عصر سلطه آمریکا دیگر به سرآمده است و حتی توان پرداخت هزینه 120 میلیاردی جنگ افغانستان را ندارد

زوال اندیشه نومحافظه‌کاران در آمریکا

سیاست خارجی نو محافظه‌کاران مرده است، این را می‌توان از اولین مناظره نامزدهای ریاست جمهوری آمریکا از حزب جمهوریخواه که در 12 ژوئن در نیو همپشایر برگزار شد استنباط کرد. هیچ‌کدام از 7 کاندیدای این حزب سخنی درباره اهداف و مقاصد اخلاقی قدرت آمریکا به زبان نیاورد.
کد خبر: ۴۱۵۲۱۵

 آن چند نفری که به عملیات کنونی بمباران لیبی پرداختند با کاربرد عبارت «بی‌توجهی به منافع ملی» مخالفت خود را با آن ابراز کردند. تعدادی هم که درباره جنگ افغانستان صحبت کردند خروج از این کشور را بهتر از پیروزی می‌دانستند و هیچ‌کس در میان آنها تمایلی به پرداختن به کلیات سیاست خارجی نداشت و فقط 10 درصد زمان مناظره صرف این موضوع شد.

دنیا چه زود عوض می‌شود! 15 سال پیش ویلیام کریستول و رابرت کاگان در مقاله‌ای در مجله فارین افیرز تحت عنوان: «پیش به‌سوی سیاست خارجی نو ریگانیستی» محافظه‌کاران آن زمان را برای سیاست مبتنی بر «اجماع جهانی و اتفاق نظر سرد و کسل‌کننده» خصوصا واقع‌گرایی کسینجری به باد انتقاد گرفته و در عوض سیاستی بر اساس «برتری نظامی و اعتماد به نفس اخلاقی» رونالد ریگان را توصیه کردند. استدلال آنها بر این پایه استوار بود که با پایان یافتن دوره جنگ سرد بهتر است ایالات متحده به عنوان ابر قدرت یکه‌تاز جهان به جای پا پس کشیدن از سرنوشت محتومی که تاریخ بر عهده‌اش نهاده، نقش جدیدش را به‌عنوان «رهبر خیراندیش جهان» بپذیرد.

آنها علاوه بر این تاکید کردند ایالات متحده باید قدرت اخلاقی، اقتصادی، نظامی و دیپلماتیک خود را نه فقط به منظور حفظ نظم جهانی بلکه برای ایجاد کشورهایی دموکراتیک و موافق با اصول بازار آزاد به کار بندد. آنها نوشتند جمهوریخواهان یقینا وارثان حقیقی سنت سیاسی رونالد ریگان هستند. در انتخابات سال 2000 این افراد کاندیدای مورد نظرشان را در کسی همچون سناتور جان مک کین یافتند که پشتیبان پر حرارت ارتقای دموکراسی در جهان و پرچمدار مداخله نظامی آمریکا در جنگ بالکان بود. در آن زمان جورج دبلیو بوش خود را طرفدار واقع‌بینی سیاسی مبتنی بر «حفظ منافع آمریکا» در برابر «حفظ ارزش‌ها» معرفی می‌کرد. حملات تروریستی 11 سپتامبر البته تمام این نگرش‌ها را دگرگون کرد. بوش در استراتژی امنیت ملی خود در سال 2002 ایالات متحده را به حفظ جایگاه برتر نظامی‌اش و کاربرد همزمان زور و دیپلماسی برای ایجاد «توازن قوایی که از آزادی حمایت کند» فراخواند و در تلاش برای تغییر چهره خاورمیانه از طریق تغییر رژیم‌ها و ارتقای دموکراسی، وی نزدیک به یک دهه به همان کسی بدل شد که کریستول و کاگان جستجو کرده بودند.

در سال 2008 جان مک کین دوباره ردای نو ریگانیستی‌اش را بر تن کرد و در اولین مناظره‌های خود با باراک اوباما خودش را نه تنها یک کهنه کار نظامی که چگونگی کاربرد قدرت آمریکا را می‌داند بلکه اخلاقگرایی که کاربرد زور برای توقف نسل‌کشی‌ها، حمایت از گرجستان دموکراتیک در برابر روسیه اقتدارگرا و فراخوان برای «اتحادیه دموکراسی‌ها» را برای پیشبرد آرمان آزادی معرفی نمود.

پایان ریگانیسم

اکنون به نظر می‌رسد سیاست خارجی نو ریگانیستی پس از گذشت یک دهه از تب و تاب افتاده است. 2 دلیل عمده برای این تغییر و دگرگونی وجود دارد. یکی آن که این سیاست آزمایش خود را در این سال‌ها پس داده و در واقع سیاستی با برنامه‌ریزی عملی و مطلوب از کار در نیامده است و دیگر آن‌که از آمریکا به عنوان یک رهبر جهانی خیر اندیش نه در عراق و نه در هیچ کجای دیگر استقبال نشد و ایده تغییر رژیم نیز ناکارآمدی خود را به عنوان ابزاری در جهت بازسازی یک نظم جهانی بهتر نشان داده است.

مردم آمریکا هنوز هم در خماری سیاست خارجی ناشی از هذیان‌های مستانه دوران بوش بسر می‌برند. اولین پرسش تمام کسانی که پای مناظره کاندیداهای حزب جمهوریخواه در نیو همپشایر نشسته بودند این بود که: «اسامه بن‌لادن مرده و ما 10 سال است که در افغانستان هستیم. آیا زمان آن فرا‌نرسیده است که نیروهای نظامی ما به خانه برگردند؟» و سوال دوم این‌که «آیا می‌توانیم پایگاه‌های نظامی‌مان در جهان را تعطیل کنیم یا حداقل آنها را کاهش دهیم؟» بدیهی است این خواست‌ها پیامد مستقیم بحران اقتصادی است.

در اواخر سال 1990 ایالات متحده آمریکا مازاد ذخیره ارزی‌ قابل توجهی برای جولان‌دهی در سطح جهان در اختیار داشت، اما اکنون دچار کسری عظیم و چشم‌اندازی به مراتب بدتر شده است. مسوولیت سنگین سلطه آمریکا دیگر غیرقابل تحمل است. چرا ما به تمام این پایگاه‌ها نیاز داریم؟ آیا ما توان هزینه 120 میلیاردی جنگ افعانستان را داریم؟

نکته: اکنون به نظر می‌رسد سیاست خارجی نوریگانیستی پس از گذشت یک دهه از تب و تاب افتاده است. 2 دلیل عمده برای این تغییر و دگرگونی وجود دارد. یکی آن که این سیاست آزمایش خود را در این سال‌ها پس داده و دیگر آن‌که از آمریکا به‌عنوان رهبر جهانی خیراندیش استقبال نشد

در سال‌های دهه 90 از پروژه نو محافظه‌کاران با عبارت پر طمطراق «محافظه‌کاری برای عظمت ملی» یاد می‌شد. طی این سال‌ها کریستول و دیگران از عملگرایی قدرتمندانه کسانی نظیر تدی روزولت پشتیبانی و از محافظه‌کاری منفی‌گرا و آزادی‌خواهانه بشدت انتقاد می‌کردند، اما 8 سال ریاست جمهوری جورج دبلیو بوش نقطه پایانی بر این دکترین به حساب می‌آمد. امروز حتی میانه‌روهایی نظیر میت رامنی نیز از دولت فدرال به عنوان «شر ضروری» یاد می‌کنند. اگر دولت مرکزی تهدیدی برای آزادی و اقتصاد در داخل آمریکاست چگونه می‌توان آن را یک نیروی خیراندیش جهانی تصور نمود؟ این واقعیت پرسش اساسی‌تری را پیش می‌کشد که آیا جمهوریخواهان براستی وارثان سیاست خارجی ریگانیسمی‌اند؟ دفاع مقتدرانه از این خط‌مشی بوده که حزب جمهوریخواه همچنان به آن پایبند مانده است و این ویژگی دولت را مطلوب می‌بینند، اما آنها تا کجا می‌توانند بر این مورد خاص پای بفشارند؟ آیا آنها حاضر به تصدیق این واقعیت هستند که هزینه‌های دفاعی بودجه همواره از مخارج تامین اجتماعی، کمک‌های خارجی و موارد ضروری دیگر بیشتر بوده است؟

اگر اندیشه محافظه‌کارانه‌ خواهان کوچک شدن دولت است و قاطعانه نگرش قدیم را مبنی بر عظمت ملی رد و انکار می‌کند الزاما طرفداران آنها نیز باید مخالف دستگاه دیپلماسی نو ریگانیسم باشند. به نظر می‌رسد محافظه‌کاران کنونی آمریکا با جنبش‌هایی نظیر تی‌پارتی، (حزب چای)‌ خواهان بازگشت به ریشه‌های اصلی این حزب‌ هستند.

گذار تاریخی

توماس جفرسون اولین رئیس‌جمهور از حزب جمهوریخواه هیچ اعتقادی به «دولت مرکزی» نداشت و یک ارتش دائمی، سیستم عریض و طویل دیپلماسی و بالاتر از همه جنگ را به عنوان ابزاری برای افزایش قدرت و نیز کاهش آزادی‌های شخصی رد می‌کرد. این حزب تنها در اواخر قرن نوزدهم و در دولت‌های ویلیام مک کینلی و روزولت بود که به حزبی ستیزه‌جو و جنگ‌طلب بدل شد و آن دورانی بود که آنها بنا به اصول و قواعد تجاری‌شان ارزش اقتصادی کشورگشایی را پذیرفتند و این آغازی بر کنار گذاشتن اصول حزب مبنی بر کوچک شدن دولت بود. در مواجهه با «طرح اصلاحات» حزب جمهوریخواه دست به باز تعریف مجدد خود و مخالفت با دولت عملگرا زد و بسیاری از طرفداران این حزب نیز از اندیشه تعهد در برابر جهان دست برداشتند. بنابر این هنوز زود است باور کنیم آنها صادقانه متعهد به کوچک شدن دولت شده باشند. تضاد میان یک دولت فدرال که تا آخرین حد ممکن کوچک و حداقلی باشد و یک سیاست خارجی قدرتمند موضوعی است که به‌طور سنتی حزب جمهوریخواه از حل آن عاجز بوده است.

احتمالا به دلیل آن که عصر سلطه آمریکا دیگر به‌سر‌آمده، دموکرات‌ها نیز تمایلی به نظریه رهبری و استیلای خیراندیشانه بر جهان ندارند. بنا به دلایل بسیار و دست کم در واکنش به یکجانبه‌گرایی دوران بوش، دولت اوباما آمادگی آن را دارد که اختیار و مسوولیت را به متحدانش واگذار کند. استراتژی امنیت ملی اوباما هیچ اصراری بر برتری‌جویی نظامی آمریکا در سطح جهان ندارد و وی نشان داده که چهره محتاطی است و تمام محدودیت‌های احتمالی را می‌داند. بنابر این بعید است که حزب دموکرات نیز خواهان تبدیل شدن به پایگاهی برای سیاست خارجی ناکام و سرخورده نومحافظه‌کاران شود. اما از سوی دیگر اعتقاد این حزب به دولت فدرال بسیار زیاد است و آنها عمیقا باور دارند که دولت توان حفظ ارزش‌های اخلاقی را دارد و نیز معتقدند همان دولتی که موظف به کمک به مردم در داخل آمریکاست چنین وظیفه‌ای را در سایر نقاط جهان نیز به عهده دارد.

مجله فارین پالیسی 
مترجم: ایرج جودت

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها