما مدتی است که سیاهی بر بختش سایه انداخته و او این روزها در زندان با رنج‌های زیادی دست و پنجه نرم می‌کند. نجیبه می‌گوید: خانواده فقیری دارم تنها دختر هستم و 3 برادر دارم. پدرم کارگر ساده بود اما من 6 سال بیشتر نداشتم که فوت شد. بعد از آن مادرم خودش خرجی ما را درمی‌آورد در یک کارخانه ریسندگی کار می‌کرد و درآمدش آنقدر بود که صاحبخانه جور و پلاسمان را نیندازد در خیابان.

مرگ پدر برای نجیبه ضربه بزرگ و سختی بود، اما مشکل وقتی حادتر شد که مادرش هم فوت شد. او می‌گوید: هنوز دیپلمم را نگرفته بودم که مادرم مرد. ما مستمری او را می‌گرفتیم و زندگی‌مان را می‌کردیم. البته دایی‌ام مسوول ما شده بود او بود که دستور می‌داد چه کار بکنیم و چکار نکنیم. بعد از این‌که درسم تمام شد گفت باید با پسرش ازدواج کنم. گفت این‌طور خیالش راحت‌تر است من پسر دایی‌ام را دوست نداشتم ولی چاره‌ای هم نبود نمی‌توانستم توی روی دایی‌ام بایستم یعنی نه من و نه برادرانم هیچ‌کدام جرات این کار را نداشتیم.

ازدواج اجباری و ناخواسته ضربه دیگری بر نجیبه زد، اما پیش از این‌که مراسم عروسی برگزار شود، دایی او فوت شد. زن جوان می‌گوید: این بهترین فرصت برایم بود تا از پسردایی‌ام طلاق بگیرم. این کار دوندگی زیادی داشت، اما بالاخره موفق شدم و دو ماه بعدش با مردی ازدواج کردم که دوستش داشتم. حمید مرد رویاهای من بود و فکر می‌کردم با او خوشبخت می‌شوم ولی بعد از ازدواج فهمیدم او قاچاق فروش است.

روزهای شیرین زندگی نجیبه خیلی زود رنگ باخت. او ادامه می‌دهد:با شوهرم به اختلاف پیدا کرده بودم ولی چاره‌ای هم نداشتم ازدواجم اشتباه بود و گول حرف‌های توخالی حمید را خورده بودم؛ ولی باید تحملش می‌کردم تا این‌که او را گرفتند و من و بچه‌ام تنها ماندیم. دیگر هیچ پولی نداشتیم.

کرایه خانه‌مان سه چهار ماه عقب افتاده و صاحبخانه تهدید کرده بود. در رفت و آمدهایی که به زندان داشتم یک روز حمید پیشنهاد داد از یکی مواد بگیرم و برای یکی دیگر ببرم. گفت این کار پول خوبی دارد.

نجیبه تا قبل از آن هیچ خلافی مرتکب نشده بود؛ ولی مشکل مالی و فشارهای روانی، طاقت او را سلب کرده و او احساس می‌کرد به بن‌بستی رسیده است که تنها راه فرار از آن عمل کردن به پیشنهاد حمید است. زن زندانی می‌گوید: خیلی با خودم فکر کردم و بالاخره گفتم هر چه بادا باد. باید پول در می‌آوردم و قبل از هر چیز کرایه خانه را می‌دادم؛ اما این کاره نبودم و همان دفعه اول دستگیر شدم و مرا انداختند زندان الان هم بلاتکلیفم. خبر دارم بچه‌ام پیش مادرشوهرم است اما می‌دانم حال و روز خوبی ندارد ای کاش زودتر آزاد شوم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها