در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
روز مادر که از راه رسید، هر چند از صبح حال و هوای دیگری داشت، اما تا عصر صبوری کرد و پس از پایان کار یکراست به بهشتزهرای تهران رفت. مثل همه کسانی که مدتی است مادر را ندیدهاند، دلش طاقت نیاورده بود، رفته بود تا دیداری با مادر تازه کند، تا در کنار مادر دلش آرام گیرد. دیداری که امسال نه در خانه همیشگی مادر، در کنار او، دست در دستش و... که در بهشتزهرا، کنار مزارش و نشسته بر خاک بود.
تا از اداره به بهشتزهرا برسد، ساعت شده بود حدود 6 بعدازظهر، اما آنچه او را به تعجب واداشته بود، ازدحام جمعیت در غروب روز مادر و در آن مکان بود.
میگفت: در میانهراه فکر کردم تصادفی شده یا مثل همیشه ، یکی با ماشین از رده خارجش، راهی شده و ماشین در میانهراه از نفس افتاده، هم صاحبش را زمینگیر کرده و هم راه بقیه را بسته است. خدا خدا میکردم که پلیسی پیدا شود و راه را باز کند تا من زودتر برسم؛ میترسیدم درها بسته شوند و نتوانم سری به مادر بزنم.
اما وقتی به بهشتزهرا رسیدم و وارد محوطه شدم، فهمیدم که در تمام طول مسیر اشتباه میکردم. سالهای پیش که اینجا نمیآمدم، فکر میکردم. روز مادر یعنی شلوغی گلفروشیها، مغازهها و خیابانهایی که به خانه ابدی مادرها و مادربزرگها منتهی میشود. فکر میکردم شب هم که از راه برسد، رستورانها شلوغ میشوند؛ شلوغ از حضور خانوادههایی که یک شب آشپزخانه را تعطیل کردهاند و مادر را به یک شام دعوت کردهاند تا به او بگویند محبتهایش را درک میکنند؛ هر چند که جبران بخشی از آن دریای مهربانی هم در توانشان نیست.
اما آن روز عصر، در بهشتزهرای تهران و در کنار مزار مادرم به او گفتم، حتما الان همه بهشتزهراهای دنیا همین قدر شلوغ هستند. اطمینان دارم همه بچهها به دیدن مادرهایی آمدهاند که حالا توی خانههای خودشان نیستند؛ مادرهایی که به بهشت زندگیشان رفتهاند.
میگفت: با خودم و مادرم حرف میزدم و گلهایی را که همیشه دوست داشت، در باغچه بالای سرش میکاشتم که زن و شوهر جوانی با کمی فاصله کنارم نشستند. بلند شدم و شیرینی که تعارفشان کردم، بغض عروس جوان ترکید. هقهق گریهاش باعث شد تا قدری تامل کنم؛ از بطری آبی که به همراه داشتم لیوانی برایش ریختم؛ سر کشید و سلامی به لبهای تشنگان دشت کربلا فرستاد و تشکر کرد.
پرسیدم: آرامی؟
پاسخ داد: خوبم. پس از کمی مکث به مزار مادرم اشاره کرد و پرسید: مادرتونه؟
گفتم: آره. نمیدانستم باید بپرسم یا نه؛ ولی پرسیدم؛ مثل خودش: مادرتونه؟
با بغض پاسخ داد: نه، مادر همسرمه. ولی آنقدر مهربان بود که مثل مادر خودم بود. مادری که سالها بود نداشتمش و حالا فکر میکنم 2 بار مادرم را از دست دادهام.
و باز زد زیرگریه. فکر کردم باید بغضش را خالی کند.
برگشتم و کاشتن گلها را ادامه دادم وقتی کارم تمام شد، رفتم و کنارش نشستم و فاتحهای برای آن مادر هم خواندم؛ بعد به عروس جوان رو کردم و گفتم: همه مادرها عزیز هستند، اما تو هم باید کمی صبور باشی.
پسر که از سر مزار بلند شد، زن گفت: مدتها بود به همسرم میگفتم حال مادرت خوب نیست؛ یک روز عصر زودتر بیا تا سری به او بزنیم، اما همیشه کار داشت؛ همیشه جلسه بود و پروژه و... تا روزی خبر دادند مادر سکته کرده و همسایهها او را به بیمارستان رساندهاند. به بیمارستان رفتیم، ولی او دیگر هوشیار نبود و به هوش هم نیامد.
لبهای خشکش را با زبان تر کرد و ادامه داد: امروز وقتی همسرم زودتر از همیشه به خانه آمد تعجب کردم؛ علتش را که پرسیدم، گفت میخواهد به اینجا بیاید. من هم همراهش شدم؛ مثل همیشه.
اما در طول راه با خودم فکر میکردم که چطور امروز او توانست زودتر به خانه بیاید؟ و ما چطور راه به این دوری را آمدیم؟ اما آن روزها از راه دور و ترافیک گله میکرد و همیشه بهانهای برای نرفتن و ندیدن داشت.
این را که گفت، باز هم بغضش ترکید و بیاختیار خودش را در آغوش من انداخت. بلند بلند گریه میکرد و مرد در حالی که با گلاب مزار مادر را میشست و روی سنگش دست میکشید زیرچشمی همسرش را نگاه میکرد.
مریم مختاری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: