در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مارتین شروع میکند به یافتن افرادی که برای جانشینی سیگر مناسب هستند، اما در این حین متوجه میشود در تله یک بازی خطرناک گیر افتاده است که سیگر و دانیل، هریک به شکلی برای حفظ و گسترش قدرت خود شکل دادهاند.
زندگی کنونی مارتین در فیلم بازی بزرگان چندان برای جامعه اش سودمند نیست، چراکه یک زندگی انگلی را در مجاورت و نزدیکی با منابع ثروت و قدرت سرمایه سالارانه برگزیده است. مارتین به شبح تنهایی تبدیل شده است که با هویت از دست داده در این نظام سرمایه سالار، خود را به این طرف و آن طرف میکشد بیآنکه هدف و مقصود والای انسانیای برای کارش داشته باشد. تنها چیزی که برای او در این زندگی مانده، که هنوز گاهی به او احساس انسانی زنده بودن میدهد، فرزند بیمارش، یاکوب است. اما مارتین قصد دارد با واگذاری حضانت او به ترولز، این آخرین حلقه پیوند خود را با بقایای احساس انسان بودنش بگسلد. وارد شدن مارتین به قراردادی که با نیلز فردریک سیگر میبندد، مسیر زندگیاش را عوض میکند. تصویری که هیولمان ابتدا از سیگر برای مارتین ارائه میکند، هولانگیز است که سیگر را به جایگاه یک پدرخوانده تبهکار مافیایی میرساند. بعد و در حین داستان فیلم متوجه میشویم واقعا مدیر یک شرکت بزرگ سرمایه سالار بودن در کشوری که سیگر در آن زندگی میکند، قابل تطبیق با پدرخوانده مافیایی بودن است؛ چراکه تمام مناسبات کار و زندگی در چنین نظامی بر پایه فعالیتهای تبهکارانهای شکل گرفته که هدفش کسب هرچه بیشتر ثروت و قدرت است. آنچه که در رسیدن به این هدف آلوده بیش از همه به کار میآید، پرده پندار و خرقه تزویر است. سیگر در حین صحبت اولیه اش با مارتین از دوچرخهسواری یاد میکندکه خود را به دلدرد زد و به رقبایش امید موهوم داد و بعد در کوهستان از همه پیش افتاد. در این دنیای رقابت بظاهر آزاد اقتصادی هم که سیگر یکی از سرانش است، اگر بخواهی از دیگران پیش بیفتی چارهای نیست جز اینکه در برابر رقبای خود راه تزویر و ریا و ظاهرفریبی در پیش گیری. پس رقابت در این دنیا برخلاف ظاهرش آزاد نیست، بلکه آنها که در این مسابقه ناجوانمردانه عقب میافتند، در واقع زندانی هستند. بازندگان، زندانی تله تزویر و فریبهای غیرانسانیای هستند که رقیب پیش افتاده برای آنان چیده بوده است.
سیگر معتقد است پسرش دانیل، هرچند مدیر قابلی است، اما شاید نتواندفرد قابل اعتمادی برای جانشینی او باشد. اصالت در اینجا به معنای شناختن اخلاق جدید است. اما این اصطلاح اخلاق جدید در قاموس فرهنگی این امپراطور دسیسهگر نظام سرمایهداری معنای خاصی دارد که ادامه داستان فیلم، اصلا اختصاص به تعریف و تبیین آن دارد.
با وجود تمام گناهان و خطاهایی که دانیل در طول فیلم در حق سیگر مرتکب میشود، سرانجام سیگر دانیل را فرد مناسبی برای زمامداری امور شرکت در آینده میداند؛ چراکه دانیل را حائز اخلاق جدید برای این امر میبیند. اینجاست که متوجه میشویم در واقع منظور سیگر از اصطلاح اخلاق جدید چیست. همان اخلاقی که میتواند به مدیر یک نظام فاسد سرمایه داری اصالت ببخشد و در واقع بر خلاف مسیری حرکت میکند که مبانی اخلاق انسانی صحیح در آن مسیر قرار دارد. این اخلاق جدید همان مبنایی است که مدیران فاسدی چون سیگر و دانیل بر اساس آن، تمام راهبردهای منفعتطلبانه و سودجویانه سیاسی و اقتصادی خود و شرکتشان را هدایت میکنند. براساس این اخلاق جدید، آدمها برای دستیابی به قلههای ثروت و قدرت اقتصادی، تمام مبانی اخلاق انسانی را زیرپا میگذارند. پدران میتوانند پسران خود را فریب داده و پسران، پدرانشان را و در این راه حتی مرگ و زندگی همدیگر را نیز میتوانند آلت دست خویش قرار دهند. آدمها براساس این اخلاق جدید میتوانند هر نوع ریاکاری و سالوسی و حقه بازی را که در چنته دارند به کار گیرند تا رقیبان خود را به زانو درآورند. آنها میتوانند هر لحظه به رنگی درآیند و گاه طرفدار یک قدرت سیاسی و اقتصادی و گاه طرف قدرت دیگری باشند.
اینجاست که مارتین وقتی میفهمد صد در صد بازیچه این نظام فاسد اقتصادی بیاخلاق شده، پا پس میکشد و دیگر به همکاری با سیگر ادامه نمیدهد. او حالا فهمیده است آدمهایی مثل سیگر هر قدر بیشتر از پلههای قدرت و ثروت فاسدشان بالاتر میروند، تنهاتر و منزویتر میشوند و مارتین آدمی نیست که بیش از این، به چنین تنهایی خفت باری تن بدهد. او قبلا هم گاهی نشان داده چیزی از خوی و منش و اخلاق صحیح انسانی در وجودش باقی مانده است. مارتین در کشاکش میان سیگر و پسرش، در ظاهر گاه به یک جبهه و گاه به جبهه مقابل میگراید، اما در واقع در جبهه سیگر باقی میماند، چون گمان میکند این پدر پیر در مواجهه با پسر گرگ صفت و درنده خویش در جایگاه حق قرار دارد؛ اما بزودی میفهمد در نظام مدیریتی این نظام سرمایهداری، هرچه هست باطل است و هیچ جبههای بر مدار حق و حقیقت کار خود را پیش نمیبرد. از سوی دیگر، مارتین با اینکه حضانت فرزند خود را به ترولز داده تا از بار مسوولیت پدرانهاش شانه خالی کند، اما کارهایی که در مراحل مختلف برای همراهی با این سرمایهداران فاسد میکند، گاهی هم برای حفظ امنیت و نجات جان فرزند بیمارش است. در واقع تنها همین فرزند بیمار است که در این دنیای سرشار از بیاعتمادیها و تنهاییها پناهگاه مارتین است. حالا در پایان فیلم که مارتین از ادامه همکاری با آن مدیران فاسد نظام سرمایهداری سر باز زده، بار دیگر پیش فرزندش بازمیگردد، چون او دیگر آن نوع تنهایی و هویت باختگی را که سیگر و پسرش دوست دارند، نمیخواهد. او اکنون نیازمند پناهگاهی گرم و انسانی است که در سایه آن از تنهایی به درآید و هویت از دست رفتهاش را بازیابد؛ پناهگاهی که در جوار آن بتواند دوباره در مسیر اخلاق صحیح قرار بگیرد و از اخلاق آلوده جدید که نظام سرمایه سالار تعریفش میکند، دوری گزیند و چه مأمنی امنتر از آغوش گرم خانوادگیای که در فرزند بیمار و نیاز به یاریاش خلاصه شده است. پس مارتین در نهایت خادم حلقه به گوش بودن برای فساد سرمایه داری را رها میکند و خادم فرزند بودن در نقش پدر را در کانون گرم و پاک خانواده برمیگزیند. این شاید تنها انتخاب درست مارتین وینگ در زندگیاش بوده که میتواند او را به سوی رستگاری این دنیاییاش رهنمون سازد.
محمد هاشمی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: