بزن در رو

گرانی ارز، ارزانی عرض!

خدا را صدهزار مرتبه شکر که اگر ارز گران شد، در عوض این روزها عرض ارزان است. عرض شود که ما 2 نوع ارز داریم: ارز آزاد، ارز دولتی. اما در زمینه «عرض» با 3 گونه آن مواجهیم:
کد خبر: ۴۰۷۰۹۶

1ـ عرض آزاد (نوعی عرض که همین‌طور راحت و بی‌واهمه از تبعات و عواقب مترتب بر آن گفته و زده می‌شود)‌.

2ـ عرض شناور (نوعی عرض که ثابت و یکنواخت و یکدست نیست. گاهی هست، گاهی نیست. زمانی فراز دارد و زمانی فرود. متناسب با وضعیت آب و هوا تنظیم می‌شود و غالبا در حالت تغییر و تکذیب است)‌.

3ــ عرض معذرت (یک نوع عرض که بعد از تست زدن تمام عرض‌ها (یا همان عرایض) دیگر و نتیجه نگرفتن، قابل استفاده است؛ اما معمولا خیلی بندرت مورد استفاده قرار می‌گیرد)‌.

البته ارز گران نبود، فقط سکه گران بود؛ منتهی رفتیم سکه را ارزان کنیم، لامصب ارز هم گران شد. خودش همین طور الکی و بیخود هم گران شد. هر چقدر هم بانک مرکزی بنده خدا دارد به صورت شبانه‌روزی و اورژانسی به همه جای بازار، ارز تزریق می‌کند؛ چندان افاقه نمی‌کند. گویی که دست‌هایی در کار است تا تو ارزی به کف آری و گرانش بدهی!... خدا نبخشد کسانی را که ـ دانسته و ندانسته ـ آب به آسیاب دشمن ارزانی سکه‌جات و ارزیّات کشور می‌ریزند و به روی مبارک هم نمی‌آورند.

خلاصه داستان: قضیه این گرانی ارز و سکه بدین قرار بود و هست که گرگ گرانی اولش به بازار سکه زد، اما ما رفتیم با ریختن سکه بانک مرکزی در بین مردم، نرخ سکه را بکشیم پایین، اما چشمتان روز بد و بعد نبیند که چنان تقاضای کاذب در برخی از ملت ایجاد شد که ریختند دم بانک‌ها و شروع کردند به سکه‌خری. حالا نخر، کی بخر!... شما را به خدا ببینید، مسوولان دلسوز و زحمتکش بانک مرکزی و سایر وابستگان غیرمرکزی، چی فکر می‌کردند، اما در عمل چی شد؟!...

در اثرگذاری معکوس:

از قضا سرکنگبین، صفرا فزود/ روغن بادام، تلخی می‌نمود

باز آمدیم از سر دلسوزی و چاره‌اندیشی، 4 درصد مالیات بر ارزش افزوده هم به سکه‌های دولتی بانکی اضافه کردیم، نتیجه این شد که سکه بازار ارزان‌تر از سکه بانکی شد. شما را به خدا می‌بینید شانس ما را؟... نمی‌دانیم چرا هر کار می‌کنیم، یک جور دیگری از کار درمی‌آید.

در نتیجه مردم به سمت بازار ارز سرازیر شدند و در این زمینه هم تقاضای کاذب به وجود آمد که البته مسوولان مربوط قول دادند که مثل حباب سکه، بسرعت بترکد. فقط ملت کمی فاصله بگیرند که اگر ترکید، چیزی به داخل چشم و چارشان نرود.

حکایت مینی ماستمالیستی: در ازمنه قدیم، یک نفر که رفته بود دیشش را از بیخ دربیاورد بندازد دور؛ روی پشت‌بام گیر کرده بود. همه مانده بودند که چطور بیارندش پایین. از کسی نظر کارشناسی‌اش را خواستند؛ گفت: طناب بیاورید!... طناب آوردند. طناب را پرت کرد روی بام و به آن بنده خدای گیرکرده در پشت بام گفت که طناب را دور کمرش ببندد. آن طرف هم بست. پس گفت: یک...دو...سه....و تا سه شد، طناب را بشدت کشید پایین. آن مرد با مخ بر زمین فرود آمد و درجا به رحمت ایزدی پیوست.

خلق‌الله همه در شگفت شدند که آخر این چه کاری بود و این چه فکر بکری بود و این چه راه حلی بود؟.....که جناب کارشناس به عوض «عرض معذرت»، به صورت عرض شناور، متفکرانه گفت: راستش خودم نیز سخت در شگفتم. چرا که من با همین طناب تا به حال چندین نفر را از ته چاه به سلامت بالا آورده‌ام!...

رضا رفیع

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها