در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
از آن به بعد بود که عشق و محبت جایش را به فلاکت و بدبختی داد؛ دعواهای خانوادگی، بدنامی، فقر و بیپولی و... . جیران میگوید: «اوضاع وقتی بدتر شد که محمود گیر داد به تهران بیاییم. گفت سراب شهر کوچکی است و او تابلو شده و دیگر کسی به او کار نمیدهد، اما در تهران مواد را کنار میگذارد و سرکار میرود. من هم چارهای نداشتم باید میسوختم و میساختم. راستش را بخواهید پدر و مادرم زیاد در جریان گرفتاریهای من نبودند. آنها از همان اول هم از محمود خوششان نمیآمد پس نمیتوانستم چیزی به آنها بگویم تازه در خانواده من طلاق عار بود و گناه.»
زوج بیپول راهی پایتخت شدند، اما نه از عهده تامین سرپناه برآمدند و نه محمود به وعدههایش عمل کرد.زندانی سابق بقیه ماجرا را این طور توضیح میدهد: «در تهران که یک کارتن خالی هم گیرمان نیامد برای همین رفتیم قیامدشت. هر چه به محمود گفتم بیا مواد را ترک کن من هم کمکت میکنم، اما به خرجش نرفت. دیگر همان دوزار پولی هم که داشتیم و با بدبختی به دست آورده بودیم تمام شد. واقعا داشتیم به نان شبمان هم محتاج میشدیم. محمود مواد میفروخت. این کار را در همان سراب هم انجام میداد، اما دیگر حال همین کار را هم نداشت. او من را مجبور میکرد برایش مواد جا به جا کنم. من زن غریبی بودم که دستم به هیچ جا بند نبود. هر کس دیگری هم جای من بود چارهای نداشت.»
آسیبهای اعتیاد شوهر بر پیکره زندگی این زوج وارد میشد و آنها را رو به قهقرا میبرد تا اینکه بالاخره جیران دستگیر شد و به زندان افتاد. او درباره دوران زندان توضیحی نمیدهد و میگوید دوست ندارد خاطرات آن دوران را به یاد بیاورد. فقط میگوید: «2 سال حبس کشیدم و وقتی بیرون آمدم هر چه گشتم اثری از محمود پیدا نکردم برای همین غیابی طلاق گرفتم. آن زمان خانوادهام از من خبر نداشتند یعنی خیلی قبل از اینکه به زندان بیفتم ارتباطمان قطع شده بود و از روزی که آزاد شدم روی پای خودم ایستادم بدون اینکه خلاف کنم.»
جیران اتاقی در پاکدشت اجاره کرد و مشغول به کار شد: «در یک کارگاه صابونسازی کارگری میکردم. بعد از یک سال پیش خودم گفتم بد نیست سری به خانوادهام بزنم. برخوردها زیاد بد نبود. پدر و مادرم سراغ محمود را گرفتند و من همه ماجراها و بلاهایی را که سرم آمده بود برایشان تعریف کردم. آنها دیگر اجازه ندادند به تهران برگردم و 3 سال پیششان ماندم. در این مدت چند پیشنهاد ازدواج داشتم تا اینکه به پسرعمویم بله را گفتم. او در تهران در یک موتورسازی کار میکرد و دستش به دهانش میرسید از آن مهمتر آدم سالمی بود.»
جیران بار دیگر به تهران بازگشت و زندگی تازهای را شروع کرد. او یک سال بعد صاحب فرزند شد. زن میانسال میگوید: «بعد از تولد بچهمان زندگیمان از این رو به آن رو شد. شوهرم توانست یک مغازه بخر. حالا هم خوب و خوش کنار هم هستیم و امیدوارم این خوشبختی هیچ وقت به پایان نرسد.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: