پُستخانه

کد خبر: ۴۰۹۵۸۷

سیاوش منصور: همیشه کلیدای طلائیت واسه‌م پُر از هاله‌های ابهام بوده. باهاشون ارتباط برقرار می‌کنم اما خیلی مبهم و... نمی‌دونم چی بگم. به هر حال ممنون از این‌که بازم این شانس رو بهم می‌دی که از [نظراتـ]ـت بهره ببرم. تو بهترین دوست منی؛ دوستی که نه می‌دونم کیه، نه چیکاره‌س، نه مرد، نه زن، نه... [...].

بفرما! دلت خنک شد؟! دیدی با همین چند سطر چی کار کردی؟ حالا من باید بلند شم راه بیفتم تو خیابونا هی به در و دیوار اعلامیة «فقدان حسامی از دست رفته را که در آخرین لحظات عمر ارزانمایه‌اش! بالاخره افتخار دوستی با کسی را پیدا کرد، به اطلاع کلیة کبد و گوش و حلق و بینی! می‌رسانیم» بچسبونم! آخه اون بیچاره چه بدی بهت کرده بود؟ هااااه؟! جز این‌که عوض صریح و مستقیم گفتنِ «یکی از ملزومات موفقیت، ریزبینی و نگاه دقیقتر به دوروبره» به جوابش یه ژست ادبی داد، گفت: «آدمای دقیق، ساعت چشماشونم، رو کسر ثانیة حرکات و تغییرات تنظیم می‌کنن»؟ حالا خوبه که برای دیدن دوستت باید بری قطعة اموات منفجره! ردیفِ مردگانِ سوت شده؟! نه... می‌خوام ببینم خوبه؟! (تازه این، بهترین دوستشم بود!)

سحر 73 از همدان: [...]اون روز که نوشتة «جوجه» رو خوندم، همچین بغض گلوم رو گرفت! آخه می‌دونین چیه؟ من خودمم حالم همین‌جوریه[...] چیزی که می‌خوام به دوستم جوجه بگم اینه که همه چی یه روز تموم می‌شه اما چیزی که خیلی مهمه، خوب تموم شدنه. پس یه کاری کن که وقتی [امتحان] کنکورت رو دادی، غصة این رو نخوری که چرا این‌جوری تموم شد!

سید میلاد اشرفی از ساری: بزرگی می‌گفت لذت در مقصد نیست بل‌که در مسیر رسیدن به مقصد است! تا نام مسیر می‌آید، سختیهای خاصش رخ می‌نماید و یادآور مشقات کم آوردنها، ناامیدیها و تنهائیها می‌شود و چه زیباست که تصور رسیدن به مقصد، همة تلخیها را چون شهد می‌کند. مقصد برای همه تعبیر خاصی دارد. یکی رسیدن به جاه و مقام و دیگری به دست آوردن شخص مورد علاقه رو هدف می‌دونه! زندگی آن‌قدر پیچیده و زیباست که هرگز راکد نمی‌شود [...] پر است از پیچ و خم و اشک و لبخند و سیاه و سفید و همة اینها دلیلی شده تا مسیر زندگی همیشه جریان داشته باشه[...].

کوچه پسکوچه: ترنّم نگاهم خیس اشک است و غبار چشمانم خسته از کوله‌بار زحمت. دلم بی‌پرواست؛ پرواز می‌کند و هر لحظه جائی‌ست. دمادم دلم خالی از دلتنگی شده و بغض گلویم را انباشته از خاطرات می‌کند. بغضم می‌ترکد و آرام می‌گریم... باز می‌ایستم و به گذشته می‌نگرم و پر از ترانه و شادابی می‌شوم اما باز هم بغض می‌کنم. این تداوم حیات من است. این دمادمِ تکرار نباشد، من نیستم. وجود من کجاست؟ انگار هر تکه‌اش را جائی نهاده‌ام و همیشه جای تکه‌های دیگر خالی‌ست. احساس می‌کنم دیگر نمی‌توانم آرامش دریائی‌ام را در نقطه‌ای متمرکز سازم. من تحول یافتم اما تحولی یکباره که مرا در هم شکست. از همه گسستم و به همه پیوند خوردم. این دمادم تکرار است... دمادمِ لحظه‌های تکرار؛ دوستتان دارم (خیلی دوست دارم نظرتون رو راجع به متنام بدونم. لطف کنید این‌بار نظرتون رو هم بگین).

اِمممم... اِمممم... بذا بینم... این مدرک پنجم دبستانم... این سوم راهنمائی... اینم... دِ! پس دیپلمم؟ اَه...! صلاحیت اظهار نظرم رفت زیر سوال! (غصه نخور! زنگ زدم به صادق خان هدایت که آدم صریحیه! گفت: چون ارتباط بین عناصر جملاتت، بخصوص آرایه‌های ادبیت، تو اون خطوط اول یکدست نیس، همچی بگی نگی پیامت برا مخاطب گنگ و ثقیل شده: غبار چشم؟ خسته از زحمت؟ چه زحمتی؟ بودین حالا! یه چایم می‌خوریم دور هم! دلم بی‌پرواست؟ ربطش به جملة قبل؟!) این هدایتم، سختگیره‌ها! می‌خواد به گرد پاش نرسی، این‌جوری می‌گه. از لج اونم که شده، بیشتر بنویس، بیشترم مطالعه کن تا ازش جلو بزنی.

تینا- ص: تنها در گوشة اتاقم نشسته‌ام. بر سر دوراهی مانده‌ام. من خسته از این کتابهای بی‌محتوا، کتابهای سودجو و مغزپران! خرده می‌گیرند که چرا درس می‌خوانی؟ [...]عمری گذشت و هنوز نادانم. روزها به سر رسید و تهی‌دستانم. چه بگویم که دلم را پاره‌پاره کرد این درس[...] فقط به بهانة آن‌که آب در 100 درجه به جوش می‌آید و آن‌که کریم خان قبل از قاجاریه آمده است. [...]من خسته از صرف ذهبَ و ذهبا و معتل و أجوف و ناقصها، دلگیر از آن فاصله‌ها. فاصلة بین فهم علت و معلول‌ها!

نونو: در تمام تنهائیهایم و تمام اشکهایم دلتنگیهای بچگانه‌ای پنهان شده بود که درون مرا خُرد می‌کرد و من مدتها به انتظار دستی گرم بودم که مرا از گودال سردم بیرون کند، [تا این]که شنیدم انسان باید منطقی به اطرافش نگاه کنه و اون موقع بود که فهمیدم تنها کسی که می‌تونه به من کمک کنه، خودم هستم (مرسی برای راهنمائیت).

ناقابل بود... برادر؟ یا خواهر؟!

رها: [...]بین30 تا 40 ساله‌ای (خانم یا آقا، نمی‌دونم) ولی با دلی جوون؛ خیلی هم جوون! کمتر از این نباید این‌قدر منطقی و به قول خودت عقلانی [باشی] یا حتی این‌قدر کتاب خونده باشی. اینم که از کلاه عشق می‌گی، [چون] ازدواجت رو با عشق شروع کردی، شکست خوردی، جدا شدی، همة کاسه‌ها رو سر عشق می‌شکنی. دیگه مطمئنم تنها زندگی می‌کنی چون تو فرهنگ ما کسی نیست که تحمل کنه همسرش دیگران رو با عسل و مربا و این چیزا خطاب کنه و کارش به بگو مگو نکشه (مگه این‌که هنوز مجرد باشی). [به هر حال، با] این [جمله‌ت] که در جواب یکی گفته بودی: طفلی که بختش باز نشده داره تو زندگیش تاتی‌تاتی می‌کنه مخالفم. نگاه به خودت نکن که شاید خیلی از پسرا به خیال این‌که دختری، خیلی از دخترام با این خیال که پسری، به خاطر منطق یا شوخ‌طبعی یا طرز فکرت یا... براشون ایده‌آلی و ازت درخواست ازدواج می‌کنن، تو هم با فراق بال خصوصیاتشون رو بررسی کنی (در حد ژنتیک و چاق یا لاغری طرف و حتی اثراتش رو بچه‌هاتون!)، ولی کسانی مثل من با این همه سختیهای زندگی، مخارج، یه جای دورافتاده [و...] که نه تنها تاتی‌تاتی نکردن، هر قدر هم جُستن، کسی رو نیافتن تا حداقل تو چند تا خصوصیت اصلیِ فکری یا رفتاری باهاش نقطة اشتراکی داشته باشیم، همه چی هم که شده پول! یا مجبوریم ازدواج نکرده پیر شیم یا مثل خیلیا، آخرش با بدبختی ازدواج کنیم برای این‌که فقط ازدواج کرده باشیم[...].

یعنی گاهی، یه چیا می‌نویسین، به ذهن غول چراغ جادوم نمی‌رسه! پسر جان! اون جوجه 18 روزه‌س که خوابیده و خوابنما شده، تو دیگه چرا؟! آخه عزیز دل مادر، منم که همون‌جا گفتم: «شرایط عمومی‌تر، زنگخور بیشتر!» می‌خوای شرایط خاصتری داشته باشی؟ به درست فرم گرفتن ژنتیک بچه‌هات اهمیت می‌دی؟ بگو مگو تو زندگیت نباشه؟ هر دو بدونین چی می‌خواین؟ چطور بچه‌هاتون رو تربیت کنین؟ (که به نظرم درستشم همینه!) دیگه دخلی به من نداره که! از قدیم گفتن: هر که طاووس خواهد...؟ جور هندوستان که هیچ... اون قلة قاف رو می‌بینی؟! ناامید نشو که جوینده یابنده است! (تازه شیخ حسن جوری هم می‌گه: ازدواجی که توش بگو مگو و تهش طلاق باشه، می‌خوام هففففتااااد ساااال، سر نگیره!)

سعید از سنقر و کلیائی: ستاره‌ها هستند. من می‌شمارم: یک، دو، سه؛ من، تو، او.... ستاره‌ها رفته‌اند. من می‌شمارم: من، من، من، و... من! چه رؤیای شیرینی بود!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها