«17 سال همه روزها و شبها را در آرزوی آزادی گذراندم. همه دقایق و همه ثانیهها به این فکر میکردم که بالاخره روزی خواهد رسید که من آزاد میشوم و به خانوادهام ثابت میشود که بیگناه بودهام. سالهای سال فکر کردم تا حتی در مورد اولین جملهای که میخواستم بعد آزادی به فرزندانم بگویم به نتیجهای دلخواه رسیدم. اگر هیچکس هم باور نداشت، خودم خیلی خوب میدانستم که بیگناهم و زندانی بودنم دلیل بر مجرم بودن نیست. اشتباهی بزرگ و سوءتفاهمی بزرگتر سبب شد من به عنوان قاتلی بیرحم روانه زندان شوم و بهترین سالهای عمرم را از دست بدهم. من نه دانشگاه رفتن فرزندانم را دیدم و نه به دنیا آمدن نوههایم را، اما اینها اکنون چیزهایی نیستند که بخواهم حتی در موردشان فکر کنم. آنچه در این لحظه بیش از همه برایم ارزش دارد، طعم آزادی است. بیرون آمدن از سلول کوچکی که میدانستم به آنجا تعلق ندارم و بالاخره از آن خارج خواهم شد. گرچه 17 سال طول کشید تا ثابت شد من آن قاتل بیرحمی که معرفی شده بودم، نیستم.»
خانم «دبرا براون» اکنون 54 سال دارد. او از 17 سال قبل به اتهام به قتل رساندن دوست و صاحبکارش «لیل ران» در زندان به سر برده و تنها چند ماه قبل و پس از انجام شدن آزمایشات DNA و اثبات بیگناهیاش از سلول بیرون آمده است. او که برای سپری کردن سالهای سال زندان به عنوان قاتل، غرامت قابلتوجهی دریافت میکند در همه اینمدت، بارها و بارها بیگناهیاش را فریاد زده بود، اما هیچکس ادعایش را باور نمیکرد. دلایل و مستندات علیه این زن آنقدر قوی بود که در دادگاهی که سال 1995 برای او تشکیل شد جای شکی باقی نماند که او قاتل بیرحمی است که به سوی صاحبکارش شلیک کرده و او را از پا درآورده است. نقد شدن چکهای بهسرقت رفته مقتول توسط خانم براون مدرکی قابلاستناد برای مجرم شناختن و دست داشتن در قتل به حساب میآمد که حکم حبس ابد را برایش به ارمغان آورد.
«وقتی دستگیر شدم احساس میکردم یک شوخی بیمزه و سوءتفاهمی بیمورد است که بزودی برطرف خواهد شد. اصلا تصورش را هم نمیکردم که خیلی زودتر از آنچه فکر میکردم پروندهای قطور برایم تشکیل شود و به اتهام قتل راهی دادگاه شوم. آن زمان دخترم 11 ساله و پسرم 17 ساله بودند. آنها ناباورانه به من نگاه میکردند و من نمیدانستم از پشت شیشه سالن ملاقات چطور به آنها بفهمانم که اشتباه شده و من قاتل فردی که آنها او را «عمو» خطاب میکردند نیستم. صاحبکارم آقای ران رابطه دوستانهای با من و همسرم داشت و رفت و آمد زیاد او به خانهمان باعث شده بود که فرزندانم او را عموی خودشان بدانند. چطور ممکن بود من با اسلحهای که هرگز اثری از آن پیدا نشد، به سوی این مرد شلیک کرده و از محل متواری شده باشم. سناریوی اشتباهی که ماموران برایم تهیه کرده بودند به عنوان اعترافاتی از سوی من در دادگاه خوانده شد و هیچ کس به مخالفتهای من اهمیتی نداد. حتی وکیلم حاضر نبود به طور قطع قبول کند که من قاتل نیستم و همه چیز یک سوءتفاهم بزرگ است که قربانیاش من هستم.
کابوس دادگاهها بعد از صدور رای حبس ابد از سوی اعضای هیات منصفه پایان یافت و من برای همیشه راهی زندان شدم. دیگر قرار نبود فرزندانم را ببینم و همه چیز به نقطه پایان رسیده بود. اما تنها یک نقطه امید باقی مانده بود، میدانستم خداوند هرگز کسی را ناحق در زندان نگه نمیدارد و بالاخره به کمک من خواهد آمد. 17 سال دعاهای شبانهروزی من با انجام یک آزمایش ژنتیک پاسخ داده شد و تنها چند روز بعد از اعلام نتیجه من آزاد شدم. آزادیای که طعم شیرینیاش هر لحظه و هر ثانیه زیر پوستم حس میشود.»
«دبرا حدود 5 روز بعد از پیدا شدن جسد صاحبکارش دستگیر شد. او در حالی که مدعی بود هیچ نقشی در این قتل بیرحمانه نداشته به علت وجود مستندات بیشمار بر علیهاش راهی دادگاه شد و هیچکس اهمیتی به تلاشی که برای اثبات بیگناهیاش میکرد، نداد. دبرا به خاطر نقد کردن دستکم 3 چک مقتول که ماموران اطمینان داشتند از جیبهایش دزدیده شده به عنوان مظنون دستگیر شد و شناسایی شدنش توسط 3 شاهد که چهرهاش را به خاطر داشتند قاتل بودنش را قطعی کرد. از نظر ماموران شهادت دادن 3 شاهد بالغ که مدعی بودند تنها نیم ساعت قبل از به قتل رسیدن آقای ران، خانم براون را در حال ورود به شرکتش دیدهاند کافی بود تا او قاتل باشد و به راحتی قتل را طراحی و اجرا کرده باشد. آلت قتل گرچه هرگز کشف نشد، اما طبق مندرجات پرونده میتوانست متعلق به خانم براون باشد که یک ماه قبل از حادثه، یکی از همسایگان او را در حال تحویل گرفتن بستهای مشکوک در خانهاش دیده بود. همه مستندات و شواهد در حالی جمعآوری میشد که دبرا هر چقدر هم سعی میکرد تا از اتفاق رخ داده ابراز بیاطلاعی کند بیفایده بود و حتی وکیلش او را تشویق به سکوت میکرد. انگار تقدیر بر آن بود که 17 سال زندگی و روزها و شبهای این زن بیگناه پشت میلههای زندان و به دور از خانوادهاش سپری شود و راه نجاتی برایش وجود نداشته باشد.
«وقتی دستگیر شدم توضیح دادم که چکها را قبل از اتفاق بدی که برای صاحبکارم بیفتد از او گرفتم و حدس پلیس در مورد دزدی بودنشان کاملا اشتباه است. اما از آنجایی که ران تاریخ چکها را همان روزی زده بود که به قتل رسید، پلیس تصور میکرد من چکها را از جیب او دزدیده و برای نقد کردن به بانک خارج شهر بردهام. واقعا همه چیز کنار هم چیده میشد تا مرا قاتل جلوه دهد؛ قاتلی که حتی به عموی بچههایش هم رحم نکرده بود.»
دبرا با حکم دادگاه راهی زندان شد و حتی جایی برای اعتراض نسبت به حکمش وجود نداشت. وکیل او که مردی جوان و تازهکار بود با وجود شک قلبی که نسبت به بیگناهی موکلش داشت قول داد تا هر زمان که شده ماجرا را پیگیری کند و راهی برای بیرون آمدنش از زندان بیاید.
3 سال قبل و با همه گیر شدن آزمایشات DNA که سبب شد دست کم 250 نفر بیگناه در زندانها راهی خانههایشان شوند، این وکیل که بعد از سالها هنوز موکل اولش را از یاد نبرده بود بار دیگر ملاقاتی با او ترتیب داد. دبرا بعد از شنیدن اطلاعات وکیل سابقش در مورد آزمایشات، موافقتش را با انجام آن اعلام کرد. او خوب میدانست که اگر تنها یک راه باقیمانده باشد تا بیگناهیاش ثابت شود آن هم ژنتیک است که در صحت آن شکی وجود نخواهد داشت. ماهها طول کشید تا بالاخره نوبت به دبرا رسید و در پی آن، پاسخ آزمایش آنچه بود که خودش اطمینان قلبی به آن داشت. او قاتل نبود. «سالهای سال دعا کردم. هر روز و هر شب هنگام خواب و هنگام بیداری از خداوند میخواستم تا به من کمک کند و مرا از وضعی که دچارش بودم نجات دهد. در طول صدها ماهی که پشت میلهها گذراندم لحظهای نبود که به آزادی فکر نکنم. فرزندانم بعد از چند سال گذشت از حبس و بیمار شدن شدیدم دوباره با من تماس برقرار کرده بودند و از وضعیتشان اطلاع داشتم. آنها تا چندین ماه اول از این که مادرشان به اتهام قتل عمد راهی زندان شده بود شرمسار بودند و حاضر به ملاقات نبودند، اما انگار کمکم طول زمان و بیماری شدیدم آنها را آرامتر کرد. نمیدانم پیش خودشان چه فکری میکردند. شاید حتی زمانی که تلفنی با من حرف میزدند نسبت به بیگناهیام شک داشتند و حتی مرا قاتل میدانستند، اما باز هم ترجیح میدادند ارتباط کم را با من نگه دارند. در طول زمان پسرم راهی دانشگاه شد و ازدواج کرد و دخترم پرستاری موفق در کارش شد. از دور شاهد بزرگ شدن و شکل گرفتن زندگیهایشان بودم و پیش خودم دعا میکردم که حتی اگر هرگز نتوانستم به خانههایشان بروم و نوههایم را روی پاهایم بنشانم خداوند همواره نگهدارشان باشد و لااقل بعد از مرگم بیگناهیام را به آنان ثابت کند. از این که شرایط زندگیشان از نوجوانی ناگهان تغییر کرده و مادرشان را از دست داده بودند شرمسار بودم و از خودم خجالت میکشیدم که نتوانستم دلایل محکمی برای بیگناهیام بیاورم.» 10سال بعد از زندان شدنم در حالی که هنوز بیمار بودم همسرم غیابا تقاضای طلاق کرد و یک سال بعد هم با زنی جوانتر از من ازدواج کرد. میدانستم او هم امیدی به آزادیام ندارد و حتی فکر میکند من به زودی بر اثر بیماری از بین میروم، اما امیدم به خدا مرا زنده نگه میداشت و با مشکلاتم میجنگیدم تا بالاخره روزی برسد که ثابت شود من دلیلی برای کشتن صاحبکارم نداشتهام و قربانی سوءتفاهم شدهام. از زمان آزادیام مدام به زندان و به روزها و شبهایی که اشک ریختم و تقاضای کمک کردم برمیگردم.
انگار خواب ترسناکی بود که 17 سال طول کشید تا پایان یابد و مرا خلاص کند. 17 سال زجر، بیماری، تنهایی و دوری از خانواده ارمغان اتهام ناعادلانه به من بود که بهترین روزهای زندگی من و فرزندانم را از بین برد. میدانم که تا پایان عمرم زمان لازم است تا آن لحظات تلخ را از یاد ببرم.»
المیرا صدیقی
کورتنیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم