یک لحظه

کوه مرا صدا زد

یکی از نویسندگان موفق ادبیات نوجوان محمدرضا بایرامی است که در میان آثارش مجموعه «قصه‌های سبلان» بویژه کتاب «کوه مرا صدا زد» بسیار معروف است و در سال 1371 موفق به دریافت جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران شد و همچنین جایزه‌ ‌خرس طلایی برن و جایزه کتاب سال کشور سوئیس مار عینکی را هم از آن خود کرد.
کد خبر: ۴۱۳۲۳۷

داستان درباره نوجوانى به نام «جلال» است که در دهکده‏اى در کوه‌هاى سبلان زندگى مى‏کند. جلال با اسب خود «قاشقا» به‏دهکده همسایه مى‏رود تا براى پدر بیمارش حکیم بیاورد...

کوه مرا صدا زد که اولین بار توسط حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی منتشر شد با ترجمه انگلیسی «محمدرضا قانون‌پرور» در آمریکا و برخی کشورهای دیگر منتشر شده است و در سال 1999 توسط «یوتا هیمل رایش» به زبان آلمانی هم ترجمه شد.

نکته جالب توجه در داستان‌هـــای بایرامی روبه‌رو شدن قهرمان‌های داستانی‌اش با گرگ هستند و حتی نام برخی کتاب‌هایش هم از گرگ گرفته شده است مانند گرگ‌ها از برف نمی‌ترسند و...

با هم بخش‌هایی از داستان به یادماندنی «کوه مرا صدا زد» را می‌خوانیم:

سرما، دست‌هایم را از حس انداخته. خداخدا می‌کنم که زودتر از اینجا دور بشویم. سربالایی دره را که پشت سر می‌گذاریم، نفس راحتی می‌کشم. می‌خواهم بگویم انگار به خیر گذشت که صدای حکیم، بلند می‌شود:

«با دقت گوش کن، ببین چه می‌گویم. هر وقت بهت گفتم، زود افسار را می‌دهی به من و پایت را می‌گذاری روی پایم و می‌پری پشت اسب.»

می‌گویم: «مگر چی شده؟»

می‌گوید: «بهت می‌گویم، فقط مواظب باش که هول نکنی.»

دلم می‌لرزد. می‌گویم: «یعنی چه؟!»

می‌گوید: «یک گله گرگ افتاده دنبالمان.»

بی‌اختیار داد می‌زنم: «ها!؟»

می‌گوید: «آرام باش! پشت سرت را هم نگاه نکن!»

دانه برف درشتی، توی چشمم می‌رود. نفس گرم قاشقا را پشت گوشم احساس می‌کنم. حکیم می‌گوید: «آن سنگ را می‌بینی؟»

می‌بینم. کنار راه افتاده و تیزی‌اش، از زیر برف بیرون زده. می‌گوید: «به آن سنگ که رسیدیم، بپر! نمی‌توانم اسب را نگه دارم.»

صدایش، آن آرامش قبلی را ندارد. چشم می‌دوزم به سنگ و خودم را آماده می‌کنم. می‌گوید: «حالا...!»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها