در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اسامی خارجی، مورددار یا نامفهوم، هممممهشون میشن: «بدون نام». 3-یا وبلاگ خودتون یا صفحه بروبچ، متنتون رو فقط برای یکی از این دو جا پست کنید. 4-کوتاه بنویسید، امکان چاپش بیشتره. 5-برای نوشتههای طنز و بانمک پارتیبازی میشه! 6-پارتی ندارین؟ آاااخی! پس یهچی بنویسین که چفت و بستش درست باشه، یه حرفی داشته باشه که به درد دیگران بخوره، آخرشم نگیم: حالا منظور؟! 7-تا رسیدن و چیدن نامهها و ایمیلهاتون، یه یکی دو ماهی (نااااقاااابل!) صبر کنین. بچهم رو گازه و چمدونم نامهم نوبره و اینام، چیییی؟... نهاااارییییمهاااا!!
بهاره عاطفی 21 ساله از اهواز: زیر چرخدندههای دنیا له شدم. همه چیز بود، همه کس بود، لحظههایم رویایی... حالا دیگر نه چیزی و نه کسی دارم. تنهایم کردند. حکم را با قانون تفاوت داشتن دادند. جای اعتراض نیست؛ چون به آنان «آدم بزرگ» میگویند و بر حرفها و قانونهایشان همه با پاره شدنِ لباسی بیشتر و سپید نشدن مویشان در آسیاب صحه میگذارند! و از این دلیل بالاتر در دنیا نمیتوانی بجویی! این قانونِ «آدم بزرگ» بودن است. کاش ما هم «آدم بزرگ» بودیم!
روژین: اولا که تازه آشنا شده بودم باهاش، کلة سحر میرفتم که ببینمش... وقتی که رسید، دو سه بار با دقت نگاهش کردم اما... تا سه ماه کارم این بود. بعدش دیگه خورد تو ذوقم؛ واسه همین ظهرها میدیدمش، با دقت کمتری [هم] نگاهش میکردم... تا یک ماه کارم این بود. بعد از اون دیگه آخر شبها میدیدمش و اشک تو چشمام حلقه میبست. تا دوشنبة پیش که آخر شب با ناامیدی رفتم سراغش. 20 ثانیه بعد مادر و پدرم با چشمایی که از وحشتِ جیغِ من گرد شده بود در اتاقم رو باز کردن و منو نگاه کردن که داشتم بالا و پائین میپریدم و میگفتم: بالاخره مطلبم تو صفحة بروبچ چاپ شد!
رحیم طاهری از حسنآباد فشافویه: از[...] راهنمایی و[...] تمثیلهای خوب و بجا و دلگرمکنندهات ممنونم. از اینکه واقعاً وقت میذاری تا آدمای خام و سِرتِقّی چون منو راهنمایی کنی باز هم ممنون اما... هیچی اصلاً، چیزی نیست[...] آخه میگن صحبت افسردگان، افسردگی آرد به بار...
افسرده؟! نـَ ...گوووو! تو که دسترسی به اینترنت داری، خو یه سِرچ بزن تو گوگل با این کلیدا: افسردگی +انواع +درمان. حیف نیس آخه؟ (چی بگم واللا! میبینی خوااااهر؟! جوون مَردم! نُچنچ نچنچ!)
نونو: بعضی وقتها یه لبخند کوچیک میتواند گریهای را بند بیاورد و یک جملة کوتاهِ «باورت دارم» دلی را امیدوار کند و یک انسان را پر انرژیتر از قبل. ممکن است روزی تو نیز ناراحت شوی و [کسی] تو را خوشحال کند. محبت، محبت میآورد. بیایید[...] به همدیگر محبت کنیم.
سمانه مالمیر از قم: گفتن فاصلة مناسب کتاب تا چشم برای مطالعه، 30 سانتیمتر است. وقتی درس میخونم همیشه این فاصله رو خیال تو پُر میکنه (برای اینکه خیالت رو کمرنگ کنم، مدام مجبورم کتاب رو به خودم نزدیکتر کنم؛ تا جایی که سرم دقیقاً مماس میشه با سطح کتاب و... -تا حالا از کتاب به عنوان بالش استفاده کردید؟!- وای که چقدر خوابم میآد!).
زهرا از بندر آستارا: [...]حالا میگی کو قافیه؟ کو ردیف؟ عزیز جان؛ اینقدر به من بچة شمال سخت نگیر. میآیی آستارا سخت میگیریما! میگم هر چه جنس بنجله بدید به حسامی! حالا بازم سخت بگیر![...]
هوووومممم! اینجانب خیامِ حافظیزادة سعدیپور، ملقب به باباطاهر،ِ تازگیها با لباس! (که به عبارتی میشن سهچار تن، در یه بدن!) لازم است به اطلاع برسانم: اصن، یکی از دلائلی که این حسامی، خودش رو معرفی نمیکنهم! هم! همینه دیگه! (هههههه!) با این حساب، به جای یاد گرفتن ردیف و قافیه، شمام هی بشین تهدیدش کن! بابا جون، این آدمی که من میشنااااسمممم، وقتی میخواد چیزی بخره، کلی تو اینترنت تحقیق و تفحص میکنه ببینه محصول مورد نظر خوبه؟ بده؟ چی داره؟ چی نداره؟ چهجورییااااس؟! این، یه دوغ هم میخواد بخره، به درصد اختلاط آب و ماستشم کار داره! هی میگه: بذ بینم مزهش گوارای وجودم هسسسس؟!! اونوخ، همیییینجوووور، هر چی فروشنده تبلیغ کرد و داد دستش بگیره؟! (به قول ما قدیمیا: حاشا و کلّا!!)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: