جنایت در رستوران جنگلی کلاریک

ساعت 30‌/‌10 چهارشنبه 27 دسامبر بود. کمیسر جیمز کارنر در دفتر کارش بود که از مرکز فرماندهی پلیس به او اطلاع داده شد که حادثه دلخراشی در رستوران آنجل اتفاق افتاده است.
کد خبر: ۴۱۱۴۱۴

ماجرا از این قرار بود: مرد جوان 37 ساله‌ای در آشپزخانه رستوران به طرز دلخراشی به قتل رسیده است. قتل مشکوک این مرد جوان که مارک میزر نام داشت، کمیسر را به منطقه ییلاقی کنس در حاشیه جنگل زیبای کلاریک که در شمالی‌ترین منطقه شهر قرار داشت، کشاند.

ساعت 15‌/‌11 بود که کمیسر در رستوران زیبا و شیک آنجل که تماما از چوب ساخته شده بود، حاضر و تحقیقات خود را پیرامون قتل مارک میزر آغاز کرد.

جسد مارک در گوشه آشپزخانه رستوران کنار یک یخچال نسبتا بزرگ ویترینی افتاده بود. مقتول یک پیراهن آبی، شلوار سرمه‌ای و کفش جیر مشکی به تن داشت. جسد او در حالت نشسته که به یخچال تکیه داشت، دیده می‌شد. از پشت سر او جوی باریکی از خون سرازیر شده بود که در کف آشپزخانه امتداد یافته بود.

روی یخچال نیز آثار خون مشاهده می‌شد، ضمن این که پیراهن نو و اتوکشیده‌اش نیز غرق در خون بود. ظواهر امر نشان می‌داد که وی از پشت مورد حمله قرار گرفته و قاتل با وارد نمودن ضربه‌ای محکم و با قدرت به سر مقتو، مرگ او را رقم زده است. هیچ‌گونه آثار خراش و زخم روی صورت و بدن جسد دیده نمی‌شد و این امر نشان می‌داد که مقتول غافلگیر شده و نتوانسته مقاومت کند. کمیسر به وارسی دقیق جسد پرداخت. شکاف عمیقی در پشت سر جسد دیده می‌شد که نشان می‌داد با تمام قدرت شیء سنگینی بر سر مقتول وارد شده است. ضمن این که قاتل شخصی قوی‌هیکل و قدرتمند بوده که چنین ضربه‌ای را بر سر وی وارد آورده و مرگ او را رقم زده است.

کمیسر پس از این که جسد را دقیقا معاینه کرد به بازرسی از داخل رستوران پرداخت. ظاهرا همه چیز سر جایش بود. گاز آشپزخانه خاموش بود و اثری از به هم ریختگی و آشفتگی دیده نمی‌شد. ظاهرا مقتول قبل از شروع کار مورد حمله قرار گرفته و به قتل رسیده بود.

اما در اتاق کوچکی که در کنار آشپزخانه قرار داشت و درواقع انبار رستوران محسوب می‌شد، اوضاع کاملا فرق می‌کرد. وسایل داخل انبار که پر از مواد غذایی بود، در اطراف پخش بودند و هیچ‌کدام سر جایش نبود. به نظر می‌رسید که قاتل در آن مکان به دنبال چیز خاصی بوده است. کمیسر پس از آن که تمام زوایای آنجا را از نظر گذراند، گوش به گزارش سرگرد جاک کنی، رئیس کلانتری منطقه که شخصا از اولین دقایق وقوع حادثه در محل حاضر شده بود، داد.

سرگرد جاک‌کنی که از افسران باتجربه پلیس بود به کمیسر گفت: ساعت حدود 9 صبح بود که زنی به نام جودیت با کلانتری تماس گرفت و خبر قتل مارک میزر را اطلاع داد. وی که سراسیمه و آشفته بود اعلام کرد مارک داخل رستوران به قتل رسیده است. زن جوان سپس آدرس رستوران را داد. با اعلام گزارش، بلافاصله در محل حاضر و با جسد غرق در خون مارک میزر روبه‌رو شدیم. ابتدا، محل جنایت را تحت کنترل درآورده و تحقیقات را شروع کردیم. متاسفانه اثری از آلت قتاله در صحنه جنایت نبود. ضمن این که تا این لحظه هم نتوانستیم سرنخی از قاتل یا قاتلان به دست آوریم.

وی در مورد مقتول گفت: مارک 37 ساله، 3 سال پیش این رستوران را اجاره کرده است. در این مدت در کارش موفق بوده و توانسته مشتریان زیادی را جذب کند. ضمن این که درآمدش هم بسیار خوب بوده و توانسته پول خوبی پس‌انداز کند.

سرگرد ادامه داد: به غیر از مقتول، 2 نفر دیگر نیز در اینجا مشغول کار هستند؛ خانم جودیت، همان زنی که خبر مرگ مقتول را به ما داد و نامزدش مایکل. آنها 3 ماهی است که در این رستوران مشغول به کار هستند. قبل از این زوج جوان، 2 برادر در رستوران کار می‌کردند که قبل از آمدن جودیت و نامزدش، اینجا را ترک کردند و ظاهرا در یک رستوران بزرگ‌تر کار می‌کنند. در تحقیقات محلی که انجام دادیم متوجه شدیم او همیشه راس ساعت 8 صبح در رستوران حاضر می‌شده، لباس آشپزی می‌پوشیده و مشغول کار می‌شده است. بسیاری از غذاها را خودش تهیه می‌کرده و در این کار تبحر داشته است. براساس اظهارات همسایه‌ها، مارک دوستان بسیار زیادی داشته که به او سر می‌زدند.

سرگرد کنی یادآور شد: آخرین بار وی ساعت 30‌/‌7 در محل دیده شده است و پس از آن دیگر هیچ کس او را ندیده تا این که جودیت با جسد او در داخل آشپزخانه رستوران مواجه می‌گردد.

کمیسر از وی پرسید: آیا سرقتی هم در رستوران انجام شده است؟

سرگرد پاسخ داد: بنا به اظهارات جودیت و همسرش مقتول مقداری پول نقد در رستوران داشته که در کشوی میز بوده و اثری از آنها نیست و به نظر می‌رسد به سرقت رفته باشد. ضمن این که قفل کشوی میز شکسته است. کمیسر از وی تشکر کرد و به سراغ میز بزرگی رفت که در گوشه رستوران قرار داشت. روی میز یک کامپیوتر، ماشین حساب، تلفن و وسایل دیگر دیده می‌شد. کمیسر در بررسی کشوی میز متوجه شد که قفل آن شکسته و ظاهرا محتویات آن به سرقت رفته است.

کمیسر به دقت آنجا را مورد بررسی قرار داد و بعد به سراغ جودیت زن جوانی که خبر قتل مارک را اطلاع داده بود، رفت. او در کنار مرد قد بلندی ایستاده و به نقطه‌ای مبهم خیره شده بود. جودیت وقتی کمیسر را روبه‌روی خود دید خودش را جمع و جور کرد. آرام و بی‌صدا ضمن معرفی مردی که در کنارش ایستاده بود به نام مایکل، گفت: واقعا وحشتناک است. بیچاره مارک وحشیانه مورد هجوم قاتل بی‌رحم قرار گرفت و اینچنین مرگ دردناکی را تحمل کرد. او آدم خوبی بود. یک مرد پرتلاش با آرزوهای بالابلند. می‌خواست اینجا را بخرد و بعد هم رستوران را به صورت زنجیره‌ای گسترش دهد. با توجه به اراده‌ای که از او سراغ داشتم، مطمئنا در کارش موفق می‌شد، اما حیف که مرگ مهلتش نداد و چنین مرگ دلخراشی را برایش رقم زد. قاتل بی‌رحم و سنگدل با واردکردن ضربه سهمگین میله آهنی به پشت سرش او را برای همیشه خاموش کرد.

او در مورد حادثه گفت: مارک میزر زودتر از ما سر کار می‌آمد. او قاعدتا ساعت 8 صبح خودش را به رستوران می‌رساند. لباس کار می‌پوشید و مشغول انجام مقدمات پختن غذاها می‌شد. از آشپزی لذت می‌برد و واقعا هم در کارش حرفه‌ای بود. من و نامزدم هم قاعدتا تا ساعت 10 می‌آمدیم و کار را شروع می‌کردیم. امروز هم طبق معمول وقتی وارد رستوران شدیم در باز و همه چیز ظاهرا مرتب بود.

مایکل مستقیم به طرف آشپزخانه رفت و لحظه‌ای بعد در حالی که فریاد می‌‌کشید وحشت‌زده برگشت و اطلاع داد حادثه بدی اتفاق افتاده. خودش را کاملا باخته بود و می‌گفت باید به پلیس خبر بدهیم. پرسیدم چه شده؟ مایکل فقط سکوت کرد. خواستم به آشپزخانه بروم اما مایکل سد راهم شد. بعد هم توضیح داد که مارک میزر به قتل رسیده است تا لحظاتی هاج و واج مانده بودم. بعد که به خودم آمدم با پیشنهاد مایکل بدون این که به چیزی دست بزنم یا حتی جسد مارک را ببینم از رستوران خارج شدم و تلفنی پلیس را در جریان قتل قراردادم. واقعا باورش برایم سخت است، آخر چطور ممکن است که مارک بیچاره این‌گونه به قتل رسیده باشد. تا این لحظه جرات نکردم جسد او را ببینم. مارک با ما بسیار مهربان بود و حقوق خوبی به ما می‌داد. قول داده بود که در همین رستوران عروسی ما را برگزار می‌کند. حالا نمی‌دانم این رستوران بدون او چه سرنوشتی خواهد داشت.

وی ادامه داد: چند روزی بود که یک مرد لاغراندام که کاملا معلوم بود معتاد است، به سراغ مارک می‌آمد. آنها دقایقی باهم پچ‌پچ می‌کردند و بعد هم آن مرد مقداری پول می‌گرفت و با سرعت اینجا را ترک می‌کرد. البته مارک با افراد زیادی رفت و آمد می‌کرد. این اواخر مایکل به کارهای او مشکوک شده بود. چند روز پیش هم به من هشدار داد که ظاهرا مارک در کارهای خطرناک است. او معتقد بود که مارک مواد مخدر می‌فروشد، اما من باور نمی‌کردم. حالا که اتفاقات گذشته و قتل او را در ذهنم مرور می‌کنم متوجه می‌شوم که مایکل بیراه نمی‌گفت و مارک بیچاره قربانی کارهای خلافش شده است.

جودیت در ادامه گفت: دیشب موقعی که با مایکل رستوران را ترک می‌کردیم یک نفر آدم مشکوک در اطراف رستوران‌ پرسه می‌زد. ظاهرا نشان می‌داد که معتاد است. تا ما از در خارج شدیم او وارد رستوران شد. متاسفانه مارک با این جور افراد ارتباط زیادی داشت و شاید یکی از همین افراد او را به قتل رسانده باشد.

کمیسر از او پرسید: مارک چقدر پول در رستوران نگهداری می‌کرد؟

جودیت گفت: فکر نمی‌کنم پول نقد زیادی در رستوران داشت. او قاعدتا پول‌های خودش را همراه خودش به خانه می‌برد. صبح زود به بانک می‌سپرد و بعد به رستوران می‌آمد. فکر می‌کنم مارک قربانی مواد فروشی شده است. او مواد خرید و فروش می‌کرد و شاید هم قاتل به طمع مواد او را کشته است.

کمیسر دقایقی از او بازجویی کرد آن‌گاه به بازجویی از مایکل پرداخت. مایکل با صدای زمختی که البته می‌لرزید تمام اظهارات نامزدش را تایید کرد و افزود: از مدت‌ها پیش متوجه شدم که مارک در کار خرید و فروش مواد است. یک بار هم به طور غیر مستقیم به او گفتم و مارک هم در جوابم گفت تو هم می‌توانی همکارم بشوی. ولی من با سکوت به او فهماندم که اهل کار خلاف نیستم. که او هم سر همین موضوع از من ناراحت شد و شروع به بهانه‌گیری کرد. تصمیم داشتیم به خاطر همین موضوع اینجا را ترک کنیم که این حادثه دردناک رخ داد.

کمیسر از او هم ساعتی بازجویی کرد آن گاه آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر مرور کرد سپس روبه‌ سرگرد دستور دستگیری جودیت و نامزدش مایکل را به جرم قتل عمد مارک میزر صادر کرد.

شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید جودیت و نامزدش قاتل هستند. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها