در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مهسا امیری از تنکابن: یه کوچة تنگ و باریک، زیر نور مهتاب! یه باغ پر از درخت که قدِ شاخههاش از دیوارای اون کوچه بلندتره! کارمون میشه موندن و موندن. آخه میونِ دو تا واژة «تنگ» و «تاریک» گیر افتادن حس بدیه! [...] (اینم حاصل فکر خودم! خوب شد؟!)
عاااالی! اگه نتیجهگیریت هم یهنمه تازهتر و نوتر بود (از اون نمهها که هی همه جا نمیشنویم، بس که تکراری شده) تو این کمبود جا جائی برای خودش ساخته بود و چه بسا الآن وسط صفحه بود!
احمد از بابل: در سراسیمگی لحظههایم حضور دستان گرم تو را بر روی شانههای لرزانم احساس کردم و از بارش محبت نگاهت لبریز شدم. شور زندگی در سراسر وجودم دوید و اقاقیهای پژمردة دلم با حضورت بار دیگر زنده شد [...] معلم عزیزم، همیشه در لحظههای پُرطراوت زندگیام به یادت خواهم ماند.
اِوا... تو دیگه چرا ماااادر؟! تو که مشتری تازه این صفحه نیستی بابام جان! تا نوبت چاپ مطالب مناسبتی برسه نمیدونی چقدر طول و تفصیل داره؟!
ریحانه طالبی از چمگردان: پرواز را تجربه کن و اگر پرواز نمیدانی خطر کن! لذت اوج گرفتن ارزش خطر کردن دارد، حتی اگر [شده] برای یک لحظه.
لینک عکسها و توضیحی رو که برام فرستادی، دوباره بفرست به
4divari@jamejamonline.ir اگه به تشخیص سردبیر، مناسب بود مطمئن باش ازشون به اسم خودت استفاده میکنه.روژین: [...] لبخندی زد و گفت: «میخوام [...] لحظه به لحظه زندگیم صدات تو گوشم باشه. همه احساسم برای تو شده». از اون روز یک یا دو ماه گذشت. اونی که بعد [از] دو روز گفته بود که دوستش داره، رو بهش کرد و گفت: «دیگه نمیخوام ببینمت. نمیخوام صدات رو بشنوم. بهتره همـ[ـدیگر] رو فراموش کنیم» و ادامه داد: «دیگه واسهم تکراری شدی»!
تمشک: واااای که چه حس خوبیه وقتی نوشته آدم تو خونة بروبچ چاپ میشه! امروز که تو خونه اینور [و] اونور میرفتم انقد که ذوق کرده بودم! الکی لبخند میزدم، هی خندهم میگرفت [...]
غریبة آشنا: آی دکترا، آی مهندسا، آی کارگرا، آی مدیران، آی منشیان، آی پورسانتبگیران، آی جوانا، آی آدما که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید! بابا حافظی هم هست، سعدی هست، نیما هست، مولانا هست، عطار هست، نظامی هست... نذارید در روزمرّگی ما بسپارند جان! (به اخلاقت آشنام آقای پاسخگو! کوتاه نوشتم، چاپش کنی!)
دِ نه دِ! دیدی حالااااا؟ این که اخلاق نیست. تازه اخلاقم که باشه، اخلاق من نیست! به من بوووود... میگفتم اگه نوشتههاتون از تمام 16 صفحة چاردیواری هم طولانیتر بود، کاش میتونستم اسم صفحة همة این 16 صفحة چاردیواری رو بذارم «خانة بروبچهها»!
میثم پورصفر از چالوس: [...] آواز هیچ پرندهای، هر چقدر هم خوش، مرا اینگونه از خودبیخود نمیکند [که آواز جغد]. نمیدانم چرا این پرنده بیگناه را شوم میخوانند؟ هر گاه این جغد میخواند، مادرم میگوید: «آوازش از سرِ تنهائیست» [...] ما که این پرندة بیآزار را شوم خواندیم و هر جائی که دیدیمش از خود راندیم، پس این پرندة تنها کجا را دارد که برود؟ ناچار بر شاخة درختی دور مینشیند و گله از تنهائی خویش میکند و انگار هیچکس آواز یک پرندة تنها را نمیشنود.
رها: دلتنگیام را به آسمان میسپارم تا آسمان بداند و ابرها آن را در گوش هم نجوا کنند و برای دلتنگیام اشک بریزند.
گل رز: یک صحبت کوتاه داشتم با «دختری از دیار فراموششدگان»؛ دوست عزیز، من هم مثل تو فکر میکردم که یک دوست میتونه دلیل خیلی خوبی باشه واسه زندگی، ولی وای به روزی که همون کسی که فکر میکنی شده سنگ صبورت، بشه داغی رو دلت! چند تا از این آدمها میخوای برات مثال بزنم که اول دوستتند و بعد دشمن خونی؟! [...]
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: