در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مجید سر برگرداند و به همسرش نگاه کرد. زن با نگاهی که خشم و التماس را توامان داشت، به مرد اشاره کرد و به او فهماند که بیا و این را ببر. مرد مثل اینکه کسی به اشتباه او را صدا کرده باشد، سر برگرداند و صحبتش با شخصی که کنارش نشسته بود را از سر گرفت.
لبخند تصنعی زن روی صورتش ماسید. در حالی که صداها را درست نمیشنید و فقط همهمهای در گوشهایش میپیچید، بچه را بلند کرد و محکم روی پاهایش نشاند. دستهایش را دور سینه پسرک گره کرد و سرش را کنار گوشش برد و چیزی به او گفت.
پسرک سر برگرداند و به چهره برافروخته مادر نگاه کرد. مادر از نگاه بچه متوجه شد که این کارها آرامش نمیکند. کمتر از یک دقیقه بعد، صدای افتادن و شکستن یک پیشدستی و یک استکان و نعلبکی توی اتاق پذیرایی پیچید. پسرک در اندک فرصتی که به دست آورده بود، ظرفهای روی میز عسلی جلوی مادر را با پاهایش روی زمین ریخته بود.خانم صاحبخانه به سوی زن رفت و گفت: اشکالی نداره، پیش میاد دیگه، تو رو خدا بچهرو دعوا نکنین.و به دخترش گفت جارو را بیاورد. چند دقیقه بعد اوضاع عادی شده بود. زن سعیمیکرد عصبانیتش را فرو بخورد، اما وول خوردنهای مرتب بچه، کوبیدن پاشنه کفشش به ساق پای مادر و فریادهای گاه به گاه او اجازه نمیداد عصبانیت زن فروکش کند.
از جایش بلند شد، از مهمانها عذرخواهی کرد و به سوی حیاط رفت. حیاط کوچک بود، اما سرسبز با یک باغچه نقلی پر از گلهای رنگی. بچه را کنار باغچه زمین گذاشت و خودش روی پاهایش جلوی بچه نشست. آرام از او پرسید که چرا این کارها را انجام میدهد؟ چرا جیغ میزند؟ چرا میخواهد بقیه فکر کنند او بچه خوبی نیست؟ و... بچه مستقیم نگاهش میکرد و چیزی نمیگفت. بعد از چند بار که مادر سوالش را تکرار کرد، بچه فقط گفت: بریم خونه خودمون؛ اینجا رو دوست ندارم.
مادر از او خواست فقط یکی دو ساعتی تحمل کند و به پسرک قول داد که برای شام نمیمانند و خیلی زود به خانه خودشان میروند. بچه مثل این که در حال فکر کردن به پیشنهاد مادر باشد، لب پایینش را روی لب بالایی آورد و بعد هم شانههایش را بالا انداخت، اما پس از این مکث از پلهها بالا رفت و دوید توی اتاق.
مادر که به درگاه رسید، بچه در آغوش پدر بود و با او صحبت میکرد. وقتی پدر سر گرداند و مادر را دید، در گوش پسرک چیزی گفت و بچه به دو خود را به مادر رساند و باز هم... .
***
ساعت حدود 11 بود که به خانه رسیدند. پسرک توی ماشین خوابش برده بود. وقتی مادر لباسهای او را عوض کرد و پسرک توی رختخوابش آرام گرفت، فرصتی بود تا مادر از همسرش بپرسد، درباره رفتار آن روزش، رفتاری که او علتش را نفهمیده بود؛ رفتاری که او را سختتر از بد اخلاقی پسرک، آزرده بود.
مرد، اول چیزی نگفت؛ گفت ترجیح میدهد سکوت کند، اما اصرار زن زبانش را باز کرد. او هم از برخورد چند روز پیش زن گفت؛ رفتاری که او را مکدر ساخته بود. رفتاری که هنوز فراموش نشده بود. همان روز که قرار بود به منزل خواهر شوهرش بروند و او سردرد شدیدی داشت و گفته بود نمیتواند بیاید و همسرش با این تصور که او سر درد را بهانهای قرار داده برای نرفتن، زیاد اصرار نکرده و خودش تنها رفته بود.
بعد از آن روز هم نه شوهر سوالی کرده بود و نه زن توضیحی داده بود. به همین دلیل آن موضوع همچنان سربسته مانده بود، تا امروز که گویا شوهر فرصت مناسبی برای تلافی یافته بود!!! و آن چه پیش آمده بود که هر دو میدانستند.
زن چیزی نگفت. آرام از اتاق خارج شد و همچنان که میرفت تا باز هم سری به پسرک بزند، با خودش فکر کرد، اگر او حرف میزد؛ اگر از من میپرسید؛ یا اگر من بدون سوال از طرف او، برایش توضیح میدادم و میگفتم دلیل سر دردم چه بوده و چرا نتوانستم همراهش بروم و اگر میگفتم فردای آن روز به خواهرش زنگ زدم و برایش توضیح دادم و پوزش خواستم؛ شاید او هم این گونه رفتار نمیکرد و امروز این گونه نمیشد. اگر با هم بیشتر حرف میزدند... .
مریم مختاری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: