گفت‌وگو با مرد قصابی که همسرش را کشت

همسرم پنهانکاری می‌کرد

زندگی مشترک 30 ساله هم نتوانست عشق و عادت به همسر را در دل مرد قصاب به وجود آورد تا او به حرمت این 30 سال، دست به قتل نزند. او همسرش را کشت چون پنهانکاری کرده بود. این مرد در شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران محاکمه شده است. گفت‌وگوی ما با مرد قصاب را بخوانید:
کد خبر: ۴۰۵۶۷۷

توو همسرت چند سال بود با هم زندگی می‌کردید؟

حدود 30 سال شاید هم بیشتر. به هر حال زندگی خوبی داشتیم.

فرزند هم داشتید؟

بله من چند فرزند دارم و آنها هم شاکیان پرونده‌ام هستند. البته از آنها گله‌ای ندارم چون مادرشان را کشته‌ام و حق دارند که از دست من ناراحت باشند.

گفتی با همسرت زندگی خوبی داشتی اما او را به قتل رساندی. چرا؟

او را کشتم چون حالت عادی نداشتم. همسرم زن خوبی بود و ما هیچ مشکلی با هم نداشتیم، اگر در حال عادی بودم هرگز این کار را نمی‌کردم.

چرا حالت عادی نداشتی؟

نمی‌دانم. شاید به خاطر مشکلات روحی بود. چند شب بود نمی‌توانستم بخوابم و به همین دلیل حالم بد بود.

چرا نمی‌توانستی بخوابی؟

مدت‌ها بود که مشکلات روحی و عصبی داشتم. نمی‌دانستم چرا اینطور شدم. البته در دوران جوانی‌ام مشکلات روحی داشتم اما هیچ وقت حاد نشده بود. شاید چون پا به سن گذاشته بودم این‌طور شده بود.

چرا پیش دکتر نمی‌رفتی؟

به همسرم گفته بودم که من را پیش دکتر ببرد اما نمی‌برد. گفتم برایم دارو بخر که البته نمی‌دانم این کار را کرد یا نه، چون قبل از این‌که از او بپرسم درگیر شدیم و من او را کشتم.

آن روز چرا با هم بحث کردید؟

نمی‌دانم چه شد. در حال حاضر به یاد ندارم. اگر واقعیت را می‌خواهید من این کار را کردم اما یادم نیست که چطور و چرا.

بچه‌هایت گفته‌اند زمانی که به خانه آمده‌اند تورا دیدند که خوابیده بودی؟

بله من در اتاق پشتی خوابیده بودم. بعد از دوشبانه روز توانستم راحت بخوابم و خواب عمیقی هم داشتم.

خانواده‌ات گفته‌اند که تو و همسرت اختلافاتی با هم داشتید. به یاد داری که این اختلافات به چه دلیلی بود؟

آن‌طور که به یاد دارم این اختلافات به خاطر رفتارهای همسرم بود. او این اواخر به حرف‌های من گوش نمی‌کرد و من بشدت از این کارش ناراحت می‌شدم.

چرا به گفته هایت توجه نمی‌کرد؟

نمی‌دانم چه شده بود. او دوست داشت که فرد مستقلی شود و به من می‌گفت که دوست دارد برای خودش زندگی کند. کارهایی می‌کرد که من درجریان نبودم. او دیگر از گفته‌های من پیروی نمی‌کرد و من هم عصبی می‌شدم.

فکر نمی‌کنی این اتفاق به خاطر رفتار تو بوده است؟

همه این حرف را می‌زدند اما من این‌طور فکر نمی‌کنم. او همیشه به حرف‌های من گوش می‌کرد و آن طور که من می‌خواستم زندگی می‌کرد. اما این اواخر سرپیچی می‌کرد. او می‌گفت که نمی‌خواهد مثل قبل زندگی کند و زن حرف‌گوش‌کن گذشته باشد.

چرا دوست نداشتی همسرت زنی مستقل باشد؟

چون این اواخر خیلی به من دروغ می‌گفت. هیچ وقت به من نمی‌گفت که چه کار می‌کند. از وقتی بچه‌ها بزرگ شده بودند او دیگر روزها در خانه نمی‌ماند. البته من بعد از مدت‌ها این موضوع را فهمیدم. البته بهتر است بگویم بعد از سال‌ها فهمیدم همسرم روزها در خانه نیست.

همسرت روزها کجا می‌رفت؟

او کار می‌کرد. متاسفانه همه می‌دانستند بجز من و این موضوع خیلی ناراحتم کرد.

چرا همسرت به تو نگفته بود که کار می‌کند. کار کردن که اشکالی ندارد.

شاید به این دلیل که فکر می‌کرد من اجازه نخواهم داد به کارش ادامه دهد. به همین دلیل هم پنهان کرد و موقتی شنیدم همه می‌دانند و تنها کسی که از این ماجرا بیخبر بوده منم، خیلی عصبی شدم. من شوهر او بودم.

به هر حال نوع رفتار تو جوری بود که همسرت بعد از این همه سال به تو اعتماد نکرده و تصمیم گرفته واقعیت را از تو پنهان کند.

دوست نداشتم همسرم کار کند این حق من بود. قانونا هم این حق به من داده شده است. بنابراین نمی‌توانستم اجازه بدهم که او کار کند.

کی متوجه شدی که همسرت کار می‌کند؟

حدود یک ماه قبل از این حادثه. یک روز به طور اتفاقی به خانه آمدم و متوجه شدم که او در خانه نیست و وقتی آمد متوجه شدم که او سرکار می‌رود.

در مورد کار او تحقیق کرده بودی؟ شاید شغلی که داشت شغل خوبی بود و تو می‌توانستی با آن کنار بیایی؟

بعد از این‌که فهمیدم همسرم کار می‌کند متوجه شدم او با دایی‌اش کار می‌کند. وقتی فهمیدم همه فامیل می‌دانند و من نمی‌دانم بیشتر عصبی شدم.

چرا از همسرت نخواستی که او در مورد کارهایش از این به بعد با تو مشورت کند؟

او بشدت تحت حمایت خانواده‌اش قرار داشت و با پولی که به دست آورده بود خانه‌ای هم خریده بود. هرچه بیشتر در مورد همسرم می‌فهمیدم بیشتر ناراحت می‌شدم و همین موضوع هم مرا عصبی کرده بود.

این همه مخفیکاری به چه دلیل بود؟

او می‌خواست از من جدا شود. او دیگر مرا دوست نداشت و سعی می‌کرد با این کارها کم کم مستقل شود و دیگر احتیاجی به من نداشته باشد.

او همیشه مسائل را از تو مخفی می‌کرد؟

خیلی مراقب خانواده‌ام بودم و گاهی برای این‌که جلوی اشتباهات آنها را بگیرم با او دعوا می‌کردم. همسرم این کارهای مرا به حساب عصبانیت من می‌گذاشت. در تمام این سال‌ها نفهمیدم چطور شد که همسرم از من دور شد.

این‌طور که از گفته‌های تو پیداست بچه‌هایت از همسرت حمایت می‌کردند چرا؟

نمی‌دانم شاید به این خاطر که مادرشان مهربانتر بود و بیشتر از من روی آنها تاثیر می‌گذاشت و پشت سر من بد می‌گفت.

فکر نمی‌کنی نسبت به همسرت بد بین بودی؟

نه این‌طور نیست. سختگیری‌های من به خاطر این بود که زندگی‌ام را حفظ کنم.

اما تو همسرت را کشتی؟

اگر او با کارهایش باعث نمی‌شد که من دگرگون شوم و آن‌طور بی‌خوابی به سرم بزند قطعا حالا زنده بود و من این‌طور عذاب نمی‌کشیدم. همسرم دیگر حاضر نبود که من را تحمل کند.

در مورد روز حادثه بگو. چطور همسرت را کشتی؟

آن روز از سرکار به خانه رفتم. خیلی خسته بودم. دو شب بود که نخوابیده بودم و این بی‌خوابی به خاطر رفتار همسرم بود. به خانه آمدم از او دارو خواستم به یاد ندارم چه جوابم را داد. اما یادم می‌آید که خیلی عصبی بود و با هم دعوا کردیم و من او را کشتم.

چطور او را کشتی؟

ساتور داشتم. چون قصاب بودم به او گفتم که اگر به حرف‌هایش ادامه دهد می‌زنمش. حرفم را باور نکرد. فکر می‌کرد باز هم فامیل‌هایش پیشش هستند. سرم فریاد می‌زد و اعصابم را خرد کرده بود. ساتور را برداشتم و سمتش رفتم و بر بدنش کوبیدم. غرق خون شد و من اتاق را ترک کردم.

اما تو یک ضربه نزدی. آن‌طور که در پرونده آمده ضربه‌های متعددی بر بدن او وارد کردی؟

در این مورد نمی‌توانم توضیح دهم. چون در حالت طبیعی نبودم. به یاد ندارم که چه شد و چند ضربه زدم. فقط به یاد دارم که او را زدم و وقتی روی زمین افتاد آنجا را ترک کردم.

تو بعد از قتل همسرت خوابیدی چرا؟

به آرامش رسیده بودم. راحت شدم. انگار داروی آرامبخش خورده بودم. خیلی راحت در اتاق پشتی خوابیدم و آنقدر این خواب عمیق بود که به سختی بیدار شدم.

چه زمانی بیدار شدی؟

بچه‌هایم مرا بیدار کردند. آنها به سراغم آمدند و گفتند که چرا مادر را کشتی و در حالی که شیون می‌کردند من را بیدار کردند. من هم بدون این‌که مقاومتی کنم خودم را تسلیم ماموران کردم.

فکر می‌کنی اولیای دم رضایت بدهند؟

آنها در جلسه دادگاه شرکت نکردند و درخواست قصاص خود را در دادسرا به بازپرسی ارائه دادند. فکر می‌کنم از این‌که با من روبه‌رو شوند ناراحت می‌شوند. خیلی ناراحتم که این کار را کردم و دوست دارم این موضوع را درک کنند.

برای من هم سخت بود که همسرم را بکشم. اصلا غیر قابل باور بود. تمام کارهایی که می‌کردم برای خوشبختی همسر و فرزندانم بود. من کار می‌کردم و همه توانم را برای تامین هزینه‌های زندگی‌ام می‌گذاشتم. این‌که همسرم چنین کاری با من کرد خیانت بزرگی بود.

ای‌کاش بچه‌هایم این موضوع را می‌دانستند و شرایط مرا درک می‌کردند. آنها باید متوجه شوند که چه اتفاقی افتاده است و باید قبول کنند که مادرشان اشتباه کرده. همچنین باید قبول کنند که من هم مشکل داشتم و فشارهای شدید روحی که تحمل می‌کردم من را به اینجا کشاند. اگر فرد سالمی بودم هرگز چنین کاری نمی‌کردم. عذرخواهی می‌کنم و درخواست دارم که مرا ببخشند و کمکم کنند تا با این ماجرا کنار بیایم.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها