3 روایت از پرونده مردی که برادرزنش را کشت

از تجارت تا جنایت

گریه می‌کند ومی‌گوید نمی‌خواسته این کار را بکند. اگر خانواده همسرش او را تحریک نمی‌کردند این اتفاق نمی‌افتاد. امین روزهای سختی را می‌گذراند. او 2 فرزند دارد و بشدت نگران آنهاست. با این که جان خودش در خطر است و احتمال این‌که قصاص شود زیاد است می‌گوید اصلا برای خودش احساس ناراحتی ندارد و چیزی که ناراحتش می‌کند آینده فرزندانش است.
کد خبر: ۴۱۵۸۷۸

شفیعی که به عنوان نماینده دادستان تهران در جلسه محاکمه امین در شعبه 113 دادگاه کیفری استان تهران حضور داشت، می‌گوید: مردجوان در پی اختلافاتی که با خانواده همسرش داشته‌، دست به این قتل زده‌است. آن طور که مدارک موجود در پرونده‌ نشان می‌دهد، امین در جشن نامزدی که حضور داشته‌ مشروب مصرف کرده ‌است.

بنابراین مشروب شجاعت ارتکاب جرم را به او داده و باعث شده این مرد با چاقو برادرزنش را به قتل برساند.

البته او منکر قتل نیست و می‌گوید برادرزنش با چاقوی او به قتل رسیده ‌است، اما آنچه در این پرونده به وضوح مشخص است دخالت خانواده همسر امین در زندگی اوست.

آنچه باعث اختلاف بین امین و خانواده‌اش بوده رفتاری است که خانواده همسرش به هنگام سختی با او داشته‌اند. بنابراین کینه قدیمی در دل مرد جوان باقی مانده و باعث شده او دست به قتل بزند.

امین در همه مراحل بازجویی به قتل برادرزنش اعتراف کرده ‌است. او جزئیات را توضیح داده و گفته که درگیری‌اش با مقتول نبوده‌ بلکه با پدر و برادر او بوده ‌است و مردجوان یکباره وارد این دعوا شده و متاسفانه به قتل رسیده‌ است.

او در همه مراحل بازجویی به این قتل اعتراف کرده و گفته که بشدت از کرده‌ خودش پشیمان است.

کاری که امین کرده جرم ‌است اما راهی که برای کمک به خودش انتخاب کرده‌ کاملا درست است. او برای نجات جانش و گرفتن رضایت از اولیای‌دم صادقانه صحبت می‌کند و اتهام قتل را قبول کرده‌ است و از اولیای‌دم درخواست بخشش دارد.

این رفتارمتهم باعث می‌شود که اولیای‌دم به بخشش هم فکرکنند. باتوجه به این‌که اولیای‌دم و متهم نسبت فامیلی با هم دارند این احتمال تقویت می‌شود.

به هرحال به عنوان نماینده دادستان تهران با توجه به جرمی که متهم مرتکب شده‌ است درخواست مجازات قانونی برای او دارم.

مقتول به من حمله‌کرد

امین روزهای بدی را در زندان می‌گذراند. زمانی او تجارت می‌کرد و برای خودش بروبیایی داشت. اما حالا پشت میله‌های زندان منتظر اعدام است. هرچند خودش می‌گوید زندگی برایش اهمیتی ندارد و آنچه نگرانش می‌کند زندگی فرزندانش است.

چه مدتی‌است که در زندان به سر می‌بری؟

حدود 2 سال. از وقتی که بازداشت شدم دیگر رنگ آزادی را ندیدم.

در این مدت فرزندانت را دیده‌ای؟

یکی دوبار بیشتر ندیدم. آنها پیش مادرشان زندگی‌ می‌کنند و از آنجا که من برادرزنم را کشته‌ام بنابراین همسرم با من ارتباطی ندارد. فقط تلفنی با بچه‌هایم صحبت می‌کنم.

آن‌طور که در پرونده آمده ‌است تو و خانواده همسرت با هم مشکل داشتید. چرا؟

زمانی که به خواستگاری همسرم رفتم تاجر کاغذ بودم. روزگار با من سرسازگاری نداشت و بعد از چند سال ورشکسته ‌شدم. ورق برگشت و من همه چیزم را از دست دادم. دیگر خانواده‌ همسرم حاضر نبودند مرا ببینند و کم‌کم همسرم هم مرا ترک کرد. ما 2 فرزند داشتیم و فکر نمی‌کردم که او با من چنین کاری بکند. بی‌کس و تنها شدم. مشکلات کاری هم به من فشار می‌آورد و زندگی‌ام روزبه‌روز سخت‌تر می‌شد.

بیشتر توضیح بده؟

همسرم رفت و بچه‌ها را با خودش برد. همین هم باعث‌شد که به لحاظ روحی بشدت به هم بریزم. از این‌که دیگر زنم کنارم نبود و بچه‌هایم را نمی‌توانستم هرشب ببینم آزار می‌دیدم. به همین خاطرهم بشدت نگران و پریشان بودم.

برای این‌که همسرت را دوباره‌ بازگردانی کاری کردی؟

داشتم تمام تلاشم را می‌کردم. سعی‌می‌کردم دوباره پول به دست آورم و زندگی‌ام به حالت عادی برگردد. البته به زمان نیاز داشتم و از همسرم خواسته ‌بودم درخواست طلاق نکند تا بتوانم دوباره همه چیز را به حالت عادی بازگردانم. او هم قبول کرده‌ بود. هر چند روز یکبار به دیدن فرزندانم می‌رفتم.

اختلاف با خانواده همسرت از کجا شروع‌شد؟

از روزی که ورشکسته شدم. آنها گفتند که تو مرد لایقی نیستی و نمی‌توانی زندگی‌ات را اداره کنی. مشکلات من خیلی زیاد بود و رفتار آنها هم مرا اذیت می‌کرد.از من می‌خواستند که همسرم را طلاق بدهم. آنها فکر می‌کردند که فرد بی‌عرضه‌ای هستم و نمی‌خواستند کمکم کنند.

روزحادثه برای چه با خانواده همسرت روبه‌رو شدی؟

آن شب نامزدی دخترخاله همسرم بود. همسرم خیلی به من اصرار کرد که بروم. قصد نداشتم این کار را بکنم، چون می‌دانستم اگر بروم و با خانواده ‌همسرم روبه‌رو شوم مشکل به وجود می‌آید، اما همسرم اصرار کرد که بروم و گفت مشکلی پیش نخواهدآمد. از زمانی که وارد شدم خانواده‌ همسرم رفتارهای بدی با من داشتند. آنها مرتب طعنه می‌زدند و آن نامزدی خیلی برایم تلخ شده‌بود. تحمل می‌کردم و چیزی نمی‌گفتم. آخرهای مجلس بود که من از همسرم خواستم آماده شود تا برویم. برادرش آمد و درگیری آغاز شد.

در پرونده‌ آمده است که تو با مقتول درگیر نشدی و درگیری با شخص دیگری بوده‌است. آیا این ادعا درست‌ است؟

بله درست است. اول برادربزرگتر همسرم با من دعوا کرد. او به من گفت که تو لیاقت نداری و باید از اینجا بروی. دیگر نتوانستم توهین‌های او را تحمل کنم و گفتم که اجازه نمی‌دهم با من چنین کاری بکند. وقتی درگیری لفظی بین ما شروع شد پدرهمسرم آمد و گفت که باید بروی و اصلا چه‌کسی به تو اجازه ‌داده که به این مجلس بیایی.

چرا آنجا را ترک نکردی؟

فرزند کوچکم را بغل کردم که بروم، اما پدرزنم سراغ من آمد و گفت که تو بی‌لیاقتی. گفتم می‌خواهم بروم و به خواست خودم هم نیامدم، اصرار دخترشما بود که بیایم.

وقتی بچه را بغل کردم عصبانی شدند و به من حمله‌کردند. با آنها درگیر شدم. پدرزنم را هل دادم و فرار کردم. در این هنگام بود که برادرزن کوچکم واردشد.

با مقتول چرا درگیر شدی؟

او چاقویی برداشت و به طرف من حمله‌کرد. من هم از آنجایی که ترسیدم به فرزندم آسیبی برسد او را زمین گذاشتم و کارد میوه‌خوری که روی میز پذیرایی بود برداشتم. همین که نزدیک من شد او را زدم.

پس با قصد قبلی این کار را کردی؟

نه اصلا اینطور نیست. این حرف را قبول ندارم. واقعا نمی‌خواستم این کار را بکنم. مقتول به خاطراین‌که پدرش با من درگیر شده‌ بود عصبانی شد و به من حمله کرد.

من هم برای دفاع از خودم این کار را کردم. خیلی شرایط بدی داشتیم. نمی‌خواستم این کار را بکنم. فقط قصد داشتم او را بترسانم تا سمت من نیاید. اصلا متوجه نشدم که چه اتفاقی افتاد.

به هر حال برادرزنت به قتل رسیده ‌است و تو حالا زندانی هستی ومتهم به قتل و باید به خاطر کاری که کردی تاوان پس دهی، فکر می‌کنی بتوانی رضایت بگیری؟

نمی‌دانم. فرزند آنها را کشته‌ام. نمی‌دانم بتوانم این کار را بکنم یا نه، اما می‌دانم لیاقتم این زندگی نیست. در زندگی‌ام آدم بدی نبودم. به کسی آزار نرساندم. فقط می‌خواستم همسرم را قانع کنم و با بچه‌هایم باشم که مبادا از من جدا شود. برادرزنم برایم مثل برادر بود. سال‌ها با آنها زندگی‌ کردم و نمی‌دانم چرا این اتفاق افتاد. خیلی پشیمان هستم و پدرزنم هم این موضوع را می‌دانست.

او پسرم را به عمدکشت

پدر مقتول معتقد است که دامادش به عمد دست به قتل زده ‌است. او می‌گوید: وقتی دخترم با امین ازدواج کرد، فکر می‌کردیم خوشبخت شود و همه چیز خوب پیش رود. آنها خیلی زود صاحب فرزند و به یک خانواده واقعی تبدیل شدند، اما امین به جای این‌که قدر این روزها را بداند، زندگی‌اش را به نابودی کشاند. او ورشکسته ‌شد و کاری هم برای جبران آن نمی‌کرد.

او می‌گوید: دخترم برای این‌که بتواند فرزندانش را اداره کند به خانه‌ من آمد. این اصلا درست نبود. او شوهر داشت و نباید زندگی‌اش اینطور نابود می‌شد.دخترم می‌خواست از شوهرش جدا شود اما امین وعده‌های پوشالی به او می‌داد. او بیشتر به فکر خانواده ‌خودش بود و به دختر من فکر نمی‌کرد. حتی این‌که دخترم خانه را ترک کرده‌ بود برایش اهمیتی نداشت. پسر بزرگم به خاطر سرنوشتی که خواهرش داشت ناراحت بود. بحث هم به همین دلیل شروع شد. ما می‌خواستیم او تکلیف دخترمان را روشن کند، اما امین مرد مغروری بود و می‌گفت که همین زندگی خوب است. درگیری که آغاز شد امین اول به من حمله کرد، بعد هم سمت پسر کوچکم رفت. او چاقو برداشته‌ بود و می‌گفت که امروز یکی را می‌کشد و قربانی پسر کوچک من بود.

او با کاری که کرد زندگی من و خانواده‌ام را سیاه کرد. اگر نمی‌خواست با دخترم زندگی کند می‌توانست او را طلاق دهد. اما امین هم دخترم را بدبخت کرد و هم پسرم را به قتل رساند. او دوبار مرا بدبخت کرد و امکان ندارد گذشت کنم.

پدرمقتول در مورد این‌که نمی‌تواند قاتل فرزندش را ببخشد می‌گوید: ما روزهای سختی را گذراندیم. او هم باید این روزها را تجربه کند. این مرد برای ایجاد دعوا و درگیری به مراسم نامزدی آمده ‌بود و حالا هم باید تاوان این کارش را پس دهد. البته نوه‌هایم روی چشم من جا دارند چون آنها فرزندان دخترم هستند اما من دامادم را هرگز نمی‌بخشم.

اگر به جای رفاقت بازی و کارهای بی‌خود کردن به زندگی‌اش می‌چسبید و به حرف‌های دخترم گوش می‌کرد این اتفاق نمی‌افتاد. اما او آنقدر مغرور بود که حاضر نشد کاری بکند. زندگی خانواده‌ام را نابود کرد.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها