جنایت‌های شاخه‌ای؛ این ماجرا - قسمت دوم

آخرین تماس

در شماره قبل خواندید در یک شب 3 نفر در خانه‌هایشان به طرز مشابهی کشته می‌شوند. دختری به نام نرگس و 2 مرد به اسامی هومن و سعید. هر سه مقتول از سرشاخه‌های یک شرکت هرمی بودند و قاتل بعد از شلیک گلوله به آنان برچسبی را که مخصوص بسته‌های توتون پیپ است در صحنه‌های جنایت گذاشته بود. کارآگاه شهاب و دستیارش ستوان ظهوری 5 مظنون دارند که از زیرشاخه‌های مقتولان هستند و به احتمال زیاد از سرمایه‌گذاری در شرکت هرمی آسیب دیده‌اند.علاوه بر این هوشنگ هم‌خانه‌ای معتاد سعید که او هم کوئستی است می‌تواند به پلیس کمک کند. البته او می‌گوید هیچ کدام از 5 زیرشاخه را نمی‌شناسد.اکنون ادامه ماجرا را بخوانید.
کد خبر: ۴۰۸۵۲۲

صبح گرمی بود و کولرهای اداره را هم هنوز راه نینداخته بودند. سرگرد شهاب از پشت میزش به وایت‌برد زل زده بود و اسم مظنون را همین طور پشت سر هم تکرار می‌کرد. ستوان ظهوری هم تمام عصبانیتش را سر یک تکه کاغذ خالی می‌کرد و خودکارش با سرعت سرسام‌آوری روی کاغذ در رفت و آمد بود. 5 تیم عملیاتی، سه دختر و دو پسر کوئستی را زیرنظر داشتند اما تا این لحظه گزارشی نداده بودند. نوع قتل‌ها بیشتر مردانه بود و کارآگاه به یاد نداشت یک دختر این‌طور حرفه‌ای و بی‌رحمانه آن هم با سلاح گرم خون راه بیندازد. زنان معمولا از شیوه‌های نرم‌تر استفاده می‌کنند. خوراک‌شان سم است همین که با یکی به مشکل می‌خورند از داروخانه سرکوچه مرگ موش می‌خرند و طرف را خلاص می‌کنند، اما هفت‌تیرکشی معمولا از عهده‌شان برنمی‌آید.

ستوان که از سکوت سنگین و گرمای هوا کلافه شده بود، پنجره پشت سر رئیس‌اش را باز کرد و به حرف آمد: نظرت درباره آن برچسب‌ها چیست؟

شهاب نمی‌توانست با قطعیت صحبت کند: 3 حالت دارد یا این‌که قاتل خودش پیپ می‌کشد و آنها را آنجا گذاشته تا به همه بگوید او قاتل است. یا طرف می‌خواسته ما را به یک نفر دیگر بدبین کند و یا اصلا ماجرا سرکاری است و قاتل فقط خواسته فکر ما را مشغول یک موضوع بی‌معنی کند.

کارآگاه دیشب هم تقریبا همین حدس‌ها را زده بود به هر حال در اداره نشستن و دست روی دست گذاشتن هیچ فایده‌ای نداشت و آنها باید بازجویی‌ها را شروع می‌کردند. برای همین تصمیم گرفتند اول از پسرها حالی بپرسند. نادر خانه‌شان در جنت‌آباد بود و طبق گزارش تیم مراقبت، هنوز از منزل بیرون نزده بود. آنها اول سراغ او رفتند. کارآگاه زنگ زد و نادر را جلوی در خواست. جوانک وقتی کارت شناسایی شهاب را دید او را به عقب هل داد و شروع به دویدن کرد. ستوان و کارآگاه هم به دنبالش دویدند اما همین که نادر سرکوچه رسید بچه‌های تعقیب و مراقبت که این صحنه را دیده و از ماشین پیاده شده بودند خیلی خونسردانه او را گرفتند و دستبند زدند. کارآگاه اصلا دوست نداشت کار به اینجا بکشد و تا این حد حساسیت‌برانگیز شود. او فقط می‌خواست گپ و گفتی دوستانه با نادر داشته باشد. به هر حال کاری نمی‌شد کرد. قبل از هر چیز باید معلوم می‌شد نادر به چه دلیل می‌خواست فرار کند. ستوان ظهوری و یک مامور دیگر پسرک را تحت الحفظ داخل آپارتمانش بردند و شهاب هم پشت سر آنها وارد شد. خانه‌ای نقلی بود و یک روروک وسط حال دیده می‌شد که نشان می‌داد نادر بچه دارد اما طبق گزارش ماموران زن و بچه او صبح اول وقت بیرون رفته بودند. ستوان چشمش به گلدان چوبی کم ارتفاعی افتاد که داخلش پر بود از انواع و اقسام پیپ‌ها، طوری که ظهوری یاد کلکسیون شرلوک هلمز افتاد.

نادر آرام‌تر که شد دلیل فرارش را توضیح داد:دو سه شب است که می‌ریزند خانه کوئستی‌ها من هم برای همین فرار کردم.چه می‌دانستم شما کار دیگری دارید. شهاب ماجرای هر سه قتل را برای نادر تعریف کرد. جوانک فقط نرگس را می‌شناخت و البته اسم هومن هم قبلا به گوشش خورده بود. او طوری رفتار می‌کرد که انگار در غم بزرگی فرو رفته است اما این واکنش او وقتی فهمید کارآگاه دنبال قاتلی است که پیپ می‌کشد،تغییر کرد:یعنی فکر می‌کنید من همه اینها را کشتم؟

وسط این بازجویی نه چندان دوستانه از اداره به ستوان تلفن زدند و خبری را به او دادند که او مو‌به‌مویش را در گوش سرگرد بازگو کرد. معلوم شده بود شب حادثه یک ساعت قبل از قتل، نادر و نرگس تلفنی با هم حرف زده بودند. همین مساله کار را برای جوانک سخت‌تر کرد: من به نرگس تلفن زدم؟ امکان ندارد. من دو هفته است اصلا با او حرف نمی‌زنم. بعد از آن دعوا دیگر حرفی برای گفتن نمانده بود.

نادر ناخواسته به داشتن اختلاف با نرگس اقرار کرد و سومین مدرک هم علیه‌اش به دست آمد اما او سرسختانه مکالمه تلفنی را رد می‌کرد: بروید پرینت تلفن‌ام را بگیرید. اصلا امکان ندارد. البته در بخش فهرست تماس‌های گوشی نادر، اسمی از نرگس دیده نمی‌شد. به هر حال منطق حکم می‌کرد او بازداشت شود.

دو ساعت بعد فهرست مکالمات تلفنی نادر حاضر و آماده روی میز شهاب بود و اتفاقا اسم نرگس در آن دیده می‌شد. نادر همچنان این موضوع را انکار می‌کرد. چشمش به ساعت تماس که افتاد موضوعی یادش آمد: اصلا آن ساعت من و تانیا با هم رستوران بودیم از او بپرسید می‌تواند شهادت بدهد.

تانیا یکی دیگر از 5 مظنون پرونده بود و ظاهرا نادر با وجود تاهل و داشتن فرزند روابطی هم با او داشت و هر از گاهی همدیگر را در گوشه و کناری ملاقات می‌کردند، از همان روابط کوئستی که سرگرد از آن متنفر و بیزار بود. شهاب در حالی که در اتاق راه می‌رفت گفت: از تانیا هم تحقیق می‌کنم این را قول می‌دهم ولی فعلا بگو آن شب به نرگس چه گفتی؟

من بیشتر از 2 هفته بود که با دختر کلاهبردار مال مردم‌خور حرف نزده بودم.

کارآگاه لبخند ملیحی تحویل متهم داد و گفت:ببین بچه جان ما فیلم آلفرد هیچکاک نمی‌سازیم کسی هم علیه تو توطئه نکرده. مخابرات این لیست را به ما داده تازه خودت گفتی استعلام بگیریم.

نادر عصبانی شد و جملاتش از دایره اخلاق بیرون زد اما شهاب خونسردی‌اش را حفظ کرد:تا وقتی حقیقت را نگویی پیش ما مهمان هستی.ما به اندازه کافی علیه‌ات مدرک داریم که ثابت می‌کند تو، سه نفر را در یک شب کشته‌ای.

نادر این بار از در دیگری وارد شد: آن شب در رستوران چند لحظه موبایل من دست تانیا بود. شاید او تلفن زده باشد.تانیا به بهانه دستشویی رفتن از میز بلند شد. همان موقع خواستم برای زنم اس‌ام‌اس بفرستم و خبر بدهم سرم شلوغ است و دیر می‌آیم اما هر چه گشتم موبایلم را پیدا نکردم وقتی تانیا برگشت یکدفعه دیدم گوشی روی میز است. اتفاقا همان موقع هم کمی شک کردم ولی بی‌خیال شدم.

هیچ دلیلی وجود نداشت که کارآگاه این ادعای نادر را باور کند.جوانک از همان اول نشان داده بود با صداقت کاملا بیگانه است ولی به هر حال او ادعایی کرده بود و شهاب وظیفه داشت درباره‌اش تحقیق کند.او تلفنی از بچه‌هایی که تانیا را تعقیب می‌کردند،خواست او را به اداره دعوت کنند. البته این کار طول می‌کشید چون دخترک تازه وارد کلاس زبان شده بود و حداقل یک ساعت و نیم معطلی داشت.در این فاصله شهاب بد ندید هوشنگ را کمی تخلیه اطلاعاتی کند. او وقتی به اتاق بازجویی منتقل شد سعی کرد با توپ پر خودش را از این مخمصه خلاص کند. می‌دانست نمی‌توانند قتل سعید را به او بچسبانند. بیشتر دنبال راهی بود تا دوباره به مواد برسد.

فکر کردید مملکت قانون ندارد من را بی‌دلیل انداخته‌اید آن تو و سراغی هم نمی‌گیرید.

ستوان ظهوری حوصله کل‌کل کردن با این یک نفر را نداشت برای همین قبل از این‌که رئیس‌اش دهان باز کند آب پاکی را روی دست هوشنگ ریخت: اتفاقا چون مملکت قانون دارد و حمل موادمخدر و عضویت در شرکت‌های هرمی جرم است تو الان اینجایی. قرار بازداشت هم برایت صادر شده. یک ماه است. یعنی فعلا در خدمت هستیم.

هوشنگ خلع سلاح شد و به بقیه سوالات مثل بلبل جواب داد او قبول داشت پایینی‌های هرم ضرر کرده‌اند و به همین خاطر هم اختلافاتی پیش آمده بود: من خودم را زیاد قاطی این جریان‌ها نمی‌کردم سعید بیشتر دنبال کارها بود. من دیگر حال و حوصله خودم را هم نداشتم.

بازجویی از هوشنگ نتیجه خاصی نداشت و کارآگاه بعد از ناهار پرس و جو از تانیا را شروع کرد. او از قتل خبر نداشت یا این طور وانمود می‌کرد برای همین هم راحت حرف می‌زد. او قبول کرد شب قتل با تلفن نادر به نرگس زنگ زده بود: من را کشاندید اینجا که این را بپرسید، آن شب شبنم تلفن زد و گفت بهتر است با نرگس حرف بزنم و او را تحت فشار بگذارم تا به پول‌مان برسیم. او از من خواست با موبایل نادر تلفن کنم. شبنم به نرگس گفته بود من و نادر همین الان جلسه داریم تا فردا صبح برای شکایت برویم.شبنم گفت بهتر است با موبایل نادر زنگ بزنم تا باور کند ما پیش هم هستیم و بترسد.

این بازی پیچیده‌تر از چیزی بود که کارآگاه فکر می‌کرد.هر چه جلوتر می‌رفتند گره‌ها بیشتر می‌شد حالا باید شبنم را می‌گرفتند. او از صبح از خانه بیرون نیامده بود. آن‌طور که بچه‌های تیم مراقبت بو برده بودند،او تنها زندگی می‌کرد،مطلقه بود.وقتی دستور بازداشت صادر شد ماموران به خانه زن جوان رفتند اما فهمیدند تمام این مدت را سرکار بوده‌اند. زنی که این مدت در آپارتمان تحت نظر قرار داشت از دوستان شبنم بود و خود او به سفر رفته بود.

شبنم یک هفته‌ای می‌شود که رفته کیش. کلید خانه‌اش را به من داد تا این چند روز را مراقب باشم. اگر کار واجبی دارید شماره‌تان را بدهید، زنگ می‌زند.

کارآگاه یک بار دیگر به بن‌بست خورد.

ادامه دارد

‌ علیرضا رحیمی نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها