داستان زندگی یک جوان فریب خورده

خودکرده را تدبیر نیست

«می‌خواستم زندگی‌ام را تغییر دهم. خانه شیک، ماشین گرانقیمت، سفرهای خارجی و... اما با مغز خوردم زمین. ایمان ـ ن، جوانی 38 ساله است و مهندس شیمی. او در دام یک شرکت هرمی گرفتار شد و حالا به یک مالباخته تبدیل شده است. ایمان می‌گوید: «پدرم مغازه دارد؛ مکانیکی. از دانشگاه که آمدم به مغازه رفتم و شروع به کار کردم. با این‌که شغلم هیچ ارتباطی با کارم نداشت، تنها گزینه‌ای بود که می‌توانستم انتخاب کنم. بعد از 2 سال ازدواج کردم و خانواده مستقل تشکیل دادم، اما از زندگی‌ام راضی نبودم».
کد خبر: ۴۰۵۶۸۷

علت اصلی نارضایتی ایمان وابستگی او به پدر بود. خودش می‌گوید: «می‌خواستم مستقل باشم، اما هیچ راهی برای رسیدن به این خواسته‌ام پیدا نمی‌کردم تا این‌که یکی از دوستان دوران دانشگاهی‌ام پیشنهاد داد در یک شرکت هرمی ثبت‌نام کنم. تا آن زمان زیاد درباره این شرکت‌ها نمی‌دانستم یعنی در تلویزیون چیزهایی شنیده بودم ولی اطلاع دقیقی نداشتم، چون اهل روزنامه خواندن نیستم».

ایمان بدون داشتن اطلاعات کافی فریب حرف‌های دوستش را خورد و... او ادامه ماجرا را این طور تعریف می‌کند: «از کارکردن در مکانیکی 8 میلیون تومان پس‌انداز داشتم که با همه آن از شرکت سهام خرید کردم. از طرفی با پدرم دچار اختلاف شدم و از تعمیر گاه بیرون آمدم. پیش خودم فکر می‌کردم خیلی زود به چنان پولی دست پیدا می‌کنم که زندگی‌ام از این رو به آن رو می‌شود».

ایمان مدتی از وقتش را صرف پیداکردن زیرشاخه گذاشت. او به توصیه سرگروه‌ها کار را از خانواده خودش شروع کرد. مرد مالباخته می‌گوید: «اول به برادرم پیشنهاد دادم، ولی او قبول نکرد و گفت همه اینها کلاهبرداری است. آن زمان چنان تعصبی روی کارم پیدا کرده بودم که هرکس از شرکت‌های هرمی بد می‌گفت می‌خواستم گلویش را ببرم. برای همین با برادرم هم دعوا کردم آن هم چه دعوایی. بعد از آن نوبت خواهرم رسید، اما شوهر او هم مخالف بود و باعث شد کدورتی بین ما به وجود بیاید. خلاصه این‌که فقط توانستم 2 نفر را جذب کنم که آن هم پولی برایم نداشت».

ایمان در آن مدت با همسرش هم دچار مشکلاتی شده بود. خودش توضیح می‌دهد: «تا دیروقت در خانه این و آن مشغول پرزنت‌کردن آشنایان بودم و دیروقت به خانه برمی‌گشتم. دیگر تعطیلی و غیرتعطیلی برایم معنی نداشت. از طرفی مجبور بودم با دختران جوان جلساتی را برگزار کنم که همین کار زنم را مشکوک کرده بود، اما من فکر می‌کردم حسادت می‌کند و ترسو است و همین دو خصلتش جلوی پیشرفت مرا می‌گیرد».

یک سال طول کشید تا ایمان متوجه شد فریب خورده و سرمایه‌اش را از دست داده است. این جوان می‌گوید: «در آن یک سال به همه بدهکار شده بودم، چون منبع درآمدی نداشتم. مجبور بودم برای امرار معاش از دوستانم قرض بگیرم.

بعد از یک سال هم مطمئن شدم تمام آن وعده‌ها خالی‌بندی بود. برای همین رفتم و شکایت کردم البته اگر پرونده‌ام به نتیجه برسد فقط بخشی از ضرر و زیانم جبران می‌شود و شاید بتوانم پولم را پس بگیرم، اما درآمدی را که می‌توانستم آن یک سال از کار در تعمیرگاه پدرم داشته باشم و پولی که به دیگران بدهکار هستم جبران نمی‌شود. از همه مهم‌تر به خاطر این کار از خانواده‌ام بریدم. زنم را نسبت به خودم بدبین کردم و دل پدر و مادرم را شکستم، اینها خسارت‌هایی است که هیچ‌وقت جبران نمی‌شود. به هر حال خودکرده را تدبیر نیست».

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها