گفت‌وگو با یک قاتل محکوم به قصاص

همسرم بی‌گناه بود

7 سال زندگی مشترک و یک دختر 5 ساله حاصل زندگی سعید و همسرش لاله است. این زندگی سال‌گذشته برای همیشه به پایان رسید و سعید زنی را که مدعی است عاشقش بود به قتل رساند و حالا به اتهام قتل همسرش زندانی است. سعید با درخواست پدر و مادر همسرش توسط قضات شعبه 113 دادگاه کیفری استان تهران به قصاص محکوم شده است. او در گفت‌وگو با تپش درباره زندگی و چرایی قتل همسرش توضیح می‌دهد.
کد خبر: ۴۰۴۰۱۳

حدود یک سال است که زندان هستی. این مدت چطور گذشت؟

خیلی سخت، اما سخت‌تر از زندان عذاب وجدانی است که بعد از قتل دچار آن شده‌ام و دیگر نمی‌توانم مثل یک فرد عادی زندگی کنم.

ریشه این عذاب که تو را تا این حد دگرگون کرده، کجا است؟

همسرم به معنای واقعی کلمه بی‌گناه بود. او زنی بود که در همه شرایط و با همه سختی‌های زندگی من در کنارم بود و همه چیز را تحمل کرد. او زن بسیار خوبی بود ولی من او را خیلی اذیت کردم.

بیشتر توضیح بده. چرا همسرت را کشتی؟

به خاطر اعتیادم این کار را کردم. اعتیاد زندگی‌ام را به هم ریخت و من در شرایط روحی بسیار بدی بودم. نمی‌دانستم با این همه بدبختی باید چه کنم. کاری کردم که خودم را بدبخت‌تر کردم.

چه اتفاقی بین شما افتاد؟

همسرم از من خواست اعتیادم را ترک کنم و قول داد که در این راه کمکم کند، اما من به جای این‌که به حرفش فکر کنم او را به قتل رساندم.

چه مدتی بود که اعتیاد داشتی؟

چند سال بود که معتاد شده بودم و خیلی این موضوع همسرم را اذیت می‌کرد. او ناراحت بود و می‌گفت که نمی‌تواند به این شیوه زندگی کند. حق داشت، من فرد آزاردهنده‌ای شده بودم.

پیش از ازدواجت هم مواد مصرف می‌کردی؟

نه، اصلا. حتی سیگار هم نمی‌کشیدم. خانه و زندگی خوبی برای همسرم درست کرده بودم و فکر می‌کردم که می‌توانم زندگی‌ام را حفظ کنم، اما متاسفانه نشد.

شغلت چه بود؟

کارگر بودم. سخت کار می‌کردم. روزی 18 ساعت کار سخت و طاقت‌فرسا و با این روش موفق شدم خانه و زندگی برای خودم درست کنم. مغازه خریدم، خانه خریدم و ازدواج کردم. وضع مالی‌ام به نسبت اطرافیانم بد نبود و همه چیز خیلی خوب پیش می‌رفت. زنم را دوست داشتم و عاشقش بودم. تا این‌که معتاد شدم.

چرا معتاد شدی؟

خسته که می‌شدم دنبال چیزی بودم که از این خستگی رها شوم. یکی از دوستانم به من گفت که مواد می‌تواند کمکم کند و کم‌کم شروع کردم و یک سال بعد یک معتاد حرفه‌ای بودم.

از همان ابتدا هروئین مصرف می‌کردی؟

نه، از تریاک شروع کردم. تریاک نتوانست کمکم کند. دیگر مصرفم آنقدر بالا رفته بود که تریاک کفاف نمی‌داد. به سمت هرویین رفتم. مدتی هم هرویین مصرف کردم و بعد...

گفتی روز حادثه همسرت از تو خواسته بود اعتیادت را ترک کنی و همین موضوع باعث درگیری بین شما شده است. او چه گفت که تو را تا این حد عصبانی کرد؟

چیز خاصی نگفت. نباید عصبانی می‌شدم. او خیلی آرام با من صحبت کرد و گفت اگر اعتیادم را ترک کنم زندگی‌مان روبه‌راه می‌شود. راست می‌گفت. ما می‌توانستیم زندگی خوبی داشته باشیم. اعتیاد آن را خراب کرده بود، اما من از این حرفش عصبانی شدم و فریاد زدم. باز با مهربانی به من گفت می‌خواهد زندگی‌مان خوب شود و همه آنچه را از دست دادیم دوباره به دست آوریم، اما من مثل یک حیوان درنده به او حمله کردم.

چه چیز باعث شده بود همسرت اینطور ناراحت باشد؟

بعد از این‌که معتاد شدم همه چیز را از دست دادیم. اول مغازه‌ام را فروختم و پول آن خرج مواد شد. بعد هم خانه‌ام را از دست دادم و باز هم همه آن را خرج مواد کردم. از آن همه دارایی برای من فقط پول پیش‌خانه مانده بود. دیگر حتی نمی‌توانستم هزینه پوشک بچه‌ام را بدهم و بدبخت شده بودیم. لاله همسرم هم می‌خواست کمکم کند اعتیادم را ترک کنم تا بتوانیم دوباره زندگی خوبی داشته باشیم.

از لحظه‌ای که او را زدی بگو؟

از دستش عصبانی شدم. هرچه می‌گفتم ساکت باش توجه نمی‌کرد. البته با عصبانیت با من حرف نزد و آنقدر مهربان بود که وقتی در موردش فکر می‌کنم خیلی ناراحت می‌شوم. نمی‌دانم چرا این کار را کردم. شاید به خاطر این بود که خمار بودم. چوب را برداشتم و به سرش زدم. سرش خون آمد و زنم بی‌حال روی زمین افتاد. خیلی ناراحت شدم، نمی‌دانستم باید چطور این گندی را که زده بودم درست می‌کردم. لاله را بلند کردم و نزدیک خودم نشاندم. خون صورتش را پاک کردم و با بند بستم. باز هم با من مهربان بود.

همسرت چطور جان باخت؟

بعد از این‌که سرش را بستم دوباره به سراغم آمد و گفت که مرا می‌بخشد. گفت که من و فرزندمان را دوست دارد و می‌خواهد که زندگی خوبی داشته باشیم و دوباره حرفش را تکرار کرد و گفت که می‌خواهد با من زندگی خوبی داشته باشد. گفت حاضر است هر کاری که لازم باشد انجام می‌دهد تا من نجات پیدا کنم. بعد گفت که خوابش گرفته است و از من خواست سر و صدا نکنم و چند ساعتی بچه را نگه دارم تا او بخوابد. من هم قبول کردم.

کی متوجه شدی همسرت فوت شده است؟

3 ساعت گذشت. او بیدار نشد. در این مدت داشتم به حرف‌های زنم فکر می‌کردم و با خودم می‌گفتم نباید او را تا این حد آزار دهم. داشتم به خودم می‌گفتم وقتی لاله بیدار شود به او می‌گویم که می‌خواهم ترک کنم و درخواست می‌کنم که کمکم کند. بالای سرش رفتم و بیدارش کردم. بلند نشد. هرچه تکانش دادم، بلند نشد. بدنش سرد شده بود. همسایه‌ها را خبر کردم. با اورژانس تماس گرفتم و بعد ماجرا را توضیح دادم که منجر به دستگیری‌ام شد.

گفتی دختری کوچک داری. می‌دانی او حالا کجاست؟

او پیش خانواده همسرم است. آنها خواستند که بچه را خودشان نگهداری کنند و من هم مخالفتی نکردم. به هر حال فرزندشان را کشته بودم و نمی‌توانستم یادگار او را هم بگیرم.

دخترت می‌داند عامل قتل مادرش چه کسی است؟

نمی‌دانم. شاید خانواده همسرم موضوع را به او گفته باشند. البته او خیلی کوچک است و درک درستی از این ماجرا ندارد.

با او صحبت هم می‌کنی؟

وقتی در خانه پدرم باشد با او صحبت می‌کنم، خیلی دلم برایش تنگ می‌شود هربار که صدای معصومش را می‌شنوم. دگرگون می‌شوم. امیدوارم که بتوانم دل او را به دست آورم.

اولیای دم برای تو تقاضای قصاص کرده‌اند و ممکن است به قصاص محکوم شوی. این موضوع را می‌دانی؟

بله می‌دانم و از آنها می‌خواهم هرچه زودتر حکم را اجرا کنند. این کار می‌تواند از عذابی که می‌کشم رهایم کند. خیلی سختی می‌کشم. نمی‌خواهم بیشتر از این عذاب بکشم. لاله واقعا بی‌گناه بود و من نباید با او این‌طور رفتار می‌کردم. او واقعا با من بدرفتاری نمی‌کرد و می‌گفت که باید مثل یک انسان زندگی کنم، اما من این کار را نکردم و لیاقتم مرگ است.

نمی‌خواهی از آنها عذرخواهی کنی؟

واقعا متاسفم و بسیار پشیمان هستم. او زن خوبی بود و البته دختر خوبی برای خانواده‌اش بود و من می‌دانم که خانواده‌اش از این بابت چقدر ناراحت هستند و چقدر عذاب می‌کشند. از آنها خواهش می‌کنم مرا ببخشند. نمی‌خواهم از مجازاتی که برای من در نظر گرفته شده است، بگذرند. از آنها خواهش می‌کنم فقط مرا ببخشند. اگر مجازات‌کردن من آنها را آرام می‌کند مخالفتی ندارم، اما از این‌که همیشه مورد نفرین مادر لاله باشم بشدت می‌ترسم و نگران هستم.

می‌دانم که فرزند آنها لیاقت یک زندگی خوب را داشت و می‌توانست بعد از جدایی از من با مردی ازدواج کند که معتاد نیست و او را خوشبخت می‌کند، اما ماند و خواست که با پدر فرزندش زندگی کند.من به او بد کردم. اگر اولیای دم مرا ببخشند قول می‌دهم اعتیادم را ترک کنم و به زندگی سالم برگردم و هر کاری از دستم برمی‌آید برای بزرگ‌کردن دخترم انجام ‌دهم. قول می‌دهم که او را خوشبخت کنم.

می‌دانم لاله برای آنها خیلی عزیز بود، اما باید بدانند که برای من هم خیلی عزیز بود. او همه آن چیزی بود که من در زندگی داشتم و با رفتنش نابود شدم.

چند سال دیگر که دخترت بزرگ شود در مورد این‌که چرا مادرش را کشتی از تو سوال خواهد کرد. حرفی داری به او بگویی؟

این بزرگ‌ترین کابوس زندگی من است. واقعا نمی‌دانم که باید در این باره چه بگویم. نمی‌دانم چطور می‌خواهم رودرروی دخترم بایستم و بگویم که مادرش را کشتم چون از من خواست که اعتیادم را ترک کنم. حتی اگر این سوال را واضح از من نپرسد قطعا این سوال در دلش خواهد ماند و من نمی‌دانم که چطور این سوال بزرگ را پاسخ بدهم. به همین خاطر هم از اولیای دم خواستم که قصاصم کنند چرا که تنها راه نجات من از این سوال بزرگ همین مساله است.

هرچند می‌گویی مجازات برای تو بهتر است، اما به هر حال هر انسانی زندگی را دوست دارد. کاری کرده‌ای که بتوانی رضایت اولیای دم را بگیری؟

خانواده‌ام تلاش‌هایی کرده‌اند و سعی می‌کنند رضایت اولیای دم را بگیرند. البته با توجه به آشنایی که از قدیم با هم داشتیم خانواده‌ام سعی می‌کنند کسانی که اولیای دم روی حرفشان حساب می‌کنند و به گفته‌شان عمل می‌کنند را واسطه قرار دهند. امیدوارم که بتوانند کاری بکنند و امیدوارم که اولیای دم از ته دلشان مرا ببخشند. نه به خاطر این‌که هزینه این قصاص را نمی‌توانند بپردازند. اگر به خاطر پولی که ندارند بخواهند ببخشند قسم می‌خورم که از حقم گذشت می‌کنم.

‌مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها