در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کمیسر با عجله ناهار خود را تمام کرد و به طرف منطقه بورتایک که در 35 کیلومتری شهر قرار داشت حرکت کرد.
منطقه بورتایک در کنار رودخانه پرآب بالسان قرار داشت. یک منطقه بسیار زیبا و ییلاقی که از باغهای سرسبزی تشکیل شده است. باغ روبرتز در شمال غربی منطقه روی تپه واقع شده بود. در مقابل باغ چند خودروی پلیس، آمبولانس و تعدادی از افراد محلی دیده میشدند. کمیسر وقتی از خودرویش پیاده شد ساعت دقیقا 30/14 بود. کمیسر آرام وارد باغ بزرگ و مجلل روبرتز شد. در ضلع شمالی باغ یک ساختمان مجلل و زیبا جلب نظر میکرد که قتل در همان ساختمان رخ داده بود. از آنجا که ساختمان در سراشیبی واقع شده بود و کمیسر از در پایینی باغ وارد شد، مدت زمانی طول کشید تا مسیر باغ را طی کند و وارد ساختمان شود و این در حالی بود که ورودی دیگری در ضلع شمالی باغ وجود داشت که به ساختمان باغ منتهی میشد. اما جاده آن خاکی و در عین حال دارای شیب زیادی بود. در ضلع غربی باغ جاده وجود داشت و در ضلع شرقی آن نیز باغهای متعددی دیده میشد که البته همه آنها با دیوارهای بلند محصور شده بودند.
در گوشه ضلع شرقی ساختمان صدای پارس سگ دائم بلند بود. سگ بیچاره که افراد غریبه را در باغ دیده بود، آرام و قرار نداشت و دائم پارس میکرد و قطعا اگر با زنجیر بسته نشده بود به افراد داخل ساختمان که برایش ناآشنا بودند حمله میکرد.
کمیسر پس از آن که وارد ساختمان شد، سروان ادکمپلر، رئیس پاسگاه انتظامی منطقه را مقابل خود دید. سروان ادکمپلر که خود از دانشجویان کمیسر بود با دیدن وی بسیار خوشحال شد و در حالی که با وی روبوسی میکرد، گفت: باعث افتخار من است که پس از سالها مجددا شما را میبینم.
وی سپس درخصوص حادثه گزارش داد: ساعت حدود 12 ظهر بود که ادموند باغبان سراسیمه با ما تماس گرفت و درخواست کمک کرد و گفت دکتر را کشتند.
ادموند کاملا وحشتزده بود و بسختی سخن میگفت. او فقط تکرار میکرد که دکتر روبرتز به قتل رسیده است. پس از اطلاع ادموند، ما بلافاصله به طرف اینجا حرکت کردیم. نیم ساعت بعد وقتی در باغ حاضر شدیم، متاسفانه متوجه شدیم که دکتر روبرتز با شلیک گلوله به گلویش به قتل رسیده است. بلافاصله محل را تحت کنترل درآوردیم و تحقیقات اولیه را شروع کردیم. تمام فضای خانه را تحت بررسی قرار دادیم و همه جا را بدقت وارسی کردیم. هیچ اثری از بههمریختگی در خانه دیده نمیشود، ضمن اینکه در ساختمان نیز به زور باز نشده و نشانی هم از زد و خورد به چشم نمیخورد. به نظر نمیرسد جستجویی برای پیدا کردن پول یا اشیای قیمتی انجام شده باشد. البته هنوز برای ما مشخص نیست که چیزی سرقت شده یا خیر؟
سروان ادکمپلر ادامه داد: بررسیهای اولیه حکایت از آن دارد که خون به پشت صندلی نفوذ کرده است و قطرات خون به دیوار پاشیده شده است و این امر نشان میدهد که مقتول احتمالا از پشت مورد حمله قرار گرفته است.
کمیسر از گزارش سروان تشکر کرد و از وی پرسید: از همسایهها بازجویی کردهاید؟
سروان جوان با تبسم جواب داد: بله قربان. متاسفانه هیچکس مورد مشکوکی ندیده است، حتی صدای تیر هم شنیده نشده که این امر نشان میدهد اسلحه مجهز به صدا خفهکن بوده است. این را هم اضافه کنم که حتی همسایهها صدای پارس سگ را هم نشنیدهاند.
کمیسر پرسید: به خانواده دکتر اطلاع دادهاید؟
سروان جواب داد: در زمان وقوع حادثه، داماد سابق مقتول حضور داشته و مراتب نیز به همسر و 2 فرزند او اطلاع داده شده است. کمیسر از سروان تشکر کرد و وارد ساختمان شد. ساختمان زیبا و مجلل که به طور خیرهکنندهای تزیین شده بود و نظر هر تازهواردی را جلب میکرد. تمام دیوارها و سقف ساختمان از چوب بود. سالن ساختمان با مبلمان بسیار قیمتی و اشیای قدیمی تزیین شده بود. هیچگونه آثار به همریختگی در فضای سالن دیده نمیشد. در ضلع شرقی سالن، راهپله پرپیچ و خمی دیده میشد که به طبقه بالا و اتاق خوابها منتهی میشد. کمیسر نگاه جستجوگرش را به اطراف سالن بزرگ و مجلل چرخاند و آنگاه به طرف محلی که جسد رها شده بود در ضلع جنوبی سالن در کنار پنجره بزرگی که به فضای باغ باز میشد، رفت. دکتر در حالی که سرش به یک طرف خم شده بود، بیحرکت روی صندلی راحتی مورد علاقهاش افتاده بود. او یک لباس یکسره بر تن داشت که دکمه جیب بالایی سمت چپ آن باز بود. در مقابل جسد یک لیوان بزرگ آبمیوه که نیمی از آن خورده شده بود، یک پیپ، فندکی طلایی و عصای چوبی کندهکاری شده و همچنین قیچی باغبانی دیده میشد.
جای گلوله درست روی گلوی پیرمرد مشخص بود و لباسش رنگ خون گرفته بود. هیچ گونه آثار بهم ریختگی در اطراف پیرمرد دیده نمیشد و این امر حکایت از آن داشت که پیرمرد بیچاره توسط قاتل سنگدل غافلگیر شده است.
کمیسر به دقت جسد را وارسی کرد و آن گاه به بازرسی دقیق از جایجای خانه پرداخت.
همان طور که سروان ادکمپلر گفته بود قاتل یا قاتلان بدون هیچ گونه مقاومتی وارد خانه شده بودند و هیچ اثری از شکستگی در یا ورود با جبر و زور به داخل دیده نمیشد. کمیسر در بازرسی از دیگر نقاط ساختمان بهخصوص اتاق خواب متوجه شد که گاوصندوق باز شده و احتمالا اشیایی از داخل آن به سرقت رفته است.
کمیسر پس از وارسی دقیق و بررسی همه جوانب به سراغ ادموند باغبان که خبر قتل پزشک پیر را گزارش داده بود رفت. ادموند در حالی که صدایش میلرزید و هنوز از چهرهاش وحشت و ترس نمایان بود به کمیسر گفت: دیشب دکتر به باغ آمدند. خیلی سرحال و خوشحال نبودند. درگیری دختر و دامادشان اعصابشان را خرد کرده بود. طبق معمول صبح زود از خواب بیدار شدند و در باغ مشغول باغبانی شدند. اجازه خواستم که سری به دخترم که تازه وضعحمل کرده بزنم و در عین حال خرید هم بکنم. ایشان هم حرفی نزدند. فقط خواستند زود برگردم. وقتی باغ را ترک کردم، دکتر تنها بود. ساعت حدود 12 ظهر بود که برگشتم. در ساختمان بسته بود و استوارت داماد دکتر جلوی در، داخل خودرویشان نشسته بود. از ایشان پرسیدم چرا داخل نمیروید. گفت کسی در را باز نمیکند. خیلی تعجب کردم. با کلیدی که همراه داشتم در ساختمان را باز کردم و لحظاتی بعد وقتی وارد سالن بزرگ ساختمان شدیم با آن صحنه وحشتناک روبهرو شدیم. دکتر روبرتز غرق در خون روی صندلی افتاده بود. در آن لحظه چنان وحشت کرده بودم که تمام بدنم میلرزید. وقتی به خودم آمدم استوارت از من خواست به پلیس خبر بدهم که همین کار را کردم.
ادموند ادامه داد: آقای دکتر مرد بسیار بامحبتی بود. تمام منطقه دوستش داشتند. به من و خانوادهام بسیار کمک کرد و زندگیام را مدیون او هستم.
وی افزود: بیش از 20 سال است که در این باغ در خدمت دکتر هستم.
کمیسر چند سوال از او کرد و سپس به سراغ استوارت مرد جوانی که رنگ به رخ نداشت و بسیار مضطرب و نگران به نظر میرسید، رفت. استوارت با صدای دورگهای گفت: 5 سال پیش با آنا دختر کوچک دکتر ازدواج کردم. ما زندگی خوبی داشتیم تا اینکه چند ماه پیش به دنبال یک سوءتفاهم، آنا به من تهمت خیانت زد و زندگی ما دستخوش ناراحتی شد و تا جایی پیش رفت که آنا تقاضای طلاق داد.
متاسفانه در این میان روبرتز هم طرف دخترش را گرفت و مرا مقصر اصلی دانست. قرار است 4 روز دیگر دادگاه ما انجام شود و من امروز به اینجا آمده بودم که با آقای روبرتز صحبت کنم و از او بخواهم تا نگذارد ما جدا شویم که متاسفانه این اتفاق افتاد.
استوارت افزود: من آنا را به حد جنون دوست دارم و حاضر به جدایی از او نیستم و برای اینکه تصمیم او را عوض کنم به هر کاری دست زدم و در این میان آخرین امیدم به دکتر بود؛ چرا که آنا بشدت از پدرش حرف شنوی داشت. امروز هم برای صحبت با دکتر و طلب عفو و بخشش نزد ایشان آمدم که متاسفانه با مرگ دلخراش او روبهرو شدم.
استوارت ادامه داد: ساعت حدود 11 بود که به اینجا رسیدم. هر چه در زدم کسی در را باز نکرد، فکر کردم دکتر بیرون رفتهاند. داخل خودرو منتظر نشستم تا اینکه یک ساعت بعد، ادموند آمد و بعد وقتی وارد ساختمان شدیم با آن صحنه وحشتناک روبهرو گشتیم.
وی یادآور شد: وقتی به طرف اینجا میآمدم 2 مرد را دیدم که سوار یک جیپ از خیابان خاکی پایین آمدند. آنها قیافه مشکوکی داشتند. هر دو کلاه پشمی به سر گذاشته و یک لحظه نگاه وحشتناکی به من انداختند. از آنجا که از جاده خاکی منتهی به باغ پایین میآمدند، مطمئن هستم که این جنایت توسط آن دو نفر غریبه رخ داده است، بخصوص اینکه وقتی مرا دیدند نگاهی به هم انداختند و بعد برسرعت خودرو افزودند. کمیسر چند دقیقهای از استوارت بازجویی کرد، آنگاه یک بار دیگر آنچه را که اتفاق افتاده بود با سروان اد کمپلر مرور کرد و آنگاه دستور دستگیری قاتل را صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل 2 دلیل برای دستگیری قاتل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: