در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
میثم ـ و، یکی از این افراد است. او 2 سالونیم از عمرش را به خاطر عجز از پرداخت مهریه همسرش پشت میلهها گذراند و بعد از آزادی تصمیم گرفت سالهای از دست رفته را جبران کند. او میگوید: «ازدواج من و لیلا از همان اول هم اشتباه بود. ما از 2 خانواده با فرهنگهای مختلف بودیم. لیلا رفتارها و عقاید من را به حساب عقبمانده بودنم میگذاشت. برای همین هم از همان اول ازدواج به مشکل برخوردیم. قبل از آن همه چیز به ظاهر خوب بود. هرچند پدرم میگفت این خانواده به ما نمیخورد، اما پیش خودم فکر میکردم من که نمیخواهم با خانواده لیلا ازدواج کنم. در نهایت دخالتهای آنها و رفتارهای همسرم باعث شد به یک سال نرسیده کار به طلاق بکشد و او مهریهاش را به اجرا بگذارد. آن زمان کارمند ساده یک شرکت فرهنگی بودم و وقتی نتوانستم مهریه را بپردازم به زندان افتادم.»
خانواده میثم خیلی سعی کردند به هر شکل ممکن مشکل او را حل کنند، اما همگی آنها از طبقه متوسط جامعه بودند و فقط با شرط فروش خانه میتوانستند از عهده آن مهریه 60 میلیون تومانی برآیند. میثم میگوید: «60 میلیون تومان 18 سال قبل خیلی پول بود، از همان اول نباید چنین مهریهای را قبول میکردم. بالاخره بعد از 2 سال و نیم پدر و برادر و دامادمان روی هم 20میلیون جور کردند و لیلا هم بقیه مهریه را بخشید و من آزاد شدم.»میثم بعد از آزادی دیگر شغل سابقش را نداشت. از طرفی باید پولی را که از خانوادهاش قرض گرفته بود، جبران میکرد. برای همین تصمیم گرفت سخت تلاش کند و اجازه ندهد تجربه تلخ زندان آینده او را تحت تاثیر قرار دهد. زندانی سابق توضیح میدهد: «3 روز در خانه ماندم تا کمی روحیهام عوض شود. بعد از آن دنبال کار گشتم. شوهر خواهرم هم کمکم کرد. او در بازار ترهبار کار میکرد. من را هم با یک حجرهدار آشنا کرد و حسابدار او شدم.»
میثم که آن زمان جوانی 27 ساله بود، با تمام انرژی کار میکرد. روزها در حجره بود. برای بعدازظهرهای خودش در یک کتابفروشی کار پیدا کرده بود. او میگوید: «صاحب آن کتابفروشی را از قبل و زمانی که در آن موسسه فرهنگی کار میکردم، میشناختم. هرچه درمیآوردم به پدرم میدادم تا خودش سهم طلب برادر و دامادمان را بدهد. چهار پنج سالی را همینطوری کار کردم تا اینکه شوهرخواهرم فکر تازهای مطرح کرد.»
فکر تازه، راه انداختن کاسبی جدید بود. زندانی سابق ادامه میدهد: «او گفت اگر یک مغازه اجاره کنیم و سبزیخردکنی راه بیندازیم سود خوبی دارد. من هم قبول کردم. آن موقع برادرم در یک بنگاه کار میکرد. او شیفتش را برای بعدازظهر گذاشت و صبحها در مغازه خودمان میماند. شوهرخواهرم هم بعد از تمام شدن کارش در بازار حوالی ظهر به مغازه میرفت و من هم 8 شب به بعد بعلاوه روزهای تعطیل. ساعت کاری من چون 2 جای دیگر هم بودم کمتر بود، اما زحمتم بیشتر، چون کار اصلی خرد کردن سبزی را من شبها که مشتری کمتر بود، انجام میدادم.»
مغازه درآمد زیادی نداشت، اما آنقدر بود که هم اجارهاش دربیاید و هم به قول میثم یک آب باریکه برای هر سهشان باشد. او اکنون 43ساله شده است. بقیه داستان زندگیاش را اینطور خلاصه میکند: «در تمام این سالها شبانهروز کار کردهام، هم بدهیهایم را دادم و هم الان خودم مغازه دارم. یک مغازه شریکی دیگر هم هست که باز هم 3 نفری با هم کار میکنیم. میوهفروشی داریم. من با زحمت زیاد به اینجا رسیدم و در تمام این مدت حواسم به پدر و مادرم هم بود که مبادا از من برنجند. من با همه سختیها و شکستها بالاخره موفق شدم.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: