یک لحظه ترنم

دربند دل...

کد خبر: ۴۱۱۰۰۵

همگان او را

مادرم می‌انگاشتند

***

پنجاه و سه ساله

بودم که عاشق زنی شدم

که بیست و سه

سال از من کوچک‌تر بود

همگان مرا

پدرش می‌پنداشتند

***

من در بند دل

بودم و دیگران اسیر

خیالات باطل

تو را گفتم

پُل اِلوار

برای خاطر ابرها تو را گفتم

برای درخت دریا تو را گفتم

برای موج

برای پرندگان شاخسار

برای سنگریزه‌های صدا

برای دستان آشنا

برای چشمی که چهره یا منظره می‌شود

و خواب، آسمانش را رنگ می‌زند

برای حصار جاده‌ها

برای پنجره گشوده

و پیشانی باز

برای پندار و گفتارت تو را گفتم

که هر نوازش و هر اعتماد

جاودانه است

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها