در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
زن از راه دوری آمده بود.
چادر عربیاش را روی سرش مرتب کرد. برای او این هوا خنک هم بود.
این همه راه را برای دیدار عزیزش آمده بود.
پاهایش از نشستن طولانیمدت ورم کرده بود.
کلی چشم چرخاند تا صندلیای برای نشستن پیدا کند، اما جای صندلیها را تابلوهای تبلیغاتی پر کرده بودند.
خسته و درمانده شده بود.
تا جایی که میتوانست را، نگاه کرد.
نخیر، هیچ صندلیای یا جایی برای نشستن نبود. راهش را کج کرد و با ته نفسی که برایش باقیمانده بود آرامآرام از پلهها بالا رفت.
پلهبرقی را هنوز راه نینداخته بودند یا شاید هم همیشه خاموش بود.
زیاد دوست نداشت به این چیزها فکر کند. خستهتر از این حرفها بود. از همانجا ماشینی دربست به مقصد مورد نظرش گرفت.
خدا را شکر باری نداشت. مثل همیشه فقط یک کیفدستی داشت که آن هم روی دوشش سنگینی میکرد.
بالاخره بالای سر عزیزش رسید. انگار دلش سبک شد. تمام خستگی از وجودش رخت بربست. کل خاطرات این چند ماه را که البته هر روز برایش میگفت باز گفت و گفت.
نزدیک عصر بود و وقت برگشتن. قطعه شهدا هنوز پر بود از مردمی که روحشان دنیایی نشده بود.
دوباره با رانندهای که نگهش داشته بود به سمت ایستگاه برگشت.
این بار پلهها را راحتتر پایین آمد. عجیب بود، پله برقی کار میکرد.
وقتی بعد از معطلی و سرپا ایستادن سوار قطار شد دیگر رمقی برایش نمانده بود.
با حرکت آرام قطار به جای خالی صندلیها نگاه کرد.
قطار سرعت گرفت و تابلوهای تبلیغاتی مانند فیلمی آرامآرام از کنار چشمانش میگذشتند. هرچه قطار تندتر حرکت میکرد فیلم هم زیباتر و تندتر میشد.
آهی کشید و مطمئن شد که تابلوهای تبلیغاتی از آدمها مهمترند.
خواب چشمانش را فراگرفت. تابلوها کمرنگ و کمرنگتر میشدند، اما انگار او در تابلوی آخر، تصویر پسر نوجوانش را با تفنگی بر دوش میدید که برایش دست تکان میداد.
روی صورت زن لبخند نقش بسته بود.
بهاره سدیری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: