در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
باباااا... شااااعر! غزلسُراااا! پیشرفته! ایول! (میبینی وقتی کاری رو اصولی یاد میگیری، با وقتی که همینجور ذوقی شوقی انجامش میدی، چقدر فرق و توفیر داره؟... همینجور پیش بری، روزی رو میبینم که اشعار بهترتری سرودی! کتابی چاپ کردی، منم یکیش رو دستم گرفتهم و هی میگم: ببینیییین... این همون یُمنای بروبچههااااسهاااا، اینم امضائیه که ازش گرفتماااا... دلتون بسسسسووووزه! به شما که امضا ندااااده!)
میفروشَمِش!
عینکی دارم زِهوار دررفته؛ با شیشههایی آستیگمات و ردهایی از اثر انگشت؛ [بدقت از آن مراقبت میکنم] تا وقتی [که] روی دماغ میگذارمش، دیگر مرغ همسایه را غاز نبینم! [که] اگر فلانی مایهدار است و جفت چشمانش را بُرده لیزیک کرده، بچة همسایة کوچة پایین را هم ببینم که پول داده تا عصایی نور چشمش شود؛ یا اگر فلانی ماشین آخرین سیستم زیر پایش است، فلانی دیگری [را] هم [ببینم که] زیر پای نداشتهاش یک ویلچر زمخت و ساده دارد.
حالا با این اوصاف، عینک مرا چند خریداری؟ از شما چه پنهان، میخواهم چشمانم را لیزیک کنم!
زینب فخار، 23 ساله از کاشمر
بَرَندهها و بُرّندهها
توی یک جمع خانوادگی بودیم و تلویزیون داشت یک مسابقة جذاب پخش میکرد و همه، حتی بچهها، محو تماشای اون بودند. روال برگزاری مسابقه به صورتی بود که شرکتکنندهها باید دوبهدو سعی میکردند همدیگر رو از بلندیها زمین بندازند و نذارند رقیبشون به بلندی برسه و اون رو پایین بکشند. همه از دیدن مسابقه خیلی خوشحال شدند و بعد [از] تمام شدنش، بچهها به اتاق خودشون رفتند تا همین بازی رو تکرار کنند.
با خودم فکر میکردم چرا توی برنامهها و مسابقهها و رقابتها [...] همیشه باید مانع بالا رفتن دیگران بشیم؟ چرا معنی رقابت شده اینکه دیگری رو زمین بندازیم؟ چرا مسابقهای نداریم که توی اون دیگران سعی کنند به هم[دیگه] کمک کنند؟ هر کی بیشتر کمک کرد: برنده!
واقعاً ما داریم ارزشهای درستی رو پایهگذاری میکنیم؟
سمانه مالمیر از قم
پشت دیوار ندامت
وارد سالن که میشوی، صحنههایی میبینی بدون شرح! 14-13 نفر مَردِ ابعاد بالا، بر سرِ جاندارِ کتوشلواریِ نحیفی افتادهاند [و] با نعره و فریاد دارند مچالهاش میکنند! طرف دیگر، دمِ درِ اتاقی، زن جوان کوتاهقدی با لنگه کفشی که پاشنههای 40 سانتی دارد، مردی سیهچرده را مورد حمله قرار میدهد. کمی آنطرفتر بازار ناسزاگویی داغِ داغ است. پدر و مادر هم[دیگر] را در حد ریزی میستایند و یکنفَس به هم[دیگر] فحاشی میکنند!
این آشفتهبازاری که برایتان توصیف کردم دادگاه خانواده است[...] عدهای شیرخواره بغل کردهاند، عدهای [هم] کودک به دست، اینطرف و آنطرف میروند.
[...]قاضیها میگویند اختلافها دلایل کوچکی دارند، حد تحمل به صفر بند شده، درایت قبل از ازدواج به هیچ رسیده، معیارها بسنده شده در چشم و ابرو! شناختها محدود شده در ماشین و خانه! [...]حالا کارشان به اینجا کشیده، با تعدادی بچه! با کلی بیآبرویی برای خانواده! کلی بدهکاری بابت مهریه! کلی ندامت بابت [هدر رفتن] عمر! تجربة بسیار گرانی که تاوان اصلی آن را دو جوان میدهند که روزگاری سُکان را به دست احساسِ بیتدبیر سپردهاند.
سید میلاد اشرفی از ساری
وقتی با معیارهای نادرست و احساساتی به جای تدبیر و روشهای درست پیش میریم، نتایج ناجوری هم پیش میآد... قبول! ولی یادت باشه: طلاق بیآبرویی عروس و دوماد، زن و شوهر، یا خانوادهشون نیست. طلاق آخرین راه برای درمان یک یا چند اشتباهه؛ از طرف یک یا دو طرف یا حتی خانوادههای هر دو طرف. خوبه قبل از ازدواج معیار درستی پیش گیریم تا از طلاق پیشگیری کنیم، ولی اگه همچی کاری نکردیم، هر چه زودتر راه دادگاه رو پیش بگیریم، لطمات کمتری هم پشت سر و پیش رومون میبینیم. بیا این رسوبات به جا مونده از دورة دایناسورا رو بریزیم دور عزیز ماااادر! بیا نذاریم لباسمون کتوشلوار باشه، نه پوست شکار، اما افکارمون، تو همون دوران غارنشینی سیر و سیاحت کنه، حبة نبات پدر! همونطور که برای جدا شدن از یه غدة سرطانی تن به جراحی میدیم و هیچکس هیچ وقت نمیگه: دیدی؟ کلی بیآبرویی کرد که از سرطان جدا شد! تو مباحث خانوادگی و اجتماعی هم... «با لباس سفید رفتیییی، با کفن سفیدم برمیگردی»، «بسوز و بساز» و... نَقل عوامیه که دندوندرد دارن اما معالجهش نمیکنن. عاقبتِ اون دندوندرد چی میشه؟! عاقبت، اون پوسیدگی و دردِ دندون چه بلایی سر آدما میآره؟! تو بگو! ضمناً، بیا یه چیز دیگهم به خودمون یاد بدیم: اینکه تو هر زمینهای، تا آمار درست و مستندی نداریم، اکثریت و اقلیت نکنیم (ئووووو...و،وَه! ببین چه بچههای خوبیایم ماااا: توی یه دونه پاراگراف، چه همه چیزی یاد گرفتیم هاااا!).
بالاخره خوشبختیم؟ یا بدبخت؟!
1-من بهتنهایی من هستم. تو بهتنهایی تو هستی. من و تو با هم ما میشویم. بیا ما با هم زندگی کنیم اما هر کس من و توی خودش باشد. خوشبختی یعنی این.
2-سال 80 پشت کنکور بودم؛ درس خواندم که برم دانشگاه. سال 81 دانشگاه قبول شدم؛ تا سال 85 درس خواندم تا برم سر کار. از سال 85 تا سال 88 دنبال کار گشتم؛ سال 89 معلم شدم به مدت یک سال. سال 90 بیکار شدم و پشت درهای بسته ماندم.
انگار به آخر خط رسیدم! یا نه؛ تازه اول خطه...؟!
زهرا محسنی از ورامین
چمدونم واللااااا... اونقد این خط اون خط کردی، منم سر در نیاوردم! (آخه ننه جون، مگه نمیدونی مبلغ جریمه رفته باااالاااا؟! از بین خطوط برون دیگه اصااااب نداریم! دِ! هی 80 هی 90! چه وضعیه آخه؟! دِ!)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: