در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
داستان درباره نوجوانى به نام «جلال» است که در دهکدهاى در کوههاى سبلان زندگى مىکند. جلال با اسب خود «قاشقا» بهدهکده همسایه مىرود تا براى پدر بیمارش حکیم بیاورد...
کوه مرا صدا زد که اولین بار توسط حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی منتشر شد با ترجمه انگلیسی «محمدرضا قانونپرور» در آمریکا و برخی کشورهای دیگر منتشر شده است و در سال 1999 توسط «یوتا هیمل رایش» به زبان آلمانی هم ترجمه شد.
نکته جالب توجه در داستانهـــای بایرامی روبهرو شدن قهرمانهای داستانیاش با گرگ هستند و حتی نام برخی کتابهایش هم از گرگ گرفته شده است مانند گرگها از برف نمیترسند و...
با هم بخشهایی از داستان به یادماندنی «کوه مرا صدا زد» را میخوانیم:
سرما، دستهایم را از حس انداخته. خداخدا میکنم که زودتر از اینجا دور بشویم. سربالایی دره را که پشت سر میگذاریم، نفس راحتی میکشم. میخواهم بگویم انگار به خیر گذشت که صدای حکیم، بلند میشود:
«با دقت گوش کن، ببین چه میگویم. هر وقت بهت گفتم، زود افسار را میدهی به من و پایت را میگذاری روی پایم و میپری پشت اسب.»
میگویم: «مگر چی شده؟»
میگوید: «بهت میگویم، فقط مواظب باش که هول نکنی.»
دلم میلرزد. میگویم: «یعنی چه؟!»
میگوید: «یک گله گرگ افتاده دنبالمان.»
بیاختیار داد میزنم: «ها!؟»
میگوید: «آرام باش! پشت سرت را هم نگاه نکن!»
دانه برف درشتی، توی چشمم میرود. نفس گرم قاشقا را پشت گوشم احساس میکنم. حکیم میگوید: «آن سنگ را میبینی؟»
میبینم. کنار راه افتاده و تیزیاش، از زیر برف بیرون زده. میگوید: «به آن سنگ که رسیدیم، بپر! نمیتوانم اسب را نگه دارم.»
صدایش، آن آرامش قبلی را ندارد. چشم میدوزم به سنگ و خودم را آماده میکنم. میگوید: «حالا...!»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: