در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شهاب و ظهوری در تاریکی شب در حالی که به سختی اسم کوچهها را میخواندند؛ بالاخره به صحنه جرم رسیدند. نرگس با پدر و مادرش زندگی میکرد اما در نبود آنها و وقتی زن و شوهر میانسال به مهمانی رفته بودند، در تله مرگ اسیر شده بود. ظاهرا قاتل از قبل همه این جزئیات را میدانست و چه بسا مثل سایه به نرگس نزدیک بود، این فرضیه وقتی قوت بیشتری گرفت که کارآگاه مطمئن شد هیچ سرقتی از محل جرم انجام نشده و همسایهها هم صدای داد و فریاد و حتی شلیک گلوله را نشنیدهاند. قاتل از قبل برنامهاش را چیده بود و کلتش صداخفهکن هم داشت.
شهاب بیشتر از آنکه تمایل داشته باشد با پدر و مادر نرگس حرف بزند، دلش میخواست سراغ کامپیوتر او برود و دفترچه خاطرات یا هر چیز دیگری را که نرگس در آن از زندگی شخصیاش ردی به جا گذاشته بود، پیدا کند. اما نرگس از آن دخترهایی نبود که اهل درددل کردن با قلم و کاغذ باشد، فقط یک سررسید داشت پر از شکلهای عجیب و غریب و اسم و شماره تلفن. دفترچه را یک سرباز پیدا کرد و همینکه دست ظهوری داد، ستوان تا ته خط را خواند.
نرگس گلدکوئستی بود و شاید به همین دلیل هم سرش را زیر آب کرده بودند. احتمالا کار زیرشاخهایهای مالباخته بود یا شاید هم بالادستیهایی که نمیخواستند کسی برایشان شاخ شود. او موضوع را درگوش رئیساش گفت و کارآگاه نگاهی به دفترچه انداخت. کاری نمیتوانست بکند جز اینکه سری به نشانه تاسف بجنباند. در 3 سال گذشته 5 پرونده را که به شرکتهای هرمی ربط پیدا میکرد، به انتها رسانده و هر دفعه برای هر دو طرف، قاتل و مقتول، افسوس خورده بود. حالا او باید ماجرایی مشابه را دنبال میکرد.
شهاب قبل از اینکه خانه کامرانیه را ترک کند برای تسلی خاطر والدین نرگس هم که شده چند سوال از پدر داغدار پرسید و مطمئن شد ماجرای عشق و عاشقی و خواستگار دلشکسته در کار نبوده، کسی هم با خانواده آنها پدرکشتگی نداشته پس قطعا همه چیز به همان هرمهای خونین برمیگشت.
2 همکار خسته و خوابآلود به اداره رسیدند و هنوز چای دوم را نخورده بودند که خبر دادند قتل تازهای اتفاق افتاده است. انگار قرار بود همه جنایتها درست همان شبی رخ بدهد که شهاب عصبانی و بیحوصله بود، به هر حال چارهای وجود نداشت و 2 مامور این بار خودشان را به جوادیه تهرانپارس رساندند و وارد آپارتمان مجردی هومن شدند. خانه کاملا به هم ریخته و نامرتب بود اما نه آنطور که بخواهی بگویی دزد به آنجا زده است. در واقع خود هومن بینظم و نامرتب بود. کارآگاه نگاهی به جنازه انداخت، او را هم با شلیک گلوله کشته بودند و اتفاقا باز هم کسی صدای تیراندازی نشنیده بود.
ستوان ظهوری به دستور رئیساش سراغ لپتاپ دانشجوی مقتول رفت، خود شهاب هم بازجویی از مردی که جنازه را پیدا کرده بود، شروع کرد. مرد دل پری داشت و اگر میشد چه بسا هومن را یک بار دیگر راهی آن دنیا میکرد.
صدبار به آقای جوزانی گفتم اینجا جای پسر مجرد نیست، ما همه خانواده هستیم ولی توجهی نکرد، این هم آخر و عاقبتش.
آقای جوزانی عموی هومن بود و در همان محل نمایندگی یک شرکت تولیدی کفش را داشت. او وقتی برادرزادهاش در دانشگاه علم و صنعت قبول شد خانهای را که مدتها دست مستاجر بود خالی کرد تا هومن به جز درس و مشق به چیز دیگری فکر نکند. هومن هم از همان روز اولی که پایش را به تهران گذاشت در همین آپارتمان زندگی میکرد و در 2 سال گذشته فقط یک بار سر و کارش به کلانتری افتاده که آن را هم مدیون همین همسایه بود.
2 ماه پیش نصفه شب دیدم از واحدش سروصدا میآید. همه بلندبلند میخندیدند. بدجوری عصبانی شدم و زنگ زدم 110 آمدند همهشان را بردند، گفتند در کار گلدکوئست بودند اما خیلی زود آزاد شدند.
کارآگاه همینکه اسم گلدکوئست را شنید، حساس شد و تازه فهمید چرا شیوه قتل هومن و نرگس عین هم است. قاتل هر دو قطعا یک نفر بود. همسایه هنوز ماجرای پیدا کردن جسد را تعریف نکرده بود که ستوان ظهوری خودش را به شهاب رساند و در گوش او گفت: «هومن هم کوئستی بود.»
شهاب با صدای بلند جواب داد: «خودم میدانستم.» بعد رو به همسایه کرد: «ادامه بدهید.»
داشتم میرفتم پشتبام که...
مرد یکدفعه حرفش را خورد. انگار متوجه شد سوتی داده است اما سرگرد فعلا به بشقاب و گیرنده و این جور حرفها کاری نداشت. او دنبال موضوع دیگری بود، برای همین از شاهد خواست بیشتر از این ماجرا را کش ندهد. خلاصهاش این بود که او وقتی دیده بود در آپارتمان هومن باز و صدای تلویزیون بلند است اما خودش جواب نمیدهد کنجکاو شده و داخل رفته و جنازه را دیده بود.
کارآگاه هنوز به کمی زمان احتیاج داشت تا با دقت بیشتری صحنه جرم را بررسی کند اما ستوان به او گفت فرصت کافی برای این کار ندارند. سومین قتل اتفاق افتاده بود. این بار در خیابان میرداماد، خیابان نفت. باز هم گلوله، باز هم گلدکوئست و باز هم همان قاتل دیوانه که انگار میخواست تا خود صبح در شهر بچرخد و خون به پا کند. مقتول مردی 43 ساله بود.
سعید؛ یکی از سرشاخههای اصلی بود که پول زیادی به جیب زده بود. قتل حدود ساعت 2 بعد از نیمه شب اتفاق افتاده و هیچکدام از همسایهها چیزی ندیده بودند. جنازه را هم هوشنگ همخانهای سعید که خودش در گلدکوئست دستی داشت پیدا کرده بود. گیج و نشئه از دود به خانه برگشته و دیده بود در نبودش چه اتفاقی افتاده است. چه بسا اگر در خانه بود حالا تعداد مقتولان را باید 4 نفر مینوشتند. در آن خانه هم سرنخ زیادی وجود نداشت جز یک برچسب. از همینها که روی سیگار میزنند اما این یکی برای توتون بود. این را کارآگاه از چسب قلنبه شده پشت کاغذ فهمید و چون نه سعید و نه هوشنگ اهل پیپ نبودند شهاب نتیجه گرفت این برای قاتل است که سرصحنه جرم جامانده است.
کارآگاه از همان خانه میرداماد با فرمانده آگاهی تماس گرفت و موضوع را اطلاع داد. هیچ بعید نبود با این وضعیت قتل چهارم و پنجم هم همان شب انجام میشد. جلسهای فوری در اداره آگاهی برگزار شد اما هیچچیزی از این جلسه عاید کارآگاه نشد. او به جای نشستن پشت میز و شنیدن واضحات باید دنبال سرنخ میگشت. او به ستوان سپرده بود با دقت سررسید نرگس را بررسی کند و مو را از ماست بیرون بکشد. هیچ اسمی نباید از قلم میافتاد. وقتی جلسه تمام شد و شهاب به اتاقش برگشت دید ستوان روی وایتبرد برایش یکی از همان دو شاخههای هرمی را کشیده است. نوک هرم سعید بود و بعد هوشنگ. بعد از آن چند اسم دیگر و بعد هم هومن و نرگس و زیر آنها 5 اسم ناآشنا.
کارآگاه به اسامی که بین هوشنگ و هومن بود کاری نداشت و بیشتر دنبال لایههای زیرین هرم میگشت. باید هر 5 نفر را همان شبانه میگرفتند اما قبل از این که او چنین حرفی را به زبان بیاورد، ستوان یک توضیح تکمیلی هم داد: این برچسب را لای سررسید پیدا کردم؛ از همانهایی است که خانه سعید هم بود.
سرگرد نگاهی به آن انداخت. حالا دیگر نمیشد گفت قاتل در خانه سعید گیجبازی درآورده و از خودش ردپا به جا گذاشته. اتفاقا او خیلی تیزهوش است و در هر دو مورد با همین برچسب جنایتهایش را امضا کرده. شاید اگر وقت کافی داشتند و بیشتر میگشتند یک نمونه دیگر از این کاغذ را هم در خانه هومن پیدا میکردند.
ستوان به رئیساش گفت: اینجا یک دو راهی است. یا قاتل پیپ میکشد و آنقدر به خودش مطمئن است که میخواهد به ما بگوید نمیتوانیم دستگیرش کنیم یا اینکه پیپ نمیکشد و اینها را سر صحنه قتل گذاشته تا ما به یک نفر دیگر مشکوک شویم.
شاید هم هیچ کدام از این دو فرضیه درست نبود. شهاب از بالای عینک نگاهی به دستیارش انداخت و گفت: شاید این برچسبها در جمع گلدکوئستی مقتولان معنی و مفهوم خاصی دارد که ما از آن بیخبریم.
ظهوری شانه بالا انداخت و سرگرد با عینکش بازی کرد. او اگر شبانه هر 5 مظنون را میگرفت مدرکی علیه هیچکدامشان نداشت و باید آنها را فردا صبح آزاد میکرد. پس بهتر بود آنها را مخفیانه زیرنظر داشته باشد تا ببیند کدامشان دست از پا خطا میکند. شهاب دستور را صادر کرد و 5 تیم برای تحت نظر گرفتن 3 دختر و 2 پسر کوئستی مامور شدند. خود شهاب هم به استراحتگاه رفت تا چرتی بزند. دیگر برای خانه رفتن خیلی دیر شده بود.
صبح روز بعد 2 همکار راهی خانه هومن شدند تا آنجا را دقیقتر تفتیش کنند. آنها برچسب را پیدا کردند.
روی میز عسلی زیر یک جاسیگاری بود. به غیر از این، سرنخ دیگری به دست نیامد و آنها به اداره برگشتند. راهرویی که به اتاق کارآگاه میرسید پر بود از جمعیت، پدر و مادر نرگس، والدین و عموی هومن، برادرهای سعید و هوشنگ که با وجود اعتیادش ریسک کرده و به اداره آمده بود تا سروگوشی آب بدهد. شاید به این خاطر که جان خودش را هم در خطر میدید.
ستوان مامور شد با اولیای دم حرف بزند، اطلاعات اولیه را از آنها بگیرد و آرامشان کند. خود شهاب هم بازجویی از هوشنگ را شروع کرد و اسمهایی را که روی وایتبرد نوشته شده بود به او نشان داد اما هوشنگ فقط تا شاخه هومن و نرگس را میشناخت و از 5 نفر پاییندستی دیگر بیخبر بود.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: