مهرانه یکی از همین دختران است. او که 21 سال دارد از زندگی خود احساس نارضایتی میکرد و دنبال راهی به سوی خوشبختی میگشت، اما انتهای این مسیر فقط یک سراب بود.
او میگوید: «پدر من یک کارگر ساده است و ما زندگی خیلی معمولی و سادهای داریم. اصلا از این اوضاع خوشم نمیآمد و وقتی میدیدم دختران دیگر چه زندگیهایی دارند، همیشه حسرت میخوردم. بیشتر از همه به دخترخالههایم حسادت میکردم. آنها در ناز و نعمت بودند و هیچوقت به این فکر نمیکردند که برای کارهای مورد علاقهشان پول ندارند».
مهرانه همیشه به مادرش اعتراض میکرد و خانواده را مقصر نداشتههایش میدانست. او ادامه میدهد: «هر وقت درباره این مسائل با مادرم حرف میزدم او میگفت پدرم مرد زحمتکشی است و همیشه دنبال نان حلال میگردد و من باید بابت این موضوع خیلی خوشحال و از او ممنون باشم، اما این حرفها دردی را از من دوا نمیکرد و من هیچ وقت حرفهای مادرم را جدی نمیگرفتم. از این گوش میشنیدم و از آن گوش در میکردم».
دختر جوان هر وقت به خانه خالهاش میرفت، بشدت تحت تاثیر قرار میگرفت. او میگوید: «شوهر خالهام مرد ثروتمندی بود و آنها زندگی شیک و باکلاسی داشتند. شوهر خالهام هر وقت مرا میدید طوری حرف میزد که انگار دارم چوب ندانمکاریهای پدرم را میخورم. آن موقع فکر میکردم حق با او است و به خاطر وضع مالیمان هیچوقت خوشبخت نمیشوم و هیچ خواستگار پولداری سراغم نمیآید».
مهرانه از نظر روانی بشدت به هم ریخته بود و در این بین دختر و شوهر خالهاش نیز با نیش و کنایههایشان این آتش را شعلهورتر میکردند تا این که اتفاق تازهای افتاد. دختر 21 ساله میگوید: «یک روز دخترخاله بزرگم که همسن و سال خودم بود پسری را به من معرفی کرد و گفت پولش از پارو بالا میرود و اگر با او دوست شوم نانم در روغن است و هر چه بخواهم به دست میآورم.
من هم پیش خودم فکر کردم اگر این دوستی پا بگیرد بعد از مدتی با آن پسر ازدواج میکنم و طبقه اجتماعیام را تغییر میدهم. همیشه دنبال خوشبختی بودم و حالا شانس در خانهام را زده بود برای همین از دخترخالهام خواستم با آن پسر صحبت و ما را با هم آشنا کند».
حمید به نظر مهرانه پسر متین و قابل اعتمادی آمد و دوستی آن دو خیلی زود شروع شد. مهرانه بقیه ماجرا را این طور تعریف میکند: «حمید همان طور که دختر خالهام میگفت خانواده پولداری داشت. ماشین مدل بالایی زیرپایش بود و من را به رستورانهای بالای شهر میبرد. خیلی زود عاشقش شدم طوری که انگار بدون او زندگی برایم بیمعنی بود. البته درباره دوستیام با حمید به مادرم چیزی نگفته بودم. نمیخواستم مخالفتهای او و حرفهای تکراریاش نقشهام را خراب کند. بعد از مدتی یک روز حمید مرا به خانهاش دعوت کرد. با پیشنهادش مخالفت نکردم. راستش خیلی دلم میخواست از نزدیک خانه و زندگی او را ببینم، اما همین اشتباه بزرگ باعث شد حمید از من سوءاستفاده کند».
بعد از اتفاق شومی که در خانه حمید رخ داد، ماجرا وقتی تلختر شد که مهرانه فهمید پسر جوان قصد ندارد به دوستیاش ادامه بدهد و با او ازدواج کند.
او میگوید: «حمید بعد از آن اتفاق، دیگر از من فراری بود تا این که بعد از مدتی گفت بهتر است رابطهمان را تمام کنیم. او بهانههایی آورد و هر چه خواهش کردم با من این رفتار را نکند، فایدهای نداشت. آن موقع بود که چشمم به واقعیت روشن شد و فهمیدم دخترخالهام هم توسط یکی از دوستان حمید فریب خورده و حتی معتاد شده است. داشتم دیوانه میشدم، احساس میکردم دنیا روی سرم خراب شده است. نمیدانستم چه کار کنم.
از یک طرف از اینکه ماجرا را با خانوادهام در میان بگذارم میترسیدم و از طرف دیگر نمیتوانستم اجازه بدهم حمید قسر در برود. بالاخره همه چیز را به مادرم گفتم. او با من بشدت دعوا کرد؛ حق هم داشت. بعد از آن قرار شد از حمید شکایت کنیم».
مهرانه حالا از این که خودش فرصتی را برای متهم فراهم کرد تا از او سوءاستفاده شود بشدت پشیمان است و تازه معنی نصیحتهای مادرش را میفهمد.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم