معاونت در قتل اتهام سنگینی است. قبل از آن هم سابقه داشتی یا این اولین جرمت بود؟
اولین و آخرین. من حالا آدم دیگری شدهام، یعنی خیلی وقت است که اینطور شده. درس خواندهام. کار میکنم. یکسری کارهایی انجام میدهم که نمیخواهم دربارهاش حرف بزنم، چون ارزشش از بین میرود. خلاصه اینکه آن افسانه 22 ساله با کسی که الان اینجا نشسته، غیر از اینکه پیر شده فرقهای زیادی دارد. گفته بودی موضوع گفتوگو درباره بازگشت به زندگی است. بهتر است به قبل از آن کاری نداشته باشیم.
ولی به هر حال باید معلوم شود چرا زندان رفتی تا بعد به این برسیم که چطور توبه کردی؟
خیلی خلاصه بگویم نامزدم گولم زد. او در جریان یک دزدی رانندهای را کشت. بعد هم گفتند من شریک جرم هستم. آن موقع خودم قبول نداشتم یعنی اعتراف کردم، ولی بعد پس گرفتم. اما به هر حال واقعیت این است که مقصر بودم.
تو به زندان افتادی. شرایطی که قبل از آن هرگز در آن قرار نگرفته بودی. چه احساسی داشتی و خانوادهات چطور با موضوع کنار آمدند؟
باز هم رفتی سراغ قبل از آزادی. زندان برای همه سخت است دیگر. کاری نمیشود کرد. 5 سال حبس داشتم. سال آخر را عفو مشروط خوردم. خانوادهام هم وقتی ماجرا را شنیدند دیگر کاری به کار من نداشتند. البته هر از گاهی به ملاقاتم میآمدند، ولی دلشان دیگر با من نبود. وقتی بیرون آمدم مادرم فوت شده بود. خواهرم هم طلاق گرفته بود. یعنی شوهرش من را بهانه کرده و گفته بود نمیتواند اجازه بدهد بچهاش در چنین خانوادهای بزرگ شود. آن آتش دامن خیلیها را گرفت.
برویم سراغ بعد از آزادی. اولین قدم برای بازگشت به زندگی چه بود؟
از قبل وقتی حبس بودم، برنامهاش را ریخته بودم. خب طبیعی است که برگشتم خانه مادرم. خواهرم آن موقع در یک خیاطی کار میکرد. مرا هم برد پیش خودش. اما من برای آینده برنامههای بزرگتری داشتم. از بچگی عاشق عکاسی بودم و در زندان فهمیدم چنین رشتهای در دانشگاه وجود دارد. سعی کردم بروم دانشگاه البته 3 سال پشت کنکور ماندم.
نامزدت چه شد؟
تا مدتها از او خبری نداشتم. بعد هم شنیدم رضایت گرفته، ولی دیگر برایم مهم نبود. خودش هم سراغی از من نگرفت. برایم مهم نبود. میخواستم خودم را بالا بکشم و کاری به کار بقیه نداشتم. باید کاری میکردم که زندگیام بدون دیگران معنی داشته باشد.
در آن 3 سال پشت کنکور چه اتفاقاتی افتاد؟
اتفاق که زیاد افتاد. بدترینش مرگ مادرم بود. بعد از آن خانهای را که ارثیه پدری بود فروختیم و پولش بین من و خواهرم تقسیم شد. من سهمم را گذاشتم در بانک تا ماه به ماه سودش را بگیرم. البته با خواهرم شریکی یک آپارتمان کوچک در خیابان کارون کرایه کردیم و هنوز در همان خیاطی بودیم. وقتی دانشگاه قبول شدم آنقدر پول داشتم که خرج تحصیلم را بدهم. دانشگاه چشم من را به خیلی از چیزها باز کرد. اصلا زندگیام عوض شد و برایم معنی تازهای پیدا کرد بخصوص اینکه رشته من هنر بود.
فقط درس میخواندی یا کار هم میکردی؟
خواهرم دوباره ازدواج کرد و مجبور شدم خانه جدایی اجاره کنم. برای همین باید بیشتر از قبل هم کار میکردم. اتفاقا در همان دوران بود که خیاطی تعطیل شد. دیگر درآمد نداشت. رفتم در رشته خودم دنبال کار گشتم، ولی هیچ کس به یک جوجه دانشجو کار نمیداد. خیلیها هم تجربی عکاسی را یاد گرفته بودند و بازار دستشان بود. مدتی سختی کشیدم تا اینکه در یک شرکت تبلیغاتی به صورت پارهوقت مشغول شدم.
در این سالها هیچ وقت به ازدواج فکر نکردی؟
در دانشکده یکی دو بار موقعیتش پیش آمد، ولی من نه گفتم، چون میدانستم هر کسی از گذشتهام باخبر شود، فرار میکند. پس دلیلی نداشت خودم را درگیر یک ماجرای عاطفی بکنم.
الان روزگارت چطور است؟ چه کار میکنی و از زندگیات راضی هستی؟
در یک آتلیه کار میکنم. بیشتر از 8 سال است که این شغل را دارم. روزگارم هم میگذرد. یک روز خوب یک روز بد. همین که سالم زندگی میکنم و از نظر جسمی هم در سلامت هستم، راضیام. بقیه کمبودها به خاطر اشتباه خودم است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم