آینه

کد خبر: ۴۰۵۲۷۳

با چشمانی پف کرده و نیمه‌باز به زور از جا کنده شد. به بیرون نگاهی انداخت. هنوز گرگ و میش بود.

از دیوار همسایه مقداری یاس‌های زرد و سفید به خانه آنها هم سرازیر شده بود. آنها را نفس کشید.

چقدر عالی می‌شد که همه چیز امروز بخوبی پیش می‌رفت.

در حال کش و قوس دادن به بدنش در آینه نگاهی به خود انداخت.

خودش را در لباس‌هایی که آرزویشان را داشت، تجسم کرد. در شغلی که می‌خواست و حتی زندگی آینده‌اش را تا جایی که زیبا بود، ترسیم کرد.

وقتی از آینه بیرون آمد باز خودش شد و آهی کشید.

از وقتی سودای رفتن به سرش زده بود دیگر آرام و قرار نداشت.

امروز باید مقداری پول به رابط می‌داد و بعد از چند وقت که نتیجه نهایی را می‌دادند، بقیه پول را می‌پرداخت.

خیلی مخفیکاری کرده بود که خانواده‌اش از این جریان بویی نبرند.

می‌خواست همه را غافلگیر کند.

روزی را می‌دید که آنها در فرودگاه به بدرقه‌اش می‌آمدند و وقتی او از پله‌‌‌ها بالا می‌رفت تا دستی برایشان تکان دهد به او افتخار می‌کردند، ولی فعلا هیچ‌کس نباید چیزی می‌فهمید.

ماشین را جلوی بانک پارک کرد. اصلا نفهمید کی به آنجا رسیده است. تمام راه غرق در فکر و خیالاتش بود.

از بیرون به داخل بانک نگاهی انداخت. فقط معدود افرادی آنجا نشسته بودند. قبض را گرفت و بی‌قرار نشست. چقدر دوست داشت زودتر تمام شود.

وقتی پول‌ها را درون کیفش گذاشت، انگار پشتش گرم شد. قدم به قدم به سمت در بانک آمد و حس ‌کرد به رویاهایش نزدیک شده است.

هنوز به در ماشین نرسیده بود که ضربه‌ای به بدنش وارد شد. انگار بین خواب و بیداری بود. هنوز گرم‌گرم بود. مردم دورش حلقه زده بودند. بسختی تا دورترین جای ممکن را نظاره کرد.

دود موتور همراه سایه کیفش که داشت می‌رفت، هر لحظه دور و دورتر می‌شد. تلفن همراهش زنگ زد.

صدای واسطه که می‌خواست با او قرار را تنظیم کند، خیلی گنگ می‌آمد.

وقتی جریان را به او گفت با پوزخندش مواجه شد. به نظرش قشنگ نیامد. ته دلش هری فرو ریخت.

کنار ماشین وا رفت، حتی یارای نفس کشیدن هم نداشت. تازه فهمید چه بلایی سرش آمده.

آن واسطه با آن موتورسوارها...

آه از نهادش برآمد.

بهاره سدیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها