شما این کار را پیش از این در شیراز اجرا کرده و حالا به تهران آمدید، اساسا چه تفاوتهایی بین کار در تهران و شهرستان از نظر برخورد و عکسالعمل مخاطب حس کردید؟
به لحاظ برخورد مخاطب و درک و فهمش از کار هیچ تفاوتی وجود ندارد. من با همان واکنشی در تهران روبهرو شدم که در شیراز دیده بودم. اتفاقا هم در شیراز و هم در تهران گفتوگوهای زیادی با مردم عادی که به دیدن نمایش میآمدند، داشتم و وقتی میزان برقراری ارتباط مخاطبان را مقایسه میکردم با عکسالعملهایی مشابه روبهرو شدم.
از نظر امکانات اجرایی، مخصوصا نظارتی چه تفاوتهایی بین شیراز و تهران وجود دارد و چرا کارتان را در سالن مهجور انتظامی روی صحنه بردید؟
خب از این لحاظ تفاوتها زیاد هست، مثلا برای جلب نظر ممیزان در شیراز من بارها متن را بازنویسی کردم، سختگیریها و تنگناها در شهرستان بر اساس تجربهای که خودم داشتم، کاملا متفاوت بوده است.
منظورتان از تفاوت چیست؟
در تهران با وجود این که نظارتهای زیادی اعمال میشود، اما شرایط شهرستان قطعا سختتر است و شاید یک دلیل مهاجرت تئاتریهای شهرستانی به تهران، همین فضای بازتر کار در پایتخت است.
دلیل انتخاب تالار انتظامی را نگفتید.
انتخاب نبود، اجبار بود. من ابتدا میخواستم کار را در تالار مولوی اجرا کنم که نشد و سرانجام تالار انتظامی خانه هنرمندان به ما رسید.
به لحاظ امکانات از جمله تالارهای نمایشی، تفاوتها چقدر است، یعنی فرآیند اجرا در شهرستان چه تفاوتی با تهران دارد؟
همانطور که گفتم، کار در شیراز یا هر شهرستان دیگر سختتر از تهران است. برای مثال شیراز تنها 2 سالن دارد که چندان چنگی به دل نمیزنند. حمایتها از نمایشها هم به طور محدودتری صورت میگیرد و فضا چندان مطلوب نیست.
شما با کارهای امیررضا کوهستانی وارد دنیای نمایش شدید. کوهستانی پس از مدتی کمکم به سمت کار با بازیگران مشهور تئاتر و حتی سینما رفت و از شاکله ابتدایی کارش، دور شد. در واقع او هم که از شیراز وارد فضای تئاتر شده بود، با مطرح شدنش، فضای کارش را هم عوض کرد. آیا شما هم برای آینده کاری خود برنامهای اینچنینی در نظر دارید و فکر میکنید برای رشد، چنین روندی اجتنابناپذیر است؟
من ترجیح میدهم در همان فضا و گروه خودمان کار کنم، چرا که درک مشترک بهتری در رابطه با کار تئاتر بین ما وجود دارد. آدمها در چنین حالتی وقتی با هم رشد میکنند و در نهایت زبان یکدیگر را بهتر میفهمند. کار با بازیگران مشهور هم اگرچه راهی برای پیشرفت و رشد حرفهای کارگردان محسوب میشود، اما در مقابل از تواناییهای خلاقانه اجرایی میکاهد. در این شرایط دیگر آن خلاقیت جمعی با آن تعاریف و اثرگذاری خاصش روی نخواهد داد.
اجرای شما دکور بسیار خلاصهای دارد. آیا مشکلات مالی سبب چنین چیزی شد یا این که تحلیل خاصی در پس آن وجود دارد؟
نه در این مورد کمبودهای مالی باعث انتخاب من نشد، بلکه به نظرم رسید که باید دکور محدود باشد تا مخاطب، بیشتر روی شخصیتها متمرکز شود. در واقع بازیها تمرکز اصلی من بود. ضمن این که احساس میکردم اگر خلاصگی را رعایت کنم، تماشاگر میتواند به شرط اجرای خوب بازیگران و درگیر شدن با متن، تخیلش را به کار بیندازد و خودش جاهای خالی را با تصوراتش پر کند. این تمهید باعث میشود که مخاطب، مشارکتی فعال در کار داشته باشد.
متن به سمت مضمونی میرود که تعلیق را القا میکند، از یکسو زلزله و لزوم مهاجرت، از طرف دیگر دانشگاه و جابهجاییهای شهری و سرانجام خود شخصیتهای نمایش که همه اینها سبب جدایی شده، چرا اینقدر این مضمون در کار شما مورد تاکید قرار گرفته است؟
به اعتقاد من زلزله اصلی، درون این شخصیتها رخ داده، یعنی در واقع علاوه بر زلزله بیرونی که باعث به همریختگی زندگی اینها شده، در درون آدمها هم اتفاقی مشابه روی داده است. اتفاقا این تعلیق درونی که باعث جابهجاییها و اغتشاش رابطهها شده است. من درواقع اصل تاکیدم روی این بوده که روند زلزله بیرونی را به سمت زلزله درون شخصیتها نشان دهم.
چرا زلزله را انتخاب کردید، شاید میشد که از جنگ یا شرایط دیگری برای الزام این جابهجاییهای موقعیت و اتفاقات این نمایش استفاده کرد؟
انتخاب من فقط به دلیل ایده اولیهام بود. از اول در ذهن من زلزله به عنوان عامل انقطاع شکل گرفت، چرا که من این داستان را از یک خبر واقعی درباره بم گرفتم. آن خبر درباره مشکلات زلزلهزدگان بم بود که در آن میان زنان به دلیل مشکلات سرپرستی، مجبور به ازدواجهای شتابزده میشدند.
ما در درام شما ابتدا با صحنهای روبهرو میشویم که در اصل میانه ماجرای 2 شخصیت است. سپس قبل آن را میبینم و... چرا صحنهها را این گونه چیدید و روایت خطی را به هم زدید؟
راستش من در طول کار با این مساله خیلی درگیر بودم. ابتدا روایت کار را خطی در نظر گرفتم، اما در ادامه حس کردم با توجه به اطلاعاتی که در صحنه اول داده میشود، ظرفیتهای حسی کار آنقدر پر میشود که پیگیری و ادامه داستان برای مخاطب بسیار دشوار است. به همین دلیل بود که تصمیم گرفتم در صحنهها جابهجایی ایجاد کنم و این مساله باعث شد اطلاعات گردش درستتر و منطقیتری پیدا کنند.
پایان نمایش شما نقطهگذاری ندارد، یعنی به نوعی پایان باز دارد. این ایده در تئاتر ایران در طول سالهای اخیر زیاد به کار گرفته شده است. برای همین تصور میکنم باید تحلیلی فردی و مشخص برای این مساله وجود داشته باشد تا یک نمایشنامهنویس و کارگردان پایان کارش را باز بگذارد؟
درست است، اما راستش را بخواهید شکل نمایش و گره داستان ما به گونهای بود که من دیگر نمیتوانستم آن را ادامه دهم و همینطور نمیدانستم چگونه میتوان چنین معضلی را نقطه گذاشت. برای همین پایان باز از ماهیت این درگیری برخاست و به آن تحمیل نشد.
علیرضا نراقی/ جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم