او به نظرم بهترین مرد دنیا بود، اما کمکم متوجه اشکال بزرگش شدم. بلندپروازیهای دیوانهواری داشت. میخواست پولدار شود و از چه راهی برایش مهم نبود. ماشین مدل بالا میگرفت، خانه مجلل اجاره میکرد، لوازم لوکس میخرید و خلاصه این که طوری رفتار میکرد که انگار ماهی 10 میلیون درمیآورد. در شغل خودش هم همین طور بود. ریسکهایی کرد که بالاخره باعث ورشکستگیاش شد و این وسط من گیر افتادم چون سیامک از دستهچک من خرج میکرد.»
فشار طلبکاران و ناتوانی سیامک از بازپرداخت بدهیهایش باعث شد شیدا به زندان بیفتد. او میگوید: «زندان خیلی به من فشار میآورد. هر چه به سیامک میگفتم مرا بیاور بیرون جواب میداد دستش خالی است. انگار برایش مهم نبود در زندان دارم میپوسم. پیش خودش حساب کرده بود 2 سال که بگذرد شاکیان رضایت میدهند یا با نصف پولشان بیخیال میشوند. او واقعا در حقم نامردی کرد. طمع سیامک دامن مرا گرفت.»
شیدا بعد از 3 سال بالاخره از زندان آزاد شد. آن هم با همان طرح و نقشهای که در ذهن سیامک بود و با پرداخت تقریبا نیمی از بدهیهایش. او ادامه میدهد: «31 سالم بود که بیرون آمدم و تصمیم گرفتم به سیامک درس ادبی بدهم تا دیگر هوس نکند از دیگران برای خودش پله بسازد. مهریهام را اجرا گذاشتم و درخواست طلاق دادم. او گفت مهریه را نمیدهد و کشمکشهای ما 2 سال ادامه داشت. دیگر داشتم پیر میشدم. اعصابم خرد شده بود و تحمل این شرایط را نداشتم. بالاخره گفتم مهرم حلال، جانم آزاد. پدر و مادرم هم با این تصمیم من موافق بودند.»
زن جوان که تا آن زمان خانهنشین بود بعد از جدایی تصمیم گرفت زندگی مستقلی داشته باشد. او میگوید: «دنبال کار گشتم اتفاقا چند شغل هم پیدا کردم ولی به دردم نمیخورد. یعنی احساس میکردم فضای کاری مناسب نیست. بالاخره در یک عمده فروشی لوازم یکبار مصرف، صندوقدار شدم. رشته خودم در دانشگاه ریاضی بود و از عهده یک جمع و تفریق ساده برمیآمدم.»
شیدا میگوید وقتی شروع به کار کرد زندگی بار دیگر برایش شروع شد و احساس میکرد به نوع دیگری از سعادت نزدیک شده است، اما این حس بعد از مدتی محو شد: «صاحب مغازه به من گیر داده بود که صیغه کنیم. این هم یکی از دردسرهای زنان مطلقهای است که میخواهند روی پای خودشان بایستند. وقتی دید من بله بگو نیستم انگ دزدی زد و با دعوا و مرافعه اخراجم کرد. آن روز یکی از بدترین روزهای زندگیام بود هنوز هم وقتی یادم میآید گریهام میگیرد.»
زندانی سابق باز هم مدتی را خانهنشین بود تا اینکه باز هم تصمیم گرفت همه چیز را از نو شروع کند و این دفعه با معرفی داییاش در یک آموزشگاه مشغول شد. او میگوید: «در آموزشگاه همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه یکی از معلمان از من خواستگاری کرد. روزی که این حرف را پیش کشید یاد تجربههای تلخ گذشتهام افتادم و پیش خودم گفتم باز هم باید کارم را عوض کنم. چند بار به رضا جواب رد دادم و دفعه آخر گفتم اگر یک بار دیگر این بحث را پیش بکشد از آموزشگاه میروم. رضا از فردای آن روز دیگر حرفی نزد و سر ترم هم از آنجا رفت تا این که بعد از مدتی برایم یک نامه فرستاد و بار دیگر خواستهاش را مطرح کرد. نمیدانم چرا ولی احساس کردم برخوردش صادقانه است. برای همین قرار گذاشتیم با هم بیشتر حرف بزنیم.»شیدا یک بار دیگر داشت به خوشبختی نزدیک میشد، اما رضا وقتی فهمید کاندیدایش برای زندگی مشترک 3 سال زندانی بوده، انصراف داد و زن جوان را با شکستی تازه و غمی جدید تنها گذاشت. زندانی سابق میگوید: «بعد از آن دیگر هرگز به ازدواج فکر نکردم حتی چند باری به دروغ گفتم نامزد دارم. به هر حال سهم من از زندگی این است. درعوض در این سالها حسابی کار کردهام و حالا وام مسکنم آماده شده و اگر خدا بخواهد میخواهم خانهای بخرم. البته از پدر و مادرم جدا نمیشوم. آنها در تمام این سالها تنها پناهگاهم بودند و درست نیست وقتی پیر شدهاند تنهایشان بگذارم بخصوص این که خواهرم مجبور شده به خاطر شوهرش به ارومیه برود و برادرم هم در گلپایگان کار میکند. به هر حال زندگی پستی و بلندی زیاد دارد. آدم باید تلخ و شیرین آن را با هم قبول کند.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم