ناگفته‌های یک فرمانده از عملیات بازی‌دراز

عملیات بازی دراز مهم بود، به این دلیل که تا آن موقع ایران نتوانسته بود در هیچ منطقه‌ای عملیات بزرگ و موفق انجام دهد. دشمن تصور می‌کرد هیچ کس جلودارش نیست. بازی دراز شاید به عنوان اولین نقطه عطفی بود که توانست طعم شکست تلخی را به عراق بچشاند.
کد خبر: ۴۰۳۰۰۵

به گزارش فارس، عملیات بازی دراز را می‌توان نقطه عطف پیروزی رزمندگان ایران درابتدای جنگ تحمیلی دانست. نکته‌ای که پیروزی در این عملیات را برجسته‌تر می‌کند موقعیت جغرافیایی بازی دراز است، این منطقه به خاطر ارتفاعات صعب‌العبورش و دشمنی که چندین برابر مجهز‌تر است، تقریبا پیروزی را غیر ممکن می‌نمود.

اما با وجود بزرگ ‌مردانی چون شهید غلامعلی پیچک، شهید علی موحد دانش، شهید محسن وزوایی شهید، علی اکبر شیرودی و دیگر رزمندگان سلحشور اسلام این محال، ممکن شد و رزمندگان مومن ایران با توکل به خدا این فتح بزرگ را برای امام و ملتشان به ارمغان آوردند. "محمد ابراهیم شفیعی " یکی از فرماندهان این عملیات بوده است. چندین سال پیش کتابی به نام "وصال " که خاطرات ایشان از بازی دراز بوده به چاپ رسید اما هرگز به چاپ مجدد نرسید!!

حال بعد از گذشت سال های زیاد از آن واقعه بزرگ، شفیعی تحصیلات خود را در مقطع دکتری به پایان رسانده و کماکان در شرکت نفت در حال خدمت است.


-آقای شفیعی ضمن تشکر از وقتی که در اختیارمان گذاشتید، بفرمایید چه شد که شما وارد فضای جنگ و جبهه شدید؟

شفیعی: من بعد از انقلاب برای کمک به رفع مشکلات مردم جنوب سفری به آنجا داشتم. در جنوب گروه‌های متعددی مانند خلق عرب، مارکسیست‌ها، کمونیست‌ها، چریک‌های اقلیت و اکثریت شروع به فعالیت کرده بودند و عمده تمرکز آنها روی شهرهای نفت خیز جنوب بود. مثلا در شهر مسجد سلیمان که این گروه‌ها به شوخی می‌گفتند "مسکو سلیمان "، وقتی به آنجارفتم، دیدم کل این شهر را کن فیکون کرده بودند. تنها گروهی که در این شهر نه پایگاه داشت و نه جایگاه خود جمهوری اسلامی بود. را بین حزب توده و چریک فدایی سعی در تقسیم ارتش داشتند و یا نیروهای انتظامی دست چریک فدایی و گروهک منافقین و دیگر گروه‌ها بود ویا به صورت شورایی توسط این گروه‌ها اداره می‌شد. من به اتفاق چند نفر از دوستان رفته بودیم آنجا و چند روزی هم در خرمشهر و اندیشمک بودیم.

-به عنوان پاسدار اعزام شده بودید؟

شفیعی: خیر. من قبل از انقلاب کارمند شرکت نفت بودم و با گروهی از دوستانم علیه رژیم طاغوت فعالیت می‌کردیم. بعد از پیروزی انقلاب هم با همان دوستان به صورت جهادی به روستاها برای کمک‌هایی مثل درو، بازسازی مدارس و برق رسانی می‌رفتیم. البته آن زمان جهاد سازندگی هنوز کاملا شکل نگرفته بود.

ما مشغول این فعالیت‌ها بودیم تا اینکه دوستی از جنوب آمد و از مشکلات آنجا گفت وما همگی دوستان عازم جنوب شدیم. رسیدیم آنجا اول رفتیم دفتر امام جمعه که آقای طاهری خرم آبادی بودند و ایشان گفتند: شما که از تهران آمدید بروید و مسائلی را که می‌توانید حل کنید. بعد از مدتی که آنجا بودیم برگشتم تهران و رفتم سر کار.

چند روز بعد مرخصی گرفتم و به همراه شهید ورکش رفتیم کردستان، نیروهایی که آنجا بودند به ما گفتند به عمده‌ترین چیزی که اینجا احتیاج داریم نیروی آموزش دیده‌ است. گفتم ما سربازی رفتیم ولی آنها گفتند این کافی نیست. برگشتیم تهران و رفتیم دوره‌های آموزش نظامی دیدیم و می‌خواستیم برگردیم کردستان که شایعه حمله عراق جدی شد. شاید تنها گروهی که آن موقع آموزش کافی دیده بود ما بودیم. علاوه بر حمله عراق شایعه حمله آمریکا هم از چهار طرف به ایران پیچیده بود.

مسئولان با توجه به این شایعه تصمیم گرفتند همه نیروها را در جبهه جنوب مقابل عراق متمرکز نکنند. شاید یکی از دلایلی هم که باعث شد عراق در خاک ما پیشروی کند همین بود. احتمال خیلی جدی بود که می‌گفتند دشمن می‌خواهد ایران را تجزیه کند به این صورت که یک لشکر کشی از پاکستان و ترکیه خواهد شد، عراق هم که آماده حمله است و امکان دارد شمال را هم روسیه تصرف کند.

این بحث‌ها به صورت جدی مطرح می‌شد به همین دلیل فرمانده‌هان در فرستادن نیرو به جنوب تعلل می‌کردند تا بفهمند هدف دشمن چیست؟ بچه‌ها که مدتی معطل شده بودند شروع کردند به سر و صدا و شعار دادن، می‌گفتند بگذارید ما برویم جبهه. نهایتا بعد از 4 روز ما اعزام شدیم و رفتیم سر پل ذهاب و پادگان ابوذر.

-وقتی رسیدید آنجا، وضعیت چگونه بود؟

شفیعی: سپاه آن زمان وضعیت پشتیبانی خوبی نداشت. جا و مکان هم نبود، از نظر تدارکات هم تقریبا صفر بودیم. روزهای اول مقداری جیره غذایی از تهران آورده بودند اما نمی‌شد چندین روز نیروها را با یک جیره محدود نگه داشت. نیروهایمان را تقسیم کردند. مناطق زیادی آنجا بود مثل تنگه حاجیان، دشت ذهاب، گیلان غرب، اسلام آباد، سومار و ... اینها مناطقی بود که توسط دشمن درگیر شده بودند و فرماندهان می‌گفتند باید باید اول بفهمیم کجای این مناطق نوک پیکان دشمن است تا سعی کنیم آنجا برای پیشروی بیشتر مانع ایجاد کنیم.

پادگان ابوذر در حال سقوط بود و عراق بخش وسیعی از سرپل ذهاب را گرفته بود و ما ناچار شدیم دو روز در بیایان اطراف پادگان اتراق کنیم. سپس با پیگیری و تلاش زیاد گوشه‌ای از پادگان که خارج از منطقه نظامی بود و چند آپارتمان داشت دست ما دادند. بدون امکانات توانستیم نیروها را اسکان بدهیم و وضعیت بهتر شد.

 در تقسیم نیروها بخشی را فرستادند گیلان غرب برخی رفتند ارتفاعات دانه خشک و عده‌ای هم رفتند ارتفاعات بازی دراز و بخشی هم سمت دشت ذهاب رفتند. من جزء نیروهایی بودم که از ابتدا به سمت بازی دراز اعزام شدم.

اول جنگ بود و ما هم شناختی از منطقه نداشتیم. حتی نمی‌دانستیم مرز چیه و دشمن کجاست؟ شناخت ما بسیار کم بود. ما را در دشتی پیاده کردند و گفتند خودتان بگردید ببینید دشمن کجاست؟ چند دقیقه‌ای از استقرارمان نمی‌گذشت که دشمن با گلوله‌های توپ و خمپاره بر سر بچه‌ها شلیک می‌کرد. تعدادی هم شهید و زخمی دادیم. هر طرف که می‌رفتیم آتش دشمن روی سرمان بود. متوجه شدم یکی از نیروهای ارتش که فکر می‌کنم از نیروهای ژاندارمری قصر شیرین بود در حال برگشت است، گفت: اینجا چکار می‌کنید؟! گفتم: آمدیم با دشمن بجنگیم. گفت: اینجا؟! اینجا که قتلگاهه! گفتم: چطور؟ گفت: بالای سرت را نگاه کن، راست و چپ را نگاه کن، همه اینها عراقی هستند و شما در دل دشمن هستید. هر آن که بخواهند می‌توانند بیایند پایین و همه‌تان را قتل‌ عام کنند.

آن ارتشی کمی ما را با منطقه آشنا کرد و صحبت‌هایش برای ما اطلاعات ارزنده‌ای بود و توجیه شدیم، به سمت روستایی عقب نشینی کردیم و دو سه روز هم آنجا ماندیم اما جای امنی نبود و رفتیم در یکی از دامنه‌هایی که ارتش مستقر بود. به آنها گفتیم ما نامه‌ای داریم که باید مأمور شویم و با شما باشیم. گفت: چقدر دوره دیدید؟ سابقه‌مان را گفتیم و او گفت: ما نمی‌توانیم مسئولیت شما را قبول کنیم، چون اینجا جنگ است، کشتن در آن است و باید برگردید پادگان. ما خیلی اصرار کردیم که اجازه بدید اما گفت: همه اینهایی که اینجا هستند نیروهای هوابرد شیراز و نیروهای ویژه هستند. وقتی اصرار ما را دید، گفت: خیلی خوب سابقه‌هایتان را بنویسید. من هم نوشتم چه کسانی سربازی رفته‌اند و چه کسانی چه مدتی آموزش نظامی دیده‌اند.

ایشان اسم همه را خط زد جز کسانی که سربازی رفته بودند و گفت: کسانی که سربازی رفتند ما در خدمتشان هستیم ولی بقیه منطقه را ترک کنند. ما ناراحت شدیم، به فرمانده ارتش گفتم فکر نکن ما آمده‌ایم اینجا که تو برای ما تعیین تکلیف کنی! ما آمده‌ایم اینجا که بمانیم! گفت: من مصلحت نمی‌دانم اما هر کاری می‌خواهید بکنید.

عراق آن شب حمله‌ای کرد تا منطقه را از دست ما خارج کند و بچه‌های ما انصافا جوانمردانه آنجا جنگیدند. صبح که شد بچه‌های ارتش که می‌دانستند ما کمکشان کردیم آمدند پیش ما گفتند: شما اینجایید؟! دستتان درد نکند ما شرمنده شما هستیم اگر می‌خواهید بمانید مسئله‌ای نیست بمانید و راضی شدند، خیلی هم خوشحال شدند. ما هم گفتیم تا صبح می‌جنگیدیم. فرمانده ارتش گفت: حاضری برای پادگان گزارش کنی و تأیید کنی که ما دیشب دوشادوش هم می‌جنگیدیم؟ گفتم: حرفی ندارم. گفت: باشه، اگر این کار را بکنید ما هم کمکتان می‌کنیم.

این نکته موضوع بسیار خوبی شد برای پیمان ما و ارتش. از هوابرد درخواست کردیم که جنگیدن در مناطق حساس دست ما باشد و آنها هم به ما آموزش دهند. ارتشی‌ها شروع کردن به آموزش بچه‌ها و دیده‌بانی در سپاه از همانجا بود که شروع شد. خب آن زمان‌ها بچه‌ها بلد نبودند با خمپاره کار کنند و خمپاره را با خودشان حمل می‌کردند.

مثلا یکدفعه وقتی یکی از مربی‌ها به یکی از بچه‌ها گفته بود صد متر اضافه کن طرف خمپاره را صد متر می‌برد جلو تا جایی رسید که گفت: دیگر نمی‌توانم بروم جلو، دیده‌بان می‌پرسد چرا؟ می‌گوید: آخه رسیدم لبه پرتگاه، دیده‌بان می‌گوید: مگر خمپاره را جابه‌جا می‌کنی؟! گفت: بله! ما با ارتش هماهنگ و قاطی شده بودیم تاجائی که شهید همت می‌گفت: این معجزه همکاری و هماهنگی شما با نیروهای ارتش واقعا زبانزد است و باید در کل مناطق دیگر هم روی این مورد کار شود. ارتش با ما خوب همکاری می‌کرد تا زمانی که بنی‌صدر دستور داد هیچ پشتیبانی از سپاه نشود اما نیروهای ارتش مستقیم و غیرمستقیم با ما همکاری می‌کردند. حتی وقتی بنی‌صدر گفت: هیچ مهماتی به سپاه ندهید، برخی برادران ارتشی می‌گفتند: ما مهمات را می‌گذاریم کناری و شما بیایید ببرید. این بود ورود ما به بازی دراز.

-نفرات شما چقدر بود؟

شفیعی: در ابتدا ما یک گروهان بودیم و خودم هم فرمانده گروهان بودم.

-چرا شما به عنوان فرمانده انتخاب شدید؟

شفیعی: برای انتخاب تا حدودی به سابقه، تحصیلات و سن توجه می‌کردند. ملاک‌ها برای انتخاب کمتر از امروز نبود ولی به هر صورت خودش یک ریسک بزرگ بود چون من آن زمان جوانی 24 ساله بودم و بین رزمنده‌های آن روز به جز چند پیرمرد جزء بچه‌های سن بالا بودم، بقیه کمتر از این سن داشتد.

-اولین مرتبه کی توانستید در بازی دراز عملیات کنید؟

شفیعی: جمعا در ارتفاعات بازی دراز سه عملیات انجام دادیم. ابتدا تقریبا در سال اول جنگ یعنی سال 59 بود که قبل از اسفند حمله‌ای کردیم و بخشی از ارتفاعات 1008 (متر) بازی دراز را پاکسازی کردیم. آنجا توانستیم برای اولین بار یک هلی کوپتر عراقی را بزنیم و تعدادی عراقی اسیر کنیم. در حقیقت جرقه‌ای از موفقیت ما آنجا زده شد که این موضوع به روحیه‌مان خیلی کمک کرد. در همین فاصله بود که شهید پیچیک به منطقه آ‌مد. شهید غلامعلی پیچیک انسانی پرانرژی و نسبتا بلند پرواز و خیلی هم عاشق امام بود.

-چه چیز باعث شد تا شهید پیچیک را بلند پرواز ببینید؟

شفیعی: پیچک می‌گفت: باید مرتبا به دشمن حمله کنیم آنان را غافلگیرنمائیم .

-یعنی شهید پیچک بدون اطلاع از اوضاع منطقه این حرف را می‌زد؟

شفیعی: نه!نه! کلمه بلندپرواز را هم می‌توان منفی معنی کرد و هم مثبت. شهید پیچیک بلندپرواز از دید مثبت بود. ایشان یک دقیقه هم آرام نبود و از روزی که رسید می پرسید ما الان کجا می‌توانیم عمل کنیم، اول فشار زیادی آورد که از بازی دراز حمله کنیم اما من گفتم نه الان شرایط فراهم نیست اما بعد تنگه حاجیان و بخشی از تنگه کورک را گرفتیم. این اولین عملیات در اواخر بهمن 59 در بازی دراز بود که ارتش و سپاه با هم بودند.

بعد هم رفتیم سراغ دشت ذهاب و کوره موش، در مناطق آن طرف هم چند عملیات کردیم. شهید پیچک می‌گفت: باید به هر قیمتی هست اینجا یک عملیات بزرگ انجام دهیم. به همین خاطر شبانه روز شروع کردیم از تمام اطراف و مناطق شناسایی انجام دادیم.از مناطق دوردست که به آن منطقه مشرف بودند شناسایی کردیم و گروه‌های کمین گذاشتیم تا بفهمیم استعداد دشمن چقدر است و با چه تسلیحاتی تجهیز و چگونه پشتیبانی می‌شوند.

-مسئول شناسایی چه کسی بود؟

شفیعی: ما چندین تیم شناسایی داشتیم که در هر تیم تقریبا یک نفر از افراد محلی آن منطقه به عنوان بلدچی همراه این تیم‌ها بودند. آن زمان سپاه لشکر نداشت و بالاترین استعدادش در حد گردان بود. یک گردان آنجا در اختیار ما بود. سپاه گردان 4، 5 و 9 را در منطقه داشت و ما در گردان 504 بودیم. این گردان برای تهران بودند که بعدها گردان‌های تهران شدند سپاه محمدرسول‌الله و لشکر 10 سیدالشهدا(ع). به علاوه بچه‌های تهران گردانی هایی هم از مشهد ، نجف‌‌آباد اصفهان وهمدان ملحق شدند.

خودم هم در گروه‌های شناسایی بودم. یک واحد اطلاعات عملیات هم داشتیم که آقای رضا اسکویی به اتفاق 17-18 نفر تیم اصلی اطلاعات عملیات بودند. این گروه از نیروی گردان‌ها هم برای شناسایی استفاده می‌کرد و هر گردان گروهی در اختیار آنها می‌گذاشت که می‌رفتند پشت دشمن و شناسایی انجام می‌شد. مثلا خود آقای صاحب‌الزمانی فرمانده گردان مشهد که بچه قوچان بود تا منطقه پشت بازی دراز می‌رفت. ارتش هم همینطور.

تقریبا اطلاعات را خیلی خوب جمع کردیم و قرار شد از منطقه وسیعی در دشت ذهاب تا خود ارتفاعات بازی دراز یک عملیات بزرگ انجام دهیم ازطرفی برادر رسولی وضعیت پشتیبانی به خوبی سروسامان داده بود.

-به عنوان کسی که در شناسایی منطقه بازی دراز بودید بگویید این منطقه چه ویژگی‌هایی داشت؟

شفیعی: علت اینکه ما فشار اصلی را روی منطقه بازی دراز گذاشتیم این بود که دشمن از قصر شیرین که می‌آمد و سرپل ذهاب را رد می‌کرد خیلی سریع می‌توانست تا اسلام‌آباد غرب و کرمانشاه جلو بیاید. دلیل دیگر این بود که ارتفاعات بازی دراز مشرف بود به تمام این مسیر و تمام منطقه زیرپای دشمن قرار می‌گرفت. دشت‌ ذهاب و قصر شیرین زیر گلوله‌ها و دید دشمن بود و قدرت دست کسی بود که راس این ارتفاع قرار داشت. دلیل دیگر این بود که پادگان ابوذر که پادگان مهمی هم بود مدام توسط دشمن تهدید می‌شد.

آن منطقه اگر دست هر کسی بود، آن پادگان هم می‌توانست مورد تهدید قرار بگیرد. از طرفی هم ارتفاعات بازی دراز به قصر شیرین ختم می‌شد. آن طرف دیگر این ارتفاعات منطقه وسیعی بود که می‌رفت به سمت گیلان غرب و هر کس که روی بازی دراز بود به آن دشت هم مسلط بود.

به دلایلی که گفتم اشراف ما بر ارتفاعات بازی دراز بسیار مهم بود. از طرف دیگر خود عملیات هم مهم بود، به این دلیل که تا آن موقع ایران نتوانسته بود در هیچ منطقه‌ای عملیات بزرگ و موفق انجام دهد. عمدتا عراق با قدرت در همه مناطق می‌تاخت و آن را می‌گرفت و گلوله‌باران می‌کرد. دشمن بی‌رحمانه جلو می‌آمد و تصور می‌کرد هیچ کس جلودارش نیست. بازی دراز شاید به عنوان اولین نقطه عطفی بود که توانست طعم شکست تلخی را به عراق بچشاند و این خیلی نکته مهمی بود.

اتفاقا من چند روز پیش برای شرکت در مراسم شهدای گمنام رفتم آنجا و خیلی لذت بردم. ما با چند نفر از دوستان چند روز گذشته شاید یک دهم مسیری که آن زمان برای شناسایی می‌رفتیم پیاده رفتیم آن هم وسط روز و بدون هیچ تجهیزاتی و بدون هیچ دغدغه‌ای. آنجا بود که گفتم خدایا چه طور آن موقع ما در دل شب و در تاریکی محض میادین مین را با تجهیزات زیاد از روی صخره‌ها رد می‌کردیم و مناطق یکی پس از دیگری فتح می‌شد؟!

-چه طور با شهید پیچک آشنا شدید؟

شفیعی: من ایشان را قبل از جنگ دیده بودم. اول انقلاب آمده بود شرکت نفت و آموزش‌هایی به بچه‌های ما می‌داد. وقتی هم آمد غرب، من فرمانده محور چپ بودم. آن منطقه به سه قسمت چپ، میانه و راست تقسیم شده بود. بازی دراز هم چون در منطقه چپ قرار داشت زیر نظر من بود. شهید پیچک فرمانده میانه یعنی دشت‌ ذهاب و ارتفاعات قلاویزان و ... بود. یک شب حمله‌ای از طرف دشمن انجام شد و ما هر چه تماس گرفته بودیم به خاطر نبود تجهیزات، کسی جواب ما را نداده بود و من به همین دلیل خیلی عصبانی بودم.

صبح آمدم پادگان و هر جا می‌رفتم کسی پاسخگو نبود. رفتم داخل اتاق فرماندهی و می‌خواستم دعوا کنم که دیدم شهید پیچک پشت میز نشسته، البته وقتی می‌گویم میز فکر نکنید مثل این میزهای الان بود، آن زمان میز در واقع یک تیکه چوب بود. شهید پیچک را برای اولین بار بود که رسما می‌دیدم. البته اول فکر نمی‌کردم فرمانده است و گمان کردم همینطوری نشسته.

-چرا این طور فکر کردید؟ مگر به تیپش نمی‌خوردکه فرمانده باشد؟

شفیعی: چرا. اتفاقا می‌خورد چون هم خوش تیپ و هم قد بلند بود و چشم‌های آبی داشت. حتی ارتشی‌ها به شوخی به ما می‌گفتند: فرماندهان خوش تیپ. پیچک 6-5 سال هم از من جوان‌تر بود و از نظر دانش هم بسیار پر بود. خلاصه در اتاق نشستم و منتظر شدم تا فرمانده بیاید. بعد از چند دقیقه شهید پیچک گفت: برادر فرمایش شما؟ گفتم: شما چه کاره‌اید؟! گفت: شما عرضتون را بگید، گفتم: من باید بفهمم تو چه کاره‌ای؟ گفت: فرض کن من فرمانده‌ام.

من که باور نکرده بودم به شوخی گفتم: هر کسی در این پادگان صبح زودتر از خواب بیدار شود فرمانده می‌شود؟! دوباره گفت: شما عرضتون را بفرمایید! گفتم: نه حالا جدی تو فرمانده‌ای؟ شهید پیچک گفت: بله از امروز من فرمانده هستم. پرسیدم طبق چه قاعده‌ای؟ گفت: دستور دادند. آمدم از اتاق بیرون و چیزی نگفتم.

-چرا حرفتان را نزدید؟

شفیعی: چون ایشان اولین روزش بود گفتم به این زودی دعوا نکنم. در ضمن من آمده بودم ازنبود پشتیبانی شکایت کنم ولی پیچک تازه اولین روزش بود و کاری نکرده بود که جواب دهد. مدتی هم با هم روابطمان تیره بود و خیلی گرم نبودیم. هر دو کار می‌کردیم ولی با هم روابط رفاقتی نداشتیم تا اینکه سردار نوجوان یک روز آمد پیش من و گفت: چرا شما دوتا با هم سرد هستید؟ گفتم: خب کاری به هم نداریم، کمی با من صحبت کرد و گفت: بیا برویم با شهید پیچک صحبت کنیم. وقتی ایشان ما را دید و صحبت کردیم گفت: در خدمتم، من به دنبال این هستم که کار جدی انجام دهیم و مناطقی که دشمن گرفته بازپس بگیریم و دشمن را سر جایش بنشانیم.

-وضعیت پشتیبانی بهتر شد؟

شفیعی: نه. من مدت‌ها بود با امکانات کم در آن جا بودم و شهر نرفته بودم. شاید بهترین غذای ما این بود که می‌رفتیم از ارتش خمیر نان‌هایش را که دور می‌ریخت جمع می‌کردیم و می‌خوردیم. بعضی اوقات هم از جیب خودمان خرج می‌کردیم و هیچ پشتیبانی نبود.

حاج‌آقا صانعی مسئول پشتیبانی بود که شهید شد، ایشان در میدان امام حسین(ع) لباس فروشی داشت، گاهی دو روز مرخصی می‌گرفت و می‌رفت می‌دید دخلش چقدر کار کرده و همان را می‌آورد، یا من می‌دیدم شرکت چقدر حقوق به حسابم ریخته تا همان را می‌گرفتم. آنجا حاج آقای یزدی‌ بود که در یزد کشاورزی داشت و می‌رفت محصولش را می‌ریخت داخل کامیون و می‌آورد. ما با همین سبک منطقه را اداره می‌کردیم تا بعدها آرام آرام همه چیز با درایت برادر رسولی شکل گرفت.

-طراحی عملیات چگونه انجام شد؟

شفیعی: ما مشوق‌های خیلی خوبی برای عملیات داشتیم که یکی خود شهید پیچک بود که انصافا شاید بهترین مشوق بود. ایشان موقع کار کردن اصلا خستگی سرش نمی‌شد. شب‌ها بعد از جلسات ساعت 11 همین که 10 دقیقه می‌خوابیدیم شهید پیچک می‌آمد داخل و می‌گفت: پاشو بریم فلان جا شناسایی، بریم فلان مقر انگار بچه‌ها مشکلات دارند و تقریبا شبی نبود که ما مشمول کارهای ایشان نشویم. مشوق بعدی ما شهید شیرودی بود، ایشان هم شاید یک روز در میان می‌آمد داخل اتاق‌ ما یا در منطقه و می‌پرسید بالاخره عملیات چه شد؟ شیرودی رفیق ما و از خلبانانی بود که همراه ما بود. اکبر از اولین ارتش‌هایی بود که به ما پیوستند.

یکی دیگر از مشوق‌ها شهید محمود غفاری از قسمت سیاسی عقیدتی لشکر 81 بود و وقتی با ما آشنا شد لباس روحانیت را درآورد و لباس‌ کامل رزم پوشید، گفت: من پا به پای شما تا شهادت هستم و واقعا هم همینطور بود. ایشان هم مشوق خیلی خوبی بود. خود ارتش هم به این نتیجه رسیده بود که وقت آن شده که دست به دست هم بدهیم و عملیات انجام دهیم. بچه‌های سپاه آمادگی کامل را پیدا ‌کرده بودند که عملیات بزرگی را انجام دهیم.

نهایتا همه با هم با هوانیروز و نیروهای مختلف ارتش و خود بچه‌های سپاه تیم‌های مختلفی آماده کردیم که برنامه‌ریزی می‌کردند که چه زمان و از کجا حمله کنیم. بعضی‌ها می‌گفتند هنوز زود است که بخواهیم در ارتفاعات صعب‌العبور عملیات کنیم و بلافاصله زمین‌گیر می‌شویم، با توجه به اینکه امکانات هم نداریم. عده‌ای می‌گفتند نه همین ارتفاعات صعب‌العبور و تجهیزات کامل دشمن به نفع ماست.

همه این موضوعات و اینکه تاچه جایی پیش برویم بحث می‌شد. یک جلسه فرماندهی در پادگان گذاشتیم و حدود 70-80 نفر سران ارتش و سپاه آنجا جمع بودند و با بچه‌های اطلاعات عملیات مشورت کردیم. همه بالاتفاق گفتند: شرایط برای عملیات خوب است و با هماهنگی کامل مسیرهای حمله هم تعیین شد.

چند گردان از سپاه و ارتش در این عملیات دخیل بودند؟

شفیعی: برآوردمان این بود که عراق بیش از یک لشکر دارد و طبق یک تز نظامی در حالت خیلی خوب باید سه لشکر به یک لشکر حمله کند تا بتواند آن لشکر ساکن را شکست دهد. این درحالی بود که نیروهای ما یک سوم عراق هم نمی‌شد و کاملا بر عکس این تز نظامی بود. نه تنها ما سه برابر نبودیم بلکه برابر هم نبودیم و شاید یک سوم هم کمتر بودیم چون همه نیروهای ما که نمی‌توانستند حمله کنند، بخشی هم باید پشتیبانی می‌کردند.

این بود که در اصل، پیروزی یک تعداد قلیل بر یک تعداد کثیر بود. تقسیم‌بندی عملیات هم به این شکل شد که فرماندهی رأس ارتفاعات از اول تا آخر با خود من بود. دو معاون داشتم که شهید وزوایی و شهید حاج علی موحد دانش بودند و قرار بود از دو طرف حمله کنند. هر کدام هم اگر اشتباه نکنم حدود 2 تا 3 گردان در اختیار داشتند. شهید حاج بابا هم بنا بود برود روی ارتفاعات 1100 (متر) و از جلو حمله کند.

شهید صاحب‌الزمانی هم می‌خواست از پشت ارتفاعات عمل کند و شهید جعفر جنگرودی و آقای همدانی که آن موقع فرمانده سپاه همدان بود قرار بود از قلاویزان حمله کنند. ارتش هم چندین گردان وارد عمل کرده بود، سرهنگ بدری و سرهنگ فتح‌الهی که ایشان شهید شده و آقای نیازی و... هم از ارتش بودند.

بالاخره اول صبح روز 2 اردیبهشت وارد عمل شدیم که به مدت 21 روز نبرد سخت و سنگینی داشتیم که با عراقی‌ها تن به تن می‌جنگیدیم. قبل از شروع عملیات بازی دراز شهید پیچک که در جایگاه فرماندهی اصلی بود شروع کرد همه موارد را بررسی کردن. از جعفر جنگرودی شروع کرد و پرسید: جعفر کجا هستی؟ جعفر گفت: ما آمدیم اینجا اما با برآوردی که دارم آرپی جی ما به تانک‌های دشمن نمی‌رسد و ما نمی‌توانیم شکار تانک کنیم. شهید حاج بابا هم رفت روی ارتفاعات صخره‌ای آنجا و گرفتار شد. از طرف دیگر شهید صاحب ‌آلزمانی هم مورد کمین قرار گرفت و بعد هم رفتند روی میدان مین و وضعیت سختی برایشان پیش آمد. ما هم با صخره بلندی روبرو شدیم که نمی‌توانستیم برویم بالا.

شهید پیچک به من گفت: بقیه محورها به مشکل برخوردند و شما هم اگر نمی‌توانید عمل کنید تا هوا روشن نشده برگردید پائین و اگر نه همه‌تان قتل عام می‌شوید. چون دشمن دید داشت و ما در روز نمی‌توانستیم از دید دشمن فرار کنیم. من به شهید پیچک گفتم اگر شما موافق باشید ما به حول و قوه الهی می‌رویم جلو. گفت: بچه‌ها کجا هستند؟ گفتم: حاج علی و محسن هم همین‌جا هستند. گفت: پس شما می‌روید؟ گفتم: آره، بسم‌الله می‌گوییم می‌رویم جلو. گفت: پس یا علی! ما شروع کردیم اولین تک هم خیلی خوب بود. حاج علی آدم ورزشکاری بود و همانجا هم دستش قطع شد البته نه در همان عملیات. شهید موحد به من گفت: اگر طناب به من بدهید من از این صخره‌ها می‌روم بالا. در این فکر بودیم که حالا در این اوضاع طناب از کجا پیدا کنیم که یکی از بچه‌ها گفت: داخل کوله من طناب پیدا شده، نمی‌دانم از کجا اما ته کوله من طناب است، حاج علی طناب را گرفت و گیر داد به سنگی و به صورت راپل رفت بالا و شاید یک ربع نکشید که به تنهایی صد و خورده‌ای از عراقی‌ها را با لباس زیر اسیر کرد و آورد. آقای نوجوان هم از آن طرف رفت جلو و شروع کرد عمل کردن، بعد از 3-4 ساعت که وارد عمل شده بود رفت روی مین و همانجا قسمتی از پایش را از دست داد.

 اسرا را دادیم به آقای نوجوان و ایشان هم با پای قطع آنها را برد پادگان. ما عملیات را ادامه دادیم و در ارتفاعات 1051 (متر) بازی دراز که تعداد زیادی نیروهای کارآمد دشمن بودند مشغول جنگیدن بودیم. بعد آمدیم ارتفاعات کاسه کبود، ارتفاعات 1100 (متر) و همه را یکی پس ازدیگری گرفتیم که این شکست سنگین برای عراق خیلی گران تمام شد. صدام حاضر به باور شکست در این مناطق نبود به همین دلیل به ارتش بعث دستور داد نه تنها این مناطق را، بلکه باید ارتفاعاتی را که از قدیم هم از دست داده‌اند پس بگیرند. این بود که بلافاصله ما با پاتک‌های بسیار سنگین عراق مواجه شدیم که خیلی وحشتناک بود. از زمین و زمان گلوله می‌بارید. تجهیزات عراق خیلی وسیع بود در حالی که ما امکانات زیادی نداشتیم. در یکی از همین پاتک‌ها بود که شهید موحد دانش دستش قطع شد.

-چطور شد که شهید موحد دانش مجروح شد؟

شفیعی: من در ارتفاعات 1050(متر) بودم که شهید مواحد دانش 1-2 کیلومتر جلو رفته بود. ناگهان متوجه شدم 2 گردان نیرو داخل دره‌ای در منطقه ما هستند. تماس گرفتم با حاج علی و گفتم: این نیروها داخل دره‌ چه می‌خواهند؟! چون ما آنجا نیرو نداشتیم، به علی گفتم نگاه کن ببین اینها دشمن نباشند. حاج علی موحد رفت برای شناسایی و آنها هم حاج علی را دیدند و شروع کردند به پرت نارنجک به سمت موحد دانش و ایشان هم سریع نارنجک‌ها را بازپرتاب می‌کرد سمت خودشان، نمی‌دانم ششمین یا هفتمین نارنجک بود که داخل دستش منفجر شد.

البته من این صحنه را ندیدم فقط متوجه شدم خبری از علی نیست که بعدا متوجه شدم بدون اینکه به کسی بگوید برگشته به خط مقدم. فردای مجروحیت موحد دانش بیسیم‌چی من که شهید خاک بازان بود به من گفت فکر کنم علی مجروح شده! گفتم از کجا می‌گویی؟ گفت: حدس می‌زنم، چون تمام لباسش خونی بود ولی نشان نمی‌داد کجایش مجروح شده. خودم رفتم سراغ حاج علی دیدم رنگش پریده، گفتم: علی طوری شده؟ گفت: نه، هیچ‌طوری نشده! گفتم: ولی رنگت پریده و لباست پر از خونه. گفت: نه! چیزی نیست. اما باور نکردم و خوب براندازش کردم.

چون علی ورزشکار بود و کنگ‌فو کار می‌کرد شق و رق ایستاده بود، یکدفعه دستش را از توی جیبش کشیدم بیرون دیدم دستش قطع شده. گفتم: علی چی شده؟! گفت: چیزی نیست! گفتم: برو بیمارستان. گفت: نمی‌رم. به علی گفتم باید بروی! دوباره گفت: نمی‌روم! تماس گرفتم با بیچک و گفتم قضیه این جوری است و علی موحد برنمی‌گردد عقب و من صلاح نمی‌دانم اینجا بماند چون احتمال دارد شهید شود. پیچک گفت: گوشی را بده علی، پیچک با موحد دانش خیلی رفیق بودند. پیچک گفت: علی چه شده؟ علی گفت: هیچی، آقای شفیعی شلوغش می‌کنه! هیچ طوری نشده.

پیچک گفت: چرا نمی‌ری بیمارستان؟ گفت: آخه چیزی نیست. دوباره پیچک گفت: یعنی چی؟! دستت قطع شده، می‌گی چیزی نیست؟! وقتی پیچک دید علی بر نمی‌گردد گفت: این تکلیفه و باید بری، همین الان! علی موحد اشکهایش سرازیر شد، گفت: من نیامده‌ام منطقه که برگردم. اما بالاخره راهی بیمارستان شد. نهایتا بچه‌ها توانستند آن روز عراقی‌های زیادی را تار و مار کنند.

عملیات را ادامه دادیم و حتی برای گرفتن قله اصلی بازی دراز، ارتفاعات 1100 (متر) ما 9 بار دیگر عملیات کردیم که 4 بار به فرماندهی محسن وزوایی بود. در این عملیات، روز اول یک تیر رفت زیر گلوی محسن و گیر کرد، هرچه گفتیم برو دکتر گفت: چیزی نیست و با همان وضع عملیات را ادامه داد. دو بار هم به فرماندهی رضا صادقی و دو بار به فرماندهی شهید حاج بابا و یک بار هم فکر می‌کنم به فرماندهی حسین خالقی بود تا اینکه نهایتا قله تصرف شد. بالافاصله بچه‌ها بعد از آنجا رفتند به ارتفاعات 1150 (متر) بازی دراز که مشرف به قصر شیرین بود ولی به واسطه اینکه نتوانستیم پشتیبانی کنیم مجبور به عقب‌نشینی شدیم.

-در عملیات بازی دراز اتفاقی افتاد که باعث شود بترسید؟

شفیعی: ما مشمول جمیع صفات نیستیم و هر کسی ترس در وجودش هست. حالا یکی کم و دیگری زیاد. یکی با یک تیر می‌ترسد، دیگری با 2 تا و یکی دیگر شاید با 40 تا تیر هم هنوز سرجایش بایستد. در ظلمات شب وسط میدان مین، جایی که هر لحظه ممکن است شهید شوی و کسی به ندرت احتمال می‌دهد برگردد ترس دارد. ما هم سه دفعه در این عملیات کپ کردیم.

یکی در لحظه اول عملیات بود که به مانع برخوردیم. دوم گرفتن ارتفاعات میانی بازی دراز بود که 9 شبانه‌روز نبرد سنگین ما با دشمن بود و امکان پیشروی از ما گرفته شد. در کپ سوم ما در ارتفاعات 1150(متر) با پاتک‌های سنگین عراق روبه‌رو بودیم چون تا نزدیک ارتفاعات، جاده تدارکاتی داشت. مسیری بود که ما باید با قاطر وسایل می‌بردیم و بزرگترین مشکل ما تدارکات بود و این معضل عظیمی بود.

گروه‌های تدارکاتی ما مثلا اگر 6 نفره راه می‌افتادند شاید 2 نفر به مقصد می‌رسیدند و بقیه در بین راه شهید می‌شدند. یکی دیگر از معضلات ما تشنگی بچه‌‌ها بود. همه بچه‌ها فریاد العطش سرمی‌ دادند، تشنگی خیلی غلبه کرده بود، تا جایی که به شهید شیرودی گفتم: ما از شما عملیات نظامی نمی‌خواهیم، شما برو آب بیاور.

 آب! آب! آب! بچه‌ها دارند از بی‌آبی تلف می‌شوند. ایشان سه چهار راه را عمل کرد ولی متاسفانه جواب نداد. دفعه اول با 20 لیتری پلاستیکی آب آورد ولی آن ها ‌ترکیدند. بعد 20 لیتری فلزی آب آورد که آن ها هم ترکیدند، دفعه سوم گلوله‌های پوکه توپ را که خالی بود پر از آب کرد و درش را بست که اینها هم اکثراً پوکید و فقط 2-3 تا سالم رسید. همه این‌ها هم ابتکارات خود شیرودی بود.

این مشکل بزرگی برای ما بود چون در ارتفاعات 1150 (متر) راه خیلی دور بود. یعنی ما باید مناطق بسیاری را از راه‌های صعب‌العبور که در دید دشمن بود رد می‌کردیم. دشمن چندین تیربار و آرپی‌جی گذاشته بود در مسیر و وقتی ما می‌رفتیم، مسیر رفت و برگشت آتش سنگینی می‌بارید. یکی از دلایلی که باعث شد آنجا را تخلیه کنیم این بود که نتوانستیم تدارکات برسانیم.

-شیرین‌ترین صحنه عملیات بازی دراز چه بود؟

شفیعی: شیرین‌ترین خاطره وقتی بود که بچه‌های ما نیروهای عراقی را که اسیر شده بودند به خط کردند و بردند و آنها الدخیل الدخیل خمینی می‌کردند. ما توانسته بودیم تعدادی عراقی اسیر کنیم در حالی که غیر از ارتفاعات 1150 (متر) تلفات زیادی هم در این عملیات نداشتیم. وقتی ستون اسرا را دیدم گفتم خدا را شکر! چون برای اولین بار در تاریخ جنگ یک اتفاق جدی افتاده بود.

-تلخ‌ترین خاطره‌تان از این عملیات چه بود؟

شفیعی: تلخ‌ترین خاطره من این بود که بچه‌ها گفتند اگر تا چند ساعت دیگر پشتیبانی نرسد ما مجبوریم ارتفاع 1150 (متر) منطقه را ترک کنیم. گرفتن آن ارتفاعات برای ما بسیار حساس بود.

-یکی دیگر از قهرمانان عملیات بازی دراز شهید علی اکبر شیرودی است، در پایان این مصاحبه خاطره به شهادت رسیدن ایشان را تعریف کنید.

شفیعی: ایشان قبل از عملیات آمد پیش من و گفت: در این عملیات از ما چه انتظاری دارید ومهمترین خواست شما چیست و چه می‌خواهید و من باید چه کاری انجام بدهم؟ گفتم: مهم‌ترین چیز تدارکات، رسانذن آب وتخلیه مجروح است، ما از شما آب و غذا می‌خواهیم. اکبر گفت: بگو حمله‌ای، شکار تانکی، گفتم: مهمترین خواست ما همین است. گفت: من حداکثر تلاشم را می‌کنم.

در حین عملیات من رفتم پیش شهید احمدلو دیدم چند تیر خورده و افتاده لا به لای صخره و دائم هم می‌گوید به من آب برسانید، به هر کس گفتم چه کسی در قمقه‌اش آب دارد گفتند ما نداریم. رفتم روی فرکانس شهید شیرودی گفتم: تو یه قول به ما داده بودی که به ما آب برسانی، پس کجایی؟! همین یک کار را هم که نکردی، ما از تو تخلیه مجروح، آب و غذا خواستیم و شما هنوز برای تخلیه مجروح نیامدی، آب و غذا هم که تمام شده. شیرودی گفت: حالا میام.

من داد و بیداد کردم گفتم: بچه‌ها دارند تلف می‌شوند و تو می‌گویی حالا میام؟! با همان حال گفتم تو به من قول داده بودی! اکبر گفت: به جای داد و بیداد بیا روی قله ببین من کجا هستم بعد می‌فهمی قضیه چیه؟ گفتم: کجایی اکبر؟ گفت: بیا بالا. رفتم دیدم از خط ما عبور کرده و رفته پشت نیروهای دشمن، عراق چندین گردان پیاده کرده بود که پاتک کند و شهید شیرودی قبل از اینکه آنها از ماشین پیاده شوند رسیده بود بالای سرشان و تمام ماشین‌ها را با موشک زده بود.

شاید بیش از هزار نفر نیروهای عراقی داخل این کامیون‌ها سوخته بودند چون بعد از آن من رفتم جنازه‌ها را از نزدیک دیدم و جالب اینجاست که شیرودی صبر کرده بود که آخرین ستون دشمن که از پیچ عبورکرده بود آن وقت شروع کرده و از آخرآنها را زده بود. وقتی گلوله‌هایش تمام می‌شود سریع برمی‌گردد پادگان و دوباره برگشته بود بالای سر عراقی‌ها. به من گفت: دیدی؟ گفتم: ‌آره. گفت: پس فکر نکنم دیگه داد و بیداد کنی! گفتم: به هر صورت بچه‌ها تشنه هستند. شهید شیرودی گفت: باشه!

روزی که علی اکبر شیرودی شهید شد ما شب قبلش برنامه‌ریزی کردیم که آخرین حمله را انجام دهیم ولی قبل از این که شروع کنیم به وسیله دستگاه شنود عراقی‌ها فهمیدیم خود صدام آمده منطقه. صدام در طول تاریخ فقط دو بار آمد داخل منطقه جنگی، اول در همین بازی دراز بود و دوم در یکی از عملیات‌های جنوب بود. صدام به عراقی‌ها گفت: من اینجا می‌مانم تا مناطق را پس بگیرید! تمام نیروهایش را کشید جلو و از بالا تا پائین دشت ذهاب حمله کرد.

 حمله وحشتناک و بسیار سنگین، چندین گردان تانک و کاتیوشا بود. دشمن منطقه را جهنم کرده بود. قدم به قدم گلوله می‌بارید. دائم هواپیماهایش می‌آمدند و بمباران می‌کردند. خدا رحمت کند شهید شیرودی را، ایشان در شکار تانک نه تنها در کشور ما بلکه در دنیا بی‌نظیر بود. می‌آمد گلوله‌هایش را سوار می‌کرد و می‌رفت. موشک‌ها غالباً هدایت‌شونده بودند به گونه‌ای که باید می‌ماند تا بخورند به هدف و بعد برگردد. دفعه 5 یا 6 بود که آمد موشک برد، گفتم اکبر جلو نرو خیلی خطرناک است. گفت: من اگر نروم پشت تپه کمین کنم نمی‌توانم بروم موشک‌ها را شلیک کنم. گفتم تانک‌های دشمن از تپه عبور کردند. گفت: دیدم، چند تا هم زدم. سعی می‌کنم خودم کمین کنم.

 گفتم برگرد! گفت: نه من فرصت ندارم باید بروم پشت تپه و تانک‌ها را بزنم. ایشان کنار تپه بود که دیدم هلی‌کوپترش نیست. ازش پرسیدم چه شد؟! گفت: فکر می‌کنم اتفاقی افتاده، البته من‌ جمله دقیق شهید شیرودی را یادم نیست. در این فاصله بچه‌ها سریع از ارتفاعات قلاویز رفتند پائین و دیدند اکبر هم خودش و هم هلی‌کوپترش تیر خورده، سریع آوردنش پادگان ولی فکر می‌کنم تا قبل از رسیدن به پادگان شهید شده بود.


 

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها