در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دوربین شکاری را به دست گرفت. همه چیز سر جای خودش بود. نگاهی سریع اما کلی به راست و چپ انداخت.
باید دقیق میدید. همه جزئیات کار از نظر او اهمیت داشت. اگر همه چیز به درستی سر جایش قرار میگرفت آن حسی را که او داشت، منتقل میکرد و اگر درست هم قرار نمیگرفت که ...
دیروز که در جلسهای برای قرارداد بعدی جمع شده بودند، همه از کارش بسیار تعریف کرده و خواستار تمدید قرارداد با او شده بودند و حتی مکان بعدی کار هم مشخص شد، ولی برای او این کار اهمیت ویژهای داشت. تمام خاطراتش را با آن تقسیم کرده بود و کوچکترین اشتباه برایش قابل جبران نبود.
آستینها را بالا زد و با بچههای تیم مشغول کار شد.
هوا آرامآرام داشت گرم میشد، شاید هم او تب کرده بود. فقط برایش آن گوشه از کار مهم بود. دیگر داشت از هوش میرفت. اصلا حواسش به زمان نبود. آنقدر غرق کار شده بود که همه چیز دنیا را در این نقطه میدید.
وقتی از داربست برای استراحت پایین آمد ساعت از 2بعدازظهر هم گذشته بود. همه کارکنان ناهارشان را خورده بودند و برای صرف چای روی چمنها زیر سایه درختی لم داده بودند. او اما اول به غذای دست نخوردهاش و بعد از تهدل به آسمان نگاهی انداخت. دیگر حرفی باقی نمانده بود. همه حرفها و درددلها را گفته بود. پس به طرف داربستها به راه افتاد و از آنها بالا رفت.
***
بالاخره کار تمام شد. همه گروه با هم دست دادند و با رضایت از کار صحبت کردند. حتی یکی از افراد شرکت طرف قرارداد هم آمده بود. دستش را با گرمی فشرد و بسیار از او تشکر کرد. او هم انگار راضی شده بود. همه وجودش چشم شد و دوربین را باز به دست گرفت. هنوز تا شب چند ساعتی مانده بود.
خورشید داشت غروب میکرد و منظره جالبی به وجود آورده بود. او اما آرامآرام از پشت دوربین از راست به چپ چشمهایش را گرداند همه بچهها بودند. همه کسانی که حالا نبودند و جایشان پشت همان سنگرها بیحرکت مانده بود.
جلوتر آمد. یکی از بچهها داشت نماز میخواند. اسمش را درست یادش نمیآمد. کمی جلوتر آمد. یکی دیگر از بچهها نامهای میخواند و لبخندی گوشه لبانش بود. جلوتر از آن خودش را دید که رادیوی کوچک 2موج را بغل گوشش گرفته بود و خوابش برده بود. قلبش تند تند میزد. آن گوشه از کار، زیباترین قسمت شده بود. همانطور که میخواست.
آن ویلچر از پشت، عجب تلالویی داشت.
این بهترین هدیهای بود که میتوانست به روح برادرش تقدیم کند. او داشت با آرامش به غروب خورشید نگاه میکرد و انگار نه انگار که وسط اتوبان بود. انگار در همان فضای جبهه مانده بود و آنجا آرامترین جا بود.
دریچههای دوربین از اشک چشمانش تار شدند. یارای نگاه کردن نداشت. کسی که روی ویلچر نشسته بود پشتش به او بود. او اما آن ویلچر و آن غروب را خوب به خاطر داشت و همین هم برایش کافی بود.
کار خوب شده بود.
بهاره سدیری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: