یک ‌قاچ‌ ‌زندگی

آرزوهای ‌دور ‌‌و ‌نزدیک

کد خبر: ۴۰۹۵۶۵

مدت یکی- دو ساعتی که آنجا بودم، هر بار که دختر آمد و رفت، پدر در تحسینش چیزی گفت؛ آن قدر که دختر با علامت سر و صورت از او خواست دیگر چیزی نگوید؛ یکی از صفت‌های این دختر قدری خجالتی بودن او در جمع است؛ صفتی که در نظر عده‌ای مثبت و در نگاه بعضی، منفی ارزیابی می‌شود.

وقتی میوه‌ها به روش مخصوص دختر خانه، روی میز و کنار گل‌های رنگارنگ در گلدان‌های کوتاه و شیرینی‌ها در ظرف‌های کوچک روی میزهای عسلی چیده شدند و شام مختصر هم کنار میوه‌ها گذاشته و دیگر همه چیز آماده شده بود؛ دختر و مادرش آمدند و نشستند؛ با آمدن آنها حرف‌ها بیشتر گل انداخت. از هر دری صحبتی می‌شد و هر کس به فراخور حال و خاطره‌ای که از روزهای دور و نزدیک داشت، چیزی می‌گفت.

اما آنچه باعث شد از آن شب یاد کنم، یکی از سخنان همان دختر قدری خجالتی بود که به خاطر او آن مهمانی جمع‌وجور برپا شده بود.

دختر رو به پدر، از روزی یاد کرد که به اتفاق، به دفتر یکی از دوستان خانوادگی رفته بودند؛ دوستی که در آن جمع هم حضور داشت. البته آن موضوع مربوط به 7ـ6 سال پیش بود. دختر گفت: یادتان می‌آید در برگشت، او ما را به خانه رساند؟

پدر به علامت تایید و پاسخ مثبت، سر تکان داد و دختر ادامه داد: آن روز وقتی سوار ماشین عمو شدیم، (دختر از کودکی عادت داشت مردان نزدیک فامیل را عمو و خانم‌ها را خاله صدا کند، البته با این کار رعایت عدالت هم می‌شد، یکی از خانواده پدر و آن یکی از فامیل مادر!) احساس خاصی داشتم؛ راستش دلم می‌خواست ما هم یکی از آن ماشین‌ها داشته باشیم. این حس تا مدت‌ها با من بود. به نظرم، ماشین‌شان خیلی راحت بود و احساس خوبی به من می‌داد.

امروز که عمو با همان ماشین آمد؛ ماشینی که با اجازه عمو باید بگویم حالا حسابی زهوارش دررفته است (با این حرف، حاضران و بیش از همه همان عمو خندیدند) یک مرتبه به یاد آن روز افتادم و جالب‌تر این‌که یک سالی هست از همان مدل ماشین و البته نوترش را خودم خریده‌ام. امروز وقتی ماشین عمو را دیدم، آن خاطره در ذهنم زنده شد. با خودم فکر کردم این نوع احساس‌ها چقدر عجیب هستند.

یک روز چیزی برایت یک آرزوست، آرزویی که یک وقتی فکر می‌کنی دست‌یافتنی نیست، اما مدتی بعد به آن می‌رسی و می‌بینی آرزوهای دیگری جایش را گرفته‌اند؛ آرزوهایی که حالا فکر می‌کنی، آنها دست‌یافتنی نیستند! و این چرخه در طول زندگی ما آدم‌ها بارها و بارها تکرار می‌شود و عجیب‌تر این‌که امروز آن ماشین برایم خیلی عادی شده و وقتی سوارش می‌شوم، دیگر احساس آن روز را ندارم؛ احساس آن روز که هیچ، اصلا حس خاصی نسبت به آن ندارم. مثل بچه‌ای که مدتی با یک اسباب‌بازی، بازی می‌کند و بعد از چند وقت هم یا آن را می‌شکند یا دورش می‌اندازد!

این حرف و آن خاطره دختر باعث شد بحثی در میان مهمانان شروع شود. عده‌ای موافق این نظر بودند و گروهی هم مخالف آن. بعضی‌ها می‌گفتند همین آرزوهاست که ما را در مسیر زندگی پیش می‌برد، حالت سکون را از زندگی‌ها می‌گیرد، دل را به آینده گرم و انسان را به رفتن ترغیب می‌‌کند. آرزوها منشا پیشرفت بشر و خیلی از اختراع‌ها هستند.

بعضی هم نظر دیگری داشتند و می‌گفتند آرزوها ما را از دنیای واقعی جدا می‌کنند و چون بعضی‌ از آنها دست‌یافتنی نیستند، ما همیشه احساس حسرت و نداشتن چیزهایی را داریم؛ این حس باعث می‌شود از زندگی خود راضی نباشیم و خیلی از روزهای عمر را (که محدود و کوتاه هم هستند) در غبطه آنچه دیگران دارند و ما نداریم، سر کنیم.

یک نگاه هم این بود که داشتن و نداشتن مهم هستند، آنچه مهم‌تر است این‌که ما از زندگی خود راضی باشیم. آنها می‌گفتند، احساس رضایت از همه داشته‌ها، قوی‌تر و زندگی‌سازتر است. به همین دلیل هم بعضی‌ها را می‌بینیم که از مال دنیا چیز زیادی ندارند، اما از زندگی راضی هستند و عده دیگری هر آنچه فکر کنید، دارند، اما از زندگی لذتی نمی‌برند. شاید احساس رضایت از آنچه داریم، رمز زندگی شاد و موفق است.

من آن شب به همه حرف‌ها گوش کردم؛ باورهای مختلف را شنیدم و در راه برگشت که تنها شدم، با خودم عهدی بستم؛ به خودم قول دادم از داشته‌های دیگران شاد باشم، برای داشتن زندگی بهتر تلاش کنم و بیش از همه، از آنچه دارم، لذت ببرم.شاید نوشتن این خاطره، شما را هم به فکر بیندازد؛ به یقین شما هم در این مورد نظری دارید، اما همه ما باید یاد بگیریم چگونه بهتر از این زندگی استفاده کنیم.

کورش اسعدی بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها